اعتیاد وبهبودی(pedram)
اعتياد:تنها كتابي است اگر چه عده اي معدود آن را مي نويسند ولي تمام مردم به ناچار بايد آن را بخوانند.
برای تهیه کتاب با من تماس بگیرید. پدرام مقدم 09192190282  pedram1behboudi@yahoo.com  

برای نوشته های جدید به سایت مراجعه کنید

 http://empratour.com/

 


نوشته شده در تاريخ هشتم خرداد ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

 من به انجمن ایمان دارم ،همچون طلوع خورشید نه اینکه چون هر روز خورشید را می بینم بلکه به واسطه نور خورشید خیلی چیزهای دیگررا می بینم

 

 به واسطه انجمن، نجات معتادان دیگر را می بینم

 

به واسطه انجمن، معجزات را می بینم که در زندگی خود و دیگران اتفاق
می افتد.

 

به واسطه اصول روحانی، به بیداری روحانی رسیدم و توانایی بدست آوردم که به افکار منفی و وسوسه بگویم "نه"

 

 به واسطه نشریات، من به آگاهی، خودآگاهی و خداآگاهی رسیدم.

 

 به واسطه جلسات، احیاء شدم.

 

به واسطه راهنما ،دست از خود محوری برداشتم و اجازه می دهم دیگران به من کمک کنند.

 

به واسطه انجمن ،تولد تازه یافتم.

 

به واسطه انجمن، با خدای زنده رابطه دارم.

به واسطه انجمن، می توانم روشن بینی و جهان بینی داشته باشم که حیات و مفهوم زندگی را با آن ببینم

 

به واسطه کار کرد قدمها، قدم ها ما را آگاه می­كند كه از خواست و اراده نيروی برترآگاه شويم و درست را از نادرست تشخيص دهيم و این­كه مسير را اشتباه نرويم. وقتی اصول را تمرين می­كنيم و ياد می­گيريم، در صورت برخورد با مشكلات دنيا آسان­تر می­توانيم آن را اررزيابی كنیم ومفيد يا زیان­بار بودن آن را تشخيص دهيم. اصول، فيلتری در فكر ما ايجاد می­كند كه تمامی ايده ­ها، تفكرها و فلسفه­ های دنيا از آن عبور می­كند و زماني كه از آن عبور كنند، به آساني می­توانيم تشخيص دهيم كه آيا اين ايده با اصول روحانی انجمن مطابقت دارد و يا اینکه باطل است. وقتي قدم ها درون ما جای می­گيرد، قدم ها پله پله برای ما کشف می­شود و تغييراتی در ما به وجود می­آورد. هر قدم، عينكی به ما می­دهد تا درک بهتری از جهان داشته باشيم و به روشن بينی و بيداری روحانی می­رسيم. معجزات و زيبايی­ها را می­بينم و این را احساس می­کنیم که اشتباهات­مان كمتر شده است. ديگر جنگ نمی­كنيم و از آدم­های عادی جلوتر افتاده ايم.

به واسطه تمرین اصول روحانی، شخصیت من تغییر و دگرگون شد و تاثیر زیادی گذاشت بر روی رابطه هایم، اخلاقیاتم...

 

به واسطه انجمن چشمان مابه حقایق دیگر باز می شود

خدا را شکر می کنم که معتاد شدم

 

پدرام مقدم

 سایت

 http://empratour.com/

   09329164217-09192190282

 


نوشته شده در تاريخ هفتم خرداد ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

وقتي مي خواهيم به آرامي وبي ادعا اعلام كنيم من معتاد درحال بهبودي هستم  انگار تمامي  قدرتهاي دنيا دست به دست هم مي دهند تا ا ول  به تو و سپس به بقيه ثابت كنند كه نه خبري نيست. تو همان آدم بدبخت و اسيرومعتاد سابقي با اين وصف كه تازه ريا كاري جديدي هم به ضعفها و نقص هايت افزوده اي همه وهمه برايت موضع مي گيرند و ما مي مانيم و نيروي برتر كه حمايت مان مي كند.

  اما وقتي مخالفان بيشتر مي شوند و اسامي تازه اي  مثل دوستان بهبودي، همكاران، اعضاء خانواده به شمار منتقدين ما مي پيوندند تا ثابت كنند كه ما هيچي نيستيم و فقط معتاد پر ادعايي هستيم كه اداي بهبودي را در مي آوريم ، شايد خودمان هم باورمان شود كه حق با آنان است و كم كم سر در گريبان خود مي كنيم و در كنج خلوت دل مي سوزيم و با افكار درد ناك مايوس كننده خود را تغذيه مي كنيم و گاهي اوقات هم  از آنجا كه زورمان به ديگران نمي رسد و ديواري هم كوتاه تر از ديوار نيروي برتر يافت نمي شود همه كاسه كوزه ها را سر نيروي برتر مي شكنيم و شايد انجمن را به باد انتقاد و شلاق بگيريم و هزارو يك توجيه و انتقاد را  روانه، راهنما، دوستان بهبودي .... نماييم و كاملا سر گشته شويم.

 اما بگذار خيال خودم و خودت وهمه را براي هميشه راحت كنيم . بيا يك بار اين اعلان من معتاد در حال بهبودي را براي همه تفسير كنيم تا ديگر جايي براي تفسير مجدد باقي نماند پس دوست من منظور تو ومن از اين كه مي گوئيم من معتاد هستم اين ا ست.

وقتي مي گويم معتاد هستم :

نمی خواهم به من ترحم کنیدبلکه می خواهم توانایی، استعداد و قدرت مراببینید ازمن پشتیبانی کنید

وقتي مي گويم معتاد هستم :

 داد نمي زنم كه مقدسم بلكه زمزمه مي كنم كه گم شده بودم و حال يافت شده ونجات پيدا كردم.

 وقتي مي گويم معتاد هستم :

 متكبرانه آن رااعلام نمي كنم بلكه فقط معترضم كه مي لغزم ونيازمندم تا نيروي برترهدايتم كند .

 وقتي مي گويم معتاد هستم:

 تلاش ندارم تا قدرتم را ثابت كنم بلكه فقط اعتراف مي كنم كه ضعيفم و براي ادامه بهبودي به قدرت نيروي برتر نياز دارم .

 وقتي مي گويم معتاد هستم:

 به افتخارا تم فخر نمي كنم بلكه شكستهاي خود را مي پذيرم و اعلام مي كنم كه نياز دارم تا نيروي برتر زخم شكستهاي مرا باز سازي كند.

 وقتي مي گويم معتاد هستم .

 ادعا نمي كنم كه كاملم بلكه اقرار مي كنم كه تهي هستم ولي با اين حال نيروي برتر مرا ارزشمند مي داند و مرا  مي پوشاند .

 وقتي مي گويم معتاد هستم:

 هنوز زخم دردها را در وجود خود احساس مي كنم همان ناله هايي كه هنوز در سينه من است اما اعلام  مي كنم كه نيروي برتر آن را درمان مي كند .

 وقتي مي گويم معتاد هستم :

 منظورم اين نيست كه از تو پاك تر و مقدس ترم بلكه اعتراف مي كنم كه معتادي بيش نيستم كه فيض نيكوي نيروي برتر را در يافت نموده ام و سلامت عقل به من باز گردانده مي شود .

 حالا خيالمان راحت شد پس با آرامش و فروتني با ذهني باز و حقيقت بين و دردمندي و پيروزي مي توانيم بگوييم يكNA  هستم معتاد در حال بهبودي و رشد.


پدرام مقدم

۰۹۳۲۹۱۶۴۲۱۷-09192190282

 

 


نوشته شده در تاريخ بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم
 

جهت دانلود فارسی ساز اینجا کلیک کنیدFarsi keyboard , Fonts Vista_Win7.rar

 


نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ توسط پدرام مقدم
 

امروز شكست ديگران افتخار من نيست حتي به بهانه هاي مختلف مثل ورزش

اگر عشق نمي تواند مارا به پيوند بدهد.تنهايي و درد هايمان مي تواند ما را به هم پيوند بدهد. ديگر بايد از زير فشار تحقير ديگران آزاد شويد شما استحقاق شادي را داريد .

از اينكه به تو وابسته هستم از اينكه تو مي خواهي زندگي و احترامي را كه از دست دادي پس بگيري اين مرا خوشحال مي كند و من به تو افتخار مي كنم.

من آماده ام تا رايگان  تجربه،دانش، آگاهي،احساسات و وقتم را با تو تقسيم كنم

"اقرار می کنم"

فکر می کردم زندگی بازیه و دیگران بازیچه و قوانین این بازی را من تعیین می کنم. اما در نهایت دیدم که خود بازیچه بودم

"اقرار می کنم"

اگر عشق به قدرت داشته باشم  همه را زیر پا می گذارم و نابود می کنم

"اقرار می کنم"

وقتی دچار شک و سوء ظن می شوم بیماری فرصت پیدا می کند که آزارم دهد

 


نوشته شده در تاريخ نهم آذر ۱۳۸۹ توسط پدرام مقدم

 

من باور دارم

درخلوت گریه کنیم و تمام احساستمان زخمها و دردها خشم مان را نسبت به خدا بگوییم و آنگاه خدا را ببخشیم خواهیم دید خداوند عاشق ماست

من باور دارم

 اگر همه از تو تنفر داشته باشند باز تو دوست داشتنی هستی

من باور دارم

كه دعوا و جرو بحث دونفر با هم به معني اينكه آنها همديگر را دوست ندارند نيست. و دعوا نكردن دونفر با هم نيز به معني اينكه آنها همديگر را دوست دارند نمي باشد.

من باور دارم

رشد و بلوغ روحاني منع كارهاي منفي نيست بلكه آموختن و تمرين روزانه اصول روحاني است.

من باور دارم

كه هر چقدر دوستمان خوب و صميمي باشد هر از گاهي باعث ناراحتي ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم

راستي و صداقت راه را براي كار كردن و تلاش نمي بندد .

شايد عقب بيافتيم اما عقب نمي مانيم مثال تير و كمان را بزنم. براي اينكه تير بُرد بيشتري داشته باشد احتياج دارد كه كمي به عقب بيايد .

من باور دارم

كه دوستي واقعي به رشد و بهبودي خود ادامه خواهد داد حتي در دورترين فاصله ها ،عشق واقعي نيز همينطور است

من باور دارم

كه ما مي توانيم در يك لحظه كاري كنيم كه براي تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم

زمانبندي خدا بي عيب و نقص است، اگر زمانبندي تو با بقيه نمي خونه پس به صلاح تو نبوده

من باور دارم.

 كه  بهبودي يك پروسه است وزمان زيادي طول مي كشد تا من همان آدم بشوم كه مي خواهم.

من باور دارم.

كه هميشه بايد كساني كه صميمانه دوستشان دارم را با كلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترك گوييم زيرا ممكن است آخرين باري باشد كه آنها را مي بينم.

من باور دارم.

كه ما مسئول كارهايي هستيم كه انجام مي دهيم،صرف نظر از اينكه چه احساسي داشته باشيم.

من باور دارم

كه اگر من نگرش و  افكار،احساساتم  را كنترل نكنم  آنها مرا تحت كنترل خود در خواهند آورد.

من باور دارم

معتاد در حال بهبودي كسي است كه كاري كه بايد انجام گيرد را در زماني كه بايد انجام بگيرد،انجام مي دهد،صرفنظر از پيامد هاي آن.

من باور دارم

كه گاهي كساني كه انتظار داريم در مواقع پريشاني و درماندگي به ما ضربه بزنند، به كمك ما مي آيند و ما را نجات مي دهند.

من باور دارم

اگر عشق نمي تواند مارا به پيوند بدهد.تنهايي و درد هايمان مي تواند ما را به هم پيوند بدهد. ديگر بايد از زير فشار تحقير ديگران آزاد شويد شما استحقاق شادي و لياقت خوشبخت بودن را داريد .

من باور دارم

كه گاهي هنگامي كه عصباني هستم حق دارم عصباني باشم اما اين به من اين حق را نميدهد

 كه حال ديگران خراب كنم  ويا بيرحم باشم.

من باور دارم

كه بلوغ روحاني بستگي به رابطه من با نيروي برترم و تمرين اصول روحاني و انواع تجربياتي كه داشته ايم و آموخته ايم دارد تا طول پاكي و يا اينكه چند تا جشن تولد گر فته ايم.

من باور دارم

كه هميشه كافي نيست كه توسط ديگران بخشيده شويم ،گاهي بايد ياد بگيريم كه خودمان را هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم

 لياقت آ دم ها به دفعاتي كه شكست  مي خورند سنجيده نمي شود بلكه بدفعاتي كه بلند مي شوند اندازه گيري ميشود.

من باور دارم

كه صرفنظر از اين كه چقدر دلمان شكسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حركت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم

كه زمينه ها و شرايط خانوادگي و اجتماعي بر آنچه كه هستم تاثير گذار بوده اند اما من مسئول آنچه كه خواهم شد هستم.

من باور دارم

كه نبايد خيلي براي كشف يك راز كند و كاو كنم ،زيرا ممكن است براي هميشه زندگي مرا تغيير دهد.

من باور دارم

اعتياد:تنها كتابي است كه اگر چه عده اي معدود آن را مي نويسند ولي تمام اعضاء يك ملت به ناچار بايد آن را بخوانند.

من باور دارم

كه دو نفر ممكن است دقيقا به يك چيز نگاه كنند و دو چيز كاملا متفاوت را ببينند.

من باور دارم

موقعيتها نيست كه ما را اذيت مي كنند بلكه عكس العمل هاي ما نسبت به شرايط و موقعيت هاست كه ما را اذيت مي كنند

من باور دارم

زندگي ما ممكن است ظرف چند ساعت توسط كساني كه حتي آنها را نمي شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم

كه افتخارات و و تقدير نامه ها براي ما خوشبختي و احترام به ارمغان نمي آورد.

من باور دارم

كه كساني كه بيشتر از همه دوستشان داريم خيلي زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم

اعتياد تنها آتشي است كه اگر چه در اجاق هاي پنهاني شعله ور است ولي دودش آشكارا تمامي چشمهاي باز و بسته را به اشك مي آورد

من باور دارم

پذيرش :هرگز به معناي بي خيالي نيست پذيرش يعني قبول ودرك واقعيتي كه هست  سپس تصميم گيري در مورد درست ترين برخورد با ان شرايط

پذيرش: به اين معني نسيت كه اتفاقات را دوست داشته باشيم بلكه يعني اتفاقات را همانطور كه هستند بپذيريم  

در رها كردن و تغيير هيچ دردي نيست درد واقعي اين است كه فرد معتاد در مقابل رها كردن و تغيير مقاومت وسر سختي نشان مي دهد

 

من باور دارم

.......

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ هشتم آذر ۱۳۸۹ توسط پدرام مقدم

         

                                                         اقرار پدرام

 يكی از روزهای تابستان سال 76 ساعت 5 صبح در حالی كه نشئه كرده بودم، سوار موتور شدم و از خانه زدم بيرون. رفتم جاي كه با دوستانم قرار گذاشته بوديم . آنجا هم كمی با آنها مواد مصرف كردم. من همراه سه تن از دوستانم حسين، حسن  و مصطفی كه حسن و حسين موتور سوار بودند  به اصطلاح بِبّر بودند و من ومصطفي هم بگير. چهار نفری خود را آماده و مجهز كرديم و حركت به طرف...  

البته قبلش آن محله را شناسايي كرده بودیم و طبق آماری كه داشتيم، منتظر آقای تهرانی بوديم كه پس از دقايقی سر و كله اش به همراه یک ساك پيدا شد. همين­طور كه در پياده رو می­آمد ما هم آرام و بی­صدا در تعقيبش بوديم تا در نقطه­ای كه مد نظرمان بود به او حمله كنيم و كار (ساك) را بدزدیم. اولش كمی ناراحت شديم. مي دانيد چرا؟

او رفت در يك كله پاچه فروشي و شروع به خوردن كرد. من ناراحت شدم چون می­گفتم پول­ها ي ما را دارد خرج می­كند. چون ما خودمان را صاحب ساك و محتوياتش می­دانستيم. آقاي تهراني كله و پاچه را خورد و حركت كرد. ما هم به دنبالش. تقريباً نزديكی­های سر كوچه بود كه من تغيير چهره دادم و همراه مصطفی از پياده رو دنبالش راه افتاديم.

تهرانی، احساس خطر كرده بود. چون يك لحظه برگشت و ما را ديد. ديدم ساک را محكم گرفت و رگ­های دستش باد كرد. پيراهن آستين كوتاه تنش بود و بدن ورزيده ای داشت كه من و مصطفي به او حمله كرديم.  البته قبل از حمله ما، شايد فکر می­کرد می­تواند از خودش دفاع كند و چند نفر را بزند. گول هيكلش را خورده بود. وقتي به او حمله كرديم و خود را نقش زمين ديد از ترس نمی­توانست فرياد بكشد و كمک بخواند. نفسش بند آمده بود و خِرخِر می­كرد.

تا آمد به خودش بجنبد كيف را از دستش گرفتيم یا به اصطلاح كار را كنديم و نشستيم پشت موتور آمديم خانه. چه حالی می­كرديم. در ساك را باز كرديم. در ساک، چند كيسه مشروب بود. حتما گذاشته بود كه بعد از كله  پاچه، توی خانه بخورد كه ما كوفتش كرديم . همين­طور لفافه­های طلا را باز می­كرديم و دست­مان را می­برديم زير اين طلاها و كُلی لذت می­بردیم. هنوز هم وقتی حس مي گيرم وياد آن لحظه می­افتم احساس خوبی به من دست می دهد.

دو كيلو و دويست و پنجاه گرم طلا بود. طلاها را شمش كرديم و من سهم طلاهايم را برداشتم، همراه حسين  رفتيم مشهد. نمی­دانم به چه دلیلی حسين از آن­جا برگشت. آن­جا رفتم پيش چند افغاني كه از دوستانم بودند و  با آنها معامله مواد مخدر مي كردم. طلاها را دادم، 30 كيلو ترياك گرفتم و آوردم تهران فروختم.

چند ماه بعد، 13آبان 76 ساعت  يك بعدازظهر با موتور آمدم مغازه­ام در خيابان طيب (بيسيم) در ميدان خراسان. دو كارگاه برس سازی داشتم. درآمد این کارم بهتر از خلاف بود. چون در كارم بسيار ماهر و فني بودم. در كار خلاف  خسارت هم می­دادم. نمی­دانم چرا خلاف را دوست داشتم. شايد به خاطرماجراجویی يا هيجانش بود.

طبق معمول با دوستانم قرار داشتيم كه آنها بيايند مغازه و از آنجا برويم مكان هميشگي تا مواد مصرف كنيم. تازه رسيده بودم در مغازه كه متوجه شدم دو نفر آن­طرف خيابان حواس­شان به من است. يكیشان را می­شناختم، از كاسب های محله بود. آمد جلو. مواد مي خواست بهش گفتم برو يك دوری بزن بعد بيا. زير چشمی حواسم به آن يكي بود. قيافه­اش به مامورها می­خورد. ديدم سرش را خاراند و آمد طرف من. البته سر خاراندن علامتی است كه كيف قاپ­ها هنگامی كه بخواهند دزدی کنند، انجام مي دهند تا موتورسوار آماده باشد. آن مرد آمد طرف مغازه كه يك مرتبه ديدم دو نفر ديگر از دو طرف مغازه آمدند سمت من و يكي از آنها اسلحه كشيد رو به من و گفت: "تكان نخور! موهايت را بردار".  بعد آمد نزديكم و به من دستبند زد. در همين هنگام كه مرا و مغازه را تفتيش می­كردند. همجرم هايم با موتور آمدند. من از دور دستبند را به آنها نشان دادم تا ماموران به خودشان بجنبند، آنها فرار كردند.

من اول فكر كردم اينها ماموران مبارزه با مواد مخدر هستند كه آمده اند از من اخاذی كنند. همين­طور كه مغازه را جستجو می­كردند. چند تا قفس پرنده داشتم كه كارگرهايم داشتند آنها را بیرون می­بردند. البته در يكی از قفس­ها مقداری مواد جا سازی شده بود. آرام به يكي از كارگرهايم گفتم سريع برو خانه ما و جريان را تعريف كن. هر چند همجرم هايم وقتی صحنه را ديده بودند، سريع به همسرم اطلاع داده بودند. چون شب قبل من چند كيلو ترياك را از محل جا سازی شده به خانه آورده بودم.

خوشبختانه دو شب قبل  با همسرم در خانه اختلاف پيدا كرده بودم. همسرم نیز عصبانی شد و رفت سر محل جا سازی، اسلحه را برداشت و گرفت طرف من و گفت: "هم خودت را مي كُشم و هم مادرت را". می­خواست شليک كند. بعد از اين ماجرا، اسلحه را كه يك كلت بود همراه 20 فشنگ از خانه بيرون بردم و پيش ساسان  گذاشتم. كسي كه كلت را با نيم كيلو ترياک معامله كرده بودم.

در مغازه مامورها به من گفتند: "جريان قتل را تعريف كن". گفتم: "كدام قتل؟! گفتند: "شاگرد طلا فروش".

من و دوستانم از چگونگی قتل آگاهی نداشتيم. جريان از اين قرار بود که چند ماه بعد از سرقت ما، شاگرد طلا فروش را در خانه اش مي كُشند و چند نفر از دوستانش را به عنوان مظنون به قتل می­گيرند. يكی از آنها (حامد) كه از سرقت ما اطلاع داشت، يعني همان كسی كه به ما آمار طلا فروش را داده بود، به مامورها گفته بود می­داند سرقت كار چه كسانی است و ما را لو داده بود. ماموران اين احتمال را می­دادند كه ما با  شاگرد طلا فروش اختلاف پيدا كرديم و به خاطر ندادن سهمش، او را كشته­ايم. در حالی ­كه اصلاً ما نمی­دانستيم مقتول (آرش) شاگرد طلا فروش است.

من به ماموران گفتم: "از جريان سرقت و قتل اطلاعی ندارم".  آنها مرا بردند و خانه ما را بازرسی كردند. سپس من را به آگاهي شاپور شعبه 10 منتقل کردند كه مربوط به سرقت مسلحانه و قتل است. آنجا من را برای اعتراف کردن، تحت فشار گذاشتند. روز چهارم بود كه من سرقت را قبول كردم، اما قتل كار ما نبود. چون همدستانم فراری بودند، بعد از بيست روز ماندن در آگاهی، من را به جرم سرقت مسلحانه و مظنون به قتل با قرار باز داشت ،دستور ممنوع ملاقات به زندان قصر فرستادند و و بعضي ازروزنامه ها هم اين­طور نوشتند:

            

 

                                       زندان قصر

زندان قصر، اندرز گاه يك

محله ميدان خراسان آن­قدر خلافكار دارد كه در هر زندانی چند تا بچه محل پیدا می­شود. آن­جا من توسط دوستانم با بيرون، خانواده و دوستانم ارتباط داشتم و هماهنگ بوديم كه چه کنیم يا اینکه چگونه برايم پول بفرستند. در زندان قصر من با يكي دوست شدم و توسط او جنس وارد زندان می­كردم. هم مصرف و هم  خريد و فروش مواد مخدرمي كردم. ماموران اندرزگاه خيلي سعی می­كردند، توسط افرادشان ببينند من به شکل  جنس به دست می­آورم تا من را با جنس بگيرند، اما موفق نمی­شدند. در آن­جا، اوايل ترياك مصرف می­كردم. كشيدن ترياك در آن زمان در زندان قصر مشكل بود. بیشتر آنهايی كه ترياكی بودند يا می­خوردند يا تزريق می­كردند.

يكي از زندانی­ها به من پيشنهاد كرد ترياك را تزريق كنم. من يك مرتبه این کار را كردم. اولش دچار شوک شدم كه در زندان به اين حالت مي گويند استارت. كه با نشئگی این حالت اصلا حال نكردم و ديگر تزريق نكردم. البته يكي از هدف­های دوستم اين بود كه من تزريقی شوم و احتياج به او و پمپش پیدا کنم تا خودش هم بتواند از آن استفاده کند و نشئه شود. پمپ اصطلاحی است که به نوعی سرنگ دست ساز در زندان گفته می شود. دیگر هم­بندیهایم پيشنهاد دادند كه بيا هروئين بكش. هروئين نه بو دارد نه وقت می گيرد نشئگي اش هم كه خيلي بهتره. آنها برای اینکه بتوانند من را به این کار تشویق کنند، می گفتند: "هر چيزی سفيدش خوبه. هروئين مثل چايي تازه دم می­ماند و ترياك چايی جوشيده. چون ترياك را بايد بجوشانند و از آن مرفين بگيرند و از مرفين هروئين درست كنند. تو بيا عصاره ترياك را بكش و از آن لذت ببر."

با مشكلاتي كه براي كشيدن ترياك داشتم شروع كردم كم كم به مصرف هروئين چقدر هم حال مي داد البته اوايل بلد نبودم چطور لوله درست كنم و چگونه بگيرم و مصرف كنم مي دادم اين و آن برايم مي گرفتند و با هم مي كشيديم چقدر هم دو دره ام مي كردند يعني اينكه براي خودشان زر ورق را صاف مي گرفتند براي من شيب دار عين سرسره يا اينكه شستي هروئين را كف مي رفتند كه آرام آرام ياد گرفتم خودم بكشم چقدر گرفتنش و اينكه من در اين كار هم وارد شده بودم به من حال مي داد .

یادم می­آید قبل تر وقتی می­ديدم در محله­مان افرادی به خاطر مصرف هروئين چگونه با خواری می­مردند، پيش خودم  می­گفتم: "من اگر هروئين بكشم، خودم را مي كُشم." ولی در دوره مصرف می­گفتم: " اگر هروئين نكشم خودم را مي كُشم مگر من از ديگران كمترم." طرز فكر ديگری هم داشتم. پیش خود می­گفتم: "هر چيزی يا هركسی كه به من آرامش بدهد، آن خدا است." مصرف مواد مخدر اين­ کار را برای من انجام می­داد و هروئين را دوست و يار با وفای خود می­دانستم. ضرب المثلی هم در مورد هروئين ساخته بودند و می­گفتند: "اگر آبش كنی، آبت می­كند. بدوانيش، مي دواندت..."

اسفند 76 بود که من را بردند دادگاه. آن روز داشت برف می­آمد. من را با دستبند و پابند بردند دادگاه جنايی. همسر و دخترم نیز آمده بودند دادگاه تا از نتیجه پرونده با خبر شوند. دخترم آن موقع چهار ساله بود. وقتی ديد پدرش را با دستبند و پابند در ميان سربازها می­آورند، به خيال خودش آمد تا من را نجات دهد. دست مادرش را رها كرد و دويد با آن دست­های كوچک زنجيرهای پابند من را گرفت و می­خواست آنها را پاره كند تا من آزاد شوم. مامورها به او گفتند: "كوچولو برو پيش مادرت". من هم بوسيدمش و گفتم "برو پيش مادرت".

مامورها بهش گفتند كوچولو برو پيش مادرت منم بوسيدمش گفتم برو پيش مادرت.

 البته در دادگاه من اصلا توجه ام به پرونده ام نبود چون مي دانستم حالا حالا ها بايد در زندان باشم  همه حواسم به اين بود كه با آن كسي كه  هماهنگ كرده بودم جنس را تحويل بگيرم و با خودم ببرم تو زندان چون نزديك  عيد هم بود بتوانيم عيد را در زندان نشئه باشيم آنو قت ها  مواد را در كف دمپايي ابري جاسازي مي كردند و در يك موقعيت، تو شلوغي دادگاه من دمپايي ابري كه پايم بود را با دمپايي اوعوض مي كرديم

پس از دادگاه، دوباره به زندان برگشتم. چند ماه بعد، همجرم هايم خودشان را معرفی كردند. با اعتراف آنها به دزدی، ما از اتهام قتل تبرئه شديم، اما به جرم سرقت مسلحانه چهار سال حبس محكوم شديم اما ديگر می­توانستم ملاقاتی داشته باشم.

در زندان من خلاف را ادامه می­دادم. یک بار نیمه­های شب خواب بودم که متوجه شدم کسی از پایين تخت  به دستم می­زند. ديدم افسر نگهبان همراه چند نفر مامورايستاده است و می­گويد: "بيا پایين". من تختم طبقه سوم بود. همين­طور كه آنها را نگاه مي­كردم و خودم را به خواب آلودگي زده بودم با دست چپ جنس­ها را كه آب بندي كرده بودم گرفتم توی دستم و به بهانه لباس پوشيدن با سرعت جنس­ها را قورت دادم. هيچ­كس متوجه نشد. آنها همه­جا را گشتند، اما هيچي پيدا نكردند. البته خودم هم تعجب کردم كه چطور با اين سرعت چند تا بسته آب بندي شده رادر چند ثانيه با هم بلعيدم.

ماموران خبر دقيق داشتند كه من جنس همراهم هست. به همین خاطر تمام اتاق را به هم ريختند، اما چيزي پيدا نكردند و فکر کردند جنس­ها را در حیاط ريخته­ام. من را با خود بردند زير هشت. يكی از دوستانم كه وكيل بند بود، پرسید: "چي شده؟" من به دروغ گفتم: "شانسي كه آوردم پنج دقيقه قبل جنس را دادم به يكي از اتاق برد بيرون. اين را به اين دليل گفتم كه مي­دانستم، او مي­رود و موضوع را به ماموران می­گوید. به او اعتماد نداشتم. و اينكه يك  وقت نبرند سطل بگذارند زيرم و صبح قبل از هوا خوري رفتند حياط را كاملا جستجو كردندو چيزي نبود كه بخواهند پيدا كنند ..


دانلود اقرار


  


نوشته شده در تاريخ هشتم آذر ۱۳۸۹ توسط پدرام مقدم
 اعتیاد به احساس خجالت

این بحث در حال کامل شدن است

                                              خجالت

بعضی وقتها انسان خجالتی می شود خب این یک چیز طبیعی است ولی اگر این از اعتماد به نفس منفی بیاید خوب نیست . نمیدانم بعضی وقتها اینجوری حس می کنم خودم را اگر دوست دارم شما را هم دوست دارم همه را دوست دارم چرا خجالت می کشم همینم که هستم چی را می خواهم پنهان کنم .

خجالت از بچگی می آید خیلی مهم است که این را بفهمیم و درک کنیم ،از بچگی همش به ما می گفتند چرا این کار را می کنی چرا با آن شخص درست سلام نکردی چرا حواست نبود...

می خواهیم به بحث خجالت بپردازیم و من تحقیقاتی را کردم وتجربه چند تا از دوستانی که در این موارد آگاهی دارند را برایتان می نویسم که فکر کنم برایتان کار کند

اول کمی از تجربه خودم بگویم یکی از مواردش اینگونه است زمانی که ما احساس خجالت می کنیم مثلا در جمعی یا با کسی می خواهیم صحبت کنیم، انگار یک نفر گوشه ذهنمان با ما صحبت می کنه و از تمام نقاط ضعف ما آگاهی داره ، مرتب آن نقاط ضعف و شکست های ما را بازگو می کنه و شروع می کنه ما کوچک کردن و حواس ما را بخودش جلب می کنه ، و وقتی حواس ما را بخودش جلب کرد افتادیم در تله چون هر تصویری یا باوری که در ذهن ما است بدن به آن گفته ها واکنش نشان می دهد و چون تمرکز ما روی ضعف و شکست ها هست یک احساس ناخوشایند، بی ارزشی از خود متنفر بودن به ما دست می دهد....

اسم های که پایین نوشتم بابت تجربه شان همه الکی هستش

پارسا

خجالت را ما معمولا به حالت طبیعیش در مرحله اول در کودکان می بینیم وقتی بچه ای که با دیگران و اجتماع انس نگرفته یعنی لحظه ای که میاد تو محیط اجتماعی حتی با هر کسی به غیر از مادر و پدر و خواهر برادر خودش ، خودش را عقب میکشه یا به مادریا به پدر می چسبد می گوییم این بچه خجالتی است این را ما در وحله اول رفتاری را که حس یک کودک با محیط اطرافش و عقب کشیدن خودش را و آمادگی  نداشتن برای اینکه بخواد وارد یک جمع یا اجتماعی بشه این را بهش می گوییم خجالتی ،در بزرگ سالان به کسی می گوییم که وقتی نشسته توی جمعی خیلی با دیگران معاشرت نمی کند یا حرف نمیزند یا خیلی براش مشکل و سخت است که بخواهد در جمع صحبت بکند هر دفعه که می خواهد این کار را بکند خیلی باید به خودش فشار بیاورد معمولا کسانی که خجالتی هستند در مجامع اجتماعی زجر می کشند و لذت نمی برند و یا اضطرابی که در محیط های اجتماعی بر آنها بوجود می اید واینکه دیگران هم ممکن است  احساس بدی بخاطر این رفتار آنها بدهند ، نوع دیگه خجالت به خاطر این هستش که شخص توی خانواده ای به دنیا می آید که آنها رفتارهایی دارند که ممکن است این رفتارها برای آن شخص یا برای آن طفل قدری خجالت دهنده و یا باعث اذیت و آزار و شرم اجتماعی ان شخص می شود و ان وقت که آن ادم اصلا راحت نیستش با خودش در جمع بخاطر اینکه همش منتظر این است که مسخره اش بکنند یا خجالتش بدهند یا یک حرفی بزنند که اذیت بشود ، خجالتی که از شرم دادن و یا رفتار دیگران می اید دراصل دفاع طبیعی یک شخص برای نگه داشتن هویت خودش و یا محفوظ نگهداشتن درون خودش از آزار و آسیب دیگران ، این خجالت یک عمل طبیعی و سالمیه که یک شخص ممکن است انجام بدهد، عده ای از ما اصرار داریم اگر یکی خجالتی است از خجالتی بودن درش بیاریم بعد فکر می کنیم اگر او را وادار کنیم که رفتارهایی بکند که براش آزار دهنده است را انجام دهد ان وقت این از خجالت خارج می شود در حالی که ما یک کسی را که خجالتی است با انجام دادن این کار بیشتر بهش آسیب می زنیم و خجالت و یا اضطراب اجتماعی او را از بین نمی بریم خیلی بهتر هستش که اگر یک کسی اگر این مشکل خجالتی بودن را داره به با کار کرد قدم و راهنمای ماهر ریشه های این رفتار و این اضطراب او در اجتماع از کجا می اید و بتواند که حلشون بکند تا بتواند با اعتماد به نفس مثبتی پیدا کند باراحت بودن بیشتری در اجتماع و در رابطه با دیگران ظاهر بشود،این را هم  بگویم که بعضی از اشخاص هستند که نه احتیاج به روان شناس دارن نه احتیاج به مشاوره دارند نه احتیاج دارند که تغییر کنند بخاطر اینکه رفتار انها نه از هیچ نوع اضطرابی و ناهنجاری  تو زندگی شان داره میاد آنها طبیعتا به این صورت هستند و این اشخاص را نباید آزارشان بدهیم نباید مجبورشان کنیم که خیلی بخواهند برعلیه آن چیزی که وجودخودشان هست بخواهیم تغییرشان بدهیم ما باید آنها را بیشتر درک بکنیم و بهشون اجازه بدهیم هر طور که راحت هستند زندگی کنند معمولا این طور اشخاص باعث آزار دیگران نیستند خیلی هم انسانهای خوب و مهربون و سخاوت مندی هستند ولی فقط معاشرت برای آنها ،چیز دلخواهشون نیست.

حسین

خجالت یا کم رویی چند تا دلیل می تواند داشته باشد گاهی وقت ها خجالت به دلیل اتفاقاتی است که در مرحله رشد ما اتفاق می افتد فرض کنید فرزندی که در یک خانواده ای زندگی می کند که در ان رعب ووحشت و کوچک کردن همدیگه عادی و جایز هست فرد یک احساس خجالت شرمندگی و ناراحتی در خودش احساس می کند، گاهی وقت ها این خجالت به دلیل عدم شناخت خودمان پیدا می کنیم که می گوییم ما حرمت به نفس مناسب و یا خودشناسی خوبی از خودمان نداریم دچار خجالت می شویم و آن مسئله باعث می شود که در زندگی ، زمانی که لازم هستش برای حق خودمان بایستیم حرف و خواسته های خودمان را عنوان کنیم می بینیم که دچار یک لکنت زبانی می شویم دستمان می لرزد صورتمان تغییر رنگ میدهد فشار خونمان بالا می رود و این نشانه های خجالت کشیدن و کم رویی است که به بدن ما می تواند وارد بشود و خودش را نشان بدهد، دلیلی که می تواند باعث خجالت و کم رویی باشد ،عدم شناختن خود مان است یکی از دلایلش همین مسئله ایست که خجالت دلیل بر ناتوان بودن نیست بلکه بدلیل این است که ما توانایی های خودمان را نمی شناسیم درک نکردیم با اینکه استعداد و توانایی هایی داریم و موفقیت هایی در زندگی کسب کردیم آنها برایمان بی ارزشند و برای خودمان هم ارزش و اهمیت قائل نیستیم و آنها را نمی بینیم و یا نمی شناسیم،اگر من آن احترام لازم را برای خودم داشته باشم و توانایی های خودم را شناخته باشم ودرک کرده باشم  خجالت نمی کشم ، وقتی موضوعی را دارم بیان می کنم متاسفانه دائم تو ذهنم این داره میاد که فردی که من با او صحبت می کنم من را چگونه می بیند مرا چگونه داره برانداز می کند در ذهنش چگونه قضاوتی از من می کند در ایت هنگام لکنت زبان پیدا می کنم یک اضطراب درون من فعالیت می کند.

 چکار کنیم که خجالتی و آن اضطرابی که از روی کم رویی به ما وارد می شود کمتر شود یا اصلا بطور کل از بین برود

1-    ما حرمت به نفس، خویشتن پذیری خود را بشناسیم وکار کنیم

2- توانایی های ،استعدادها و قدرت های خودمان را همان طور که در مسابقه های ورزشی وقتی که فردی برنده می شود به او یک مدالی می دهند ما باید در زندگی خودمون آن مدال ها را برای کارهایی که انجام داده ایم را بدهیم اگر پاک هستیم، اگر درس خوانده ایم ،اگر کار پیدا کردیم اگر موفقیتی را کسب کردیم بتوانیم همواره در ذهنمان بیاوریم که آن موفقیت هایی را که من مسئولش بودم و من خالق آنها بودم از زیر چشم من عبور نکند آنها را به عنوان وظیفه نبینم و به عنوان مسائل کوچک زندگی خودمان نبینیم،وقتی این گونه به موفقیت ها و گذشته خودمان نگاه کنیم می بینیم که ارزش خودمان را پیدا می کنیم وقتی که داریم با کسی صحبت می کنیم وقتی در یک جلسه ای نشسته ایم و بحثی را داریم شروع می کنیم فکرمان دائم به این نباشه که دیگران چه فکری دارن می کنند چگونه دارن قضاوت می کنند فکرمان این باشد که من چگونه صحبت می کنم من چه مطالبی را می خواهم بگویم من بتوانم آن مطالبی که در ذهنم است به بهترین وجهی که توانایی اش را دارم بیان بکنم ، متاسفانه بعضی از معتادان خجالتی هستند با تمام توانایی ها و موفقیت هایی که توی زندگی اشان دارند اما خودشان را کم و کوچک می بینند ناتوان می بینند در جوامع حاضر نمی شوند در مهمانی ها نمی روند حتی در پیدا کردن همسر برای خودشان مشکل دارند برای اینکه توانایی های خودشان را درک نکردند پس خجالتی بودن یک اضطرابی به ما می دهد که ما برای اینکه بتوانیم آن اضطراب را از خودمان دور کنیم یک کارهایی را باید انجام بدهیم که بتوانیم موفق تر در زندگی پیش برویم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط پدرام مقدم

نشانه های امید

                                قدم چهارم

 

             ای خداوند قدرت تو برای شفای من كافیست

 از تو می خواهم درون مرا تفتیش كنی،افكارم را بیازمایی هر چه از تو نیست،آنها را بردار،افكار و طرز فكر مرا دگرگون كن،تا بتوانم خواست و اراده تو را درك كنم،احساسات مرا نوازش كن ، از عشق و محبت خود جاری ساز، شوقی تازه،قلبی جدید در من ایجاد كن ،تا بتوانم خود و دیگران را دوست داشته باشم،به من قدرت و آگاهی بده تا بتوانم توانایی و استعداد خود را كشف كنم و از آنها در مسیر كمك و بهبودی دیگران استفاده كنم

                                                              آمین...

 

قدم چهار

              

              (( ما يك ترازنامه اخلاقي بي‌باكانه و جستجوگرانه از خود تهيه كرديم . ))

اكثر ما چون مي‌خواستيم مصرف مواد مخدر را قطع كنيم به معتادان گمنام آمديم. ما احتمالاً درباره اينكه با آمدن به NA  در حال شروع چه كاري هستيم و يا درآستانه آغاز يك برنامه بهبودي هستيم زياد فكر نكرده بوديم . اما اگر تاكنون به دستاورد اين برنامه توجه نكرده‌ ايد ، شايد الان وقت آن باشد كه تأمل كنيد و در اين باره فكر كنيد .

ابتدا بايد از خود بپرسيم كه از بهبودي چه توقعي داريم . اكثر ما به اين سؤال اين گونه پاسخ مي‌دهيم كه ما فقط خواهان آسايش ، نشاط و آرامش هستيم . يا فقط مي‌خواهيم كه بتوانيم خودمان را دوست داشته باشيم . اما چگونه مي‌توانيم خود را دوست داشته باشيم وقتي كه حتي نمي‌دانيم كه كي هستيم ؟

قدم چهارم ابزار لازم جهت شناخت خود ، و اطلاعات مورد نياز براي دوست داشتن خود را به ما مي‌دهد . همين‌طور چيزهاي ديگري كه ما از برنامه توقع داريم ، مانند آسايش ، نشاط ، و آرامش را به ما ارائه مي‌كند .

قدم چهارم جلودار و به وجود آورنده دوره جديدي در بهبودي ما است . از قدم چهارم تا قدم نهم را مي‌توان فرآيندي درون يك فرآيند ناميد . ما از اطلاعاتي كه در قدم چهارم به دست مي‌‌آوريم ، براي كاركردن قدم‌هاي پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم و نهم استفاده مي‌كنيم . اين فرآيند قرار است كه بارها و بارها در بهبودي ما تكرار شود.

مثالي براي اين فرآيند هست كه بسيار مناسب مي‌باشد . ما همانند يك پياز هستيم هر بار كه قدم چهارم را كار مي‌كنيم  يك لايه پوست را از خود دور مي‌نمائيم و به مغز و اصل خود نزديكتر مي‌شويم . هر يك از اين لايه‌هاي پوست پيازنشانگر يك لايه از انكار،بيماري اعتياد،نواقص شخصيتي و خساراتي است كه به بار آورده ايم. مغز پياز نشانگر روح سالم و نابي است كه در اعمال وجود همه ما موجود مي‌باشد . هدف ما در بهبودي رسيدن به بيداري معنوي است . و با شروع اين فرآيند به آن نزديك مي‌شويم . هر بار كه اين راه را طي مي‌كنيم بيداري معنوي ما كمي بيشتر مي‌شود .

قدم چهارم روشي براي پيدا كردن شناخت از خود است  و همان قدر كه به ما كمك مي‌كند تا ذات خطاهاي خود را ببينيم  همان قدر هم كمك مي‌كند تا با نقاط قوت و داشته‌هاي خود آشنا شويم . فرآيند ترازنامه‌نويسي نيز راهي بسوي آزادي مي‌باشد . ما از آزاد بودن براي مدت‌ها محروم بوده‌ايم ، شايد حتي در تمام طول عمر خود. اكثر ما كشف مي‌كنيم كه مشكلات ما از زماني كه براي اولين بار  مواد مخدر مصرف كرديم شروع نشد  بلكه خيلي قبل از آن و وقتي كه دانه اعتياد در وجود ما كاشته شد آغاز گرديد.ممكن است ما خيلي قبل از آن كه براي اولين بار مواد مخدر مصرف كنيم احساس انزوا و متفاوت بودن را تجربه كرده باشيم. در حقيقت آنچه كه ما احساس مي كرديم و نيروهائي كه ما را به جلو مي‌راند كاملاً با اعتياد ما در تضاد و دشمني بود  و آرزو ما براي تغيير احساسات مان و مطيع كردن آن نيروها بود كه ما را به اولين بار مصرف رهنمون ساخت . ترازنامه  درد ها و درگيري هاي حل نشده در گذشته‌ را براي ما عريان مي‌سازد تا ديگر در اختيار آنها نباشيم . ما ديگر حق انتخاب داريم و تا حدي به آزادي دست يافته‌ايم .

اين قسمت از راهنماي كاركرد قدم‌ در واقع 2 قسمت مجزا مي‌باشد . قسمت اول اين متن از طريق راهنمائي ما در كاوش انگيزه‌هايمان براي كاركرد اين قدم و درك مفهوم آن  كمك مي‌كند تا براي كاركرد اين قدم آماده شويم . و قسمت دوم ما را براي نوشتن يك ترازنامه بي‌‌باكانه و جستجوگرانه راهنمايي مي‌كند .


 

انگيزه‌ها

اگر چه انگيزه ما براي كاركردن قدم چهارم به اندازه خود كار كردن اين قدم اهميت ندارد اما ممكن است دريابيم كه جهت پيداكردن و دفع هرگونه دستاويز و بهانه‌اي كه براي كار نكردن اين قدم داريم  مفيد است و ما را به تفكر درباره منافع كاركرد اين قدم وادار مي كند.    

                                          

1-آيا هيچ دستاويز يا بهانه‌اي براي كارنكردن اين قدم دارم ؟ آنها چه هستند ؟

بهانه: آنچه برای پوشاندن منظور یا موضوعی واقعی عرضه می شود، دلیل یا انگیزه ظاهری یک عمل برای انجام ندادن یا عذر خواهی...

دستاویز:  وسیله ای برای ادعای دروغین..

بايد از خود بپرسيم چرا بايد بهانه بيارم كه اين قدم را كار نكنم؟

ما خيلي تمايل داريم از هر چيزي كه دردمان مي آورد و ناراحتمان مي كند دوري و اجتناب كنيم و در مقابل بطرف چيزها ، فكرها و اعمالي برويم كه به ما لذت مي دهند ما بدنبال راحتي ، آرامش ،ثبات هستيم همه اينها بخاطر اين است كه امنيت  بدست بياوريم اما بر اثرعدم آگاهي  حال و روزمان بدتر شده حال مي خواهيم نگاهي به اين موضوع داشته باشيم .

ما كارهايي مي كنيم كه به امنيت برسيم ولي در مقابل بر عكسش عايدمان مي شود مثل : عقب انداختن كار كرد قدمها ،چكاب دندانها ، خريد يك چيزي كه برايمان خيلي لازم است را عقب مي اندازيم اين عقب انداختن در واقع براي اين است كه ما مي خواهيم امنيت را بدست بياوريم مي خواهيم  از درد چكاپ دندان يا از درد پرداخت  پولي كه براي خريد لازم است  يكجورايي  شايد نا آگاهانه فرار كنيم. فكر مي كنيم كه اگر عقبش بندازيم يك روزي  ممكن است كه اصلا نخريمش يا اصلا از دستش خلاص بشويم و انجامش ندهيم و ازاين حالت ناملايمتي يا از فشاري كه به ما مي آيد رها شويم .فشار همان درد است كه كمتر است و هر چيزي كه به ما يك مقدار تشويش و التهاب مي دهد  وعصباني ، غمگين مان مي كند هر احساسي كه به ما فشار روحي مي آورد ما ازش دوري
مي كنيم و عملا سعي كنيم كه كنارش بگذاريم.

 يكي از چيزهايي  كه خيلي فشار مي آورد آن مواردي كه يا ناشناخته است يا قبلا شناختيم و مي دانيم كه  درد آور ،تلخ وترسناك است وتجربه بد اضطراب آور و ترسناكي داشتيم پس حالا نمي رويم به دنبال اين كه ريسك كنيم و دوباره آن را تجربه كنيم مبادا دوباره آن خاطرات،زخم ها،آزار و اذيتها، ترس و آن فشارها به ما وارد بشود پس ريسك نكردن براي نگه داشتن امنيت است اما در واقع چي مي شود وقتي ريسك نمي كنيم اعتماد و شهامتي را كه در قدم هاي قبلي بدست آورديم را انجام نمي دهيم و با اين عمل رشد شهامت و اعتماد را متوقف مي كنيم در  نتيجه بهبودي و شفا هم پيدا نمي كنيم. ممكن است در يك جاي امني خودمان را نگه داريم اما  به هدف
 نمي رسيم و اين  محدود كردن ،خودش بعد از يك مدتي فشار مي آورد چون خيلي از موقع ها ما زندگي خودمان را در قياس با كسان ديگري كه در سن و در شرايط  و محيط ما هستند مي سنجيم و معنا پيدا مي كنيم  اماوقتي كه توي اين محدوديت ها خودمان را نگه مي داريم بقيه اشخاص چيزهاي ديگري را  تجربه مي كنند از ما جلو
 مي زنند  وبعد از  مدتي اين محدوديت ها فشار مي آورد حال ما خراب مي شود يعني اولش بخاطر ترس هايمان  خودمان را باز نكرديم  و برايش كاري انجام نداديم و خود را محدود كرديم  و از ترس مان پشتيباني و حمايت كرديم كه توي يك فضاي  امني بمانيم در حالي كه بعد از يك مدتي خود اين فضاي امن مي شود يك فضاي زنداني كه جلوي ما را مي گيرد در واقع ما به چيزي هايي چسبيديم و دفاع كرديم كه همان چيز براي ما خطر بود و جلوي رشد و موفقيت ما را مي گرفت ما امنيت را مي خواستيم كه  آرامش داشته باشيم اما با محدود كردن آرامش و امنيت را هم از دست مي دهيم و  حالت بي حوصلگي و يك نواختي به ما دست مي دهد كه خودش از هر دردي بدتر مي شود خيلي وقت ها هست كه ما براي اينكه امنيت را نگه داريم اصلا از خير هدفمان مي گذريم يك وقت ها است براي اينكه مبادا شكست و صدمه بخوريم از اول مي آييم شكست را مي پذيريم تسليم شكست
 مي شويم كه مبادا شكست بخوريم و ناراحت بشويم . خيلي چيزها را براي اينكه  از دستش خلاص شويم بيشتر بطرفش مي رويم و بيشتر نگهش مي داريم توي آن جايگاهي كه اصلا راحت نيستيم. بعضي وقتها با اهمال كاري و مسئوليت گريزي اينكار را انجام مي دهيم مثل :يك كفش كه ميخ دارد بجاي اينكه كفش را در بياوريم و ميخش را بكنيم كفش را به پايمان نگه مي داريم و ياد مي گيريم كه چطوري كج و كوله راه برويم كه اين ميخ كمتر به ما فشار بياورد.

مي دانيد چرا ما حسادتت مي كنيم؟ براي اينكه حسادتت از يك حس نا امني مياد

وقتي من در كودكي توجه و محبت لازم را دريافت نكردم و يا فكر مي كنم دريافت نكردم و به  امنيت و آرامش نرسيده باشم؛ذهن من طوري حركت مي كند كه نشانه عدم امنيت است.بخاطر همين هر كجا مي روم و در جمعي كه هستم زير چشمي همه را كنترل مي كنم انگار كه ديگران به يك زبان ديگر صحبت مي كنند.چون نمي توانم اين آدمها را بخوانم و پيش بيني كنم يا بصورت منفي پيش بيني مي كنم  به همين دليل با شك و ترديد بر خورد مي كنم بنابر اين تمام وجود من با شك و سوءظن اطراف را مي نگردو اين موضوع را هم در زبان و هم در افكارم آشكار مي شود.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط پدرام مقدم

دعا برای سفر معنوی

ما معمولا با چهار نیت دعا می کنیم.

 1- طلب کمک از خدا.

 2- جستجوی حالت تمرکز و آرامش

3- برای اجتناب از شرایط استرس آور و فشار آور است

4- طلب پذیرش شرایط

 وقتی ما دعا  می کنیم در حالتی قرار می گیریم، برای جدا شدن از این عالم و خود را آماده ارتباط با عالم معنا می کنیم، اگر نیت و انگیزه ما برای اجتناب از شرایط اضطراب آور باشد یعنی یک چیزی را از خدا بخواهیم که آن را به ما بدهد تجربه نشان داده شده که اتفاقا میزان استرس و اضطراب ما بالاتر می رود.

اما اگر انگیزه یا علت و چرایی ما از دعا این است که به آرامش برسیم و با هستی مطلق ارتباط برقرار کنم استرس یا اضطراب من کاهش پیدا می کند.

اینکه ما چه درکی از دعا داشته باشیم خیلی مهم است، متاسفانه عده ای دعا را به معنی ارتباط با عالم معنا نمی دانند و طبق سنت، عادات یا از روی ترس دعا می کنند.

 وقتی ما با این درک که برای جدا شدن از این عالم به عالمی فراتر از زمان و مکان برویم چون این یکی از ویژگی های انسان است آنموقعه تاثیر دعا خیلی زیاد می شود که حتی در افزایش مشارکت ها و فعالیت های اجتماعی و گروهی تاثیر بسزایی دارد.

 و این موضوع را به زیبایی در خود و دیگران می بینیم یعنی اینکه کسانیکه به طور مرتب به جلسات می روند و در دعا شرکت می کنند حال و احساس شان بهتر و فعالیت های اجتماعی شان از کسانی که  به جلسات نمی روند بیشتر است. در ضمن دعاهای دست جمعی تاثیرش خیلی بیشتر از دعا های فردی است وقتی ما در جلسه حضور پیدا می کنیم و در جمع دعای آرامش را با هم می خوانیم احساس پر انرژی بودن و احیاء شدن می کنیم.

کسانی که خدمت می کنند یا کسانی که شغلشان کمک دهنده هستند مثلا پرستارها وقتی دعا می کنند اضطراب شغلی شان کمتر می شود و میزان سازگاری شغلی این افراد بیشتر از کسانی است که دعا نمی خوانند چون کار سختی است که مرتب با افرادی مریض و ناراحت که اضطراب و مشکل دارند در ارتباط باشند یا کسانی که در همین مسیر بهبودی وقتی بطور مرتب به جلسه می روند و در دعا شرکت می کنند پذیرش دیگر معتادانی که همیشه ناراضی، خشمگین و طلبکار هستند بیشتر می شود و بهتر می توانند با دوستان بهبودی و خانواده و دیگران ارتباط موثر داشته باشند.

بحث اصلی  ما اینست که چه درکی از دعا داریم، فرض کنید که افرادی را می بینید که بیمار، مریض و گرفتار هستند برای اینها، اینگونه دعا کنیم خدای از تو می خواهم که اینها را شفا دهی ، اینها راخوب کنی. اما درک واقع بینانه ما اینست که خدا منتظر این نیست که ببیند من چه می گویم و انجام دهد اگر من گفتم خوبش کن، خوبش کند و اگر نگفتم انجام ندهد و اگر من گفتم خوبش کند و خدا انجام ندهد یک حالت ناکامی و محرمیتی به من دست می دهد چون یک چیزی را از خدا خواستم انجام نداده و اینکه یک حالت طلبکارانه از خدا پیدا می کنم و می گوییم من که چیز زیادی از تو نخواستم، من که چیز بدی نخواستم  و یک رنجشی هم از خدا پیدا می کنم، ولی اگر من به این طریق دعا کنم خدایا کمکم کن و آرامش به من عطا کن تا بتوانم با آرامش بیشتری بتوانم به این مسئله بپردازم آن وقت می بینیم که تاثیر دعا متفاوت خواهد شد.

 

 یکی از دوستان سئوالی کرد.او گفت عده ای می گویند دعا اصولا پدیده ای است که از طریق ادیان ارائه شده و بیشتر جنبه روحانی دارد و ربطی به ابعاد روانی و جسمی ما ندارد با اینکه خودشان در جلسه حضور دارند اما ناظر به کار بردهای روانی و اجتماعیش نیستند حتی بیشتر ترجیح می دهند که جنبه فردی و در خلوت صورت بگیرد و اصلا به جنبه های دیگر وجودی ما توجه ندارندیعنی اینها منکر این تاثیر گذاری روانیش هستند ایا اینگونه نیست.

 درجلسات  وقتی دعا جمع خوانده می شود وحدت روح و قلب ما بیشتر می شود چون داریم به سوی یک معبود مشترکی در واقع اگر از یک مرام و عقیده هستیم وصحبت می کنیم قلب ها و روح ها بهم نزدیک تر می شود حتی من فکر می کنم تاثیر مثبت بودنش بیشتر خواهد بود و نتیجه  این وحدت روح یک فعالیت و اقدام جمعی  بشه من فکر می کنم دعا چه در جمع باشه چه فردی خوانده شود اگر با نهایت صداقت خوانده شود اگر هدفت این باشه که نزدیکی به خدا داشته باشیم چون خدا با هدایایی مثل اصول روحانی که توسط انجمن به ما عطا می کند و ما طبق این اصول وقتی حرکت می کنیم و به آرامش می رسیم متوجه می شویم دارای اخلاق و صفات خاصی شدیم و اگر واقعا هدف ما این باشه که خدمت به اطرافیان داشته باشیم باعث تلفیق (هماهنگ کردن)سازگاری روح مان می شود یعنی به ما آمادگی می دهد که بتوانیم روح همکاری و خدمت خود را در خانواده و جامعه توسعه دهیم یعنی این هم نوعی از خواندن دعا است که اگر با صداقت باشد و فقط یک مسئله شخصی خود محوری  نباشدکه بگوییم خدایا امروز باران نیاد من بیرون زیاد کار دارم ...،  دعا اگر اینگونه باشد که بگوییم خدایا معتادانی که در عذاب هستند را نجات بده، خدایا این جمع را به حضورت می آورم از تو می خواهیم آشفتگی ما را بگیری و به آرامش بدهی، حضور تو در زندگی ما به ما آرامش می دهد یعنی یک دیدگاه وسیعتری داشته باشیم تاثیرش در خود وخانواده و در جامعه خیلی گستردتر خواهد بود . البته در جمع بودن به معنی اتحاد نیست چون کسانی هستند در جمع هستند اما از موفقیت و پیروزی دوستان دیگر خوشحال نمی شوند و حتی پشت سر دیگران غیبت می کنند، حتی اگر دیگری خدمت می کند می گویند دیگری خوب خدمت نمی کند، چیزی بارش نیست ،گروه ما خوب خدمت می کند و بخوبی می بینیم که ناصادقی و خودمحوری در میان اینها فعالیت می کند حتی بعضی وقتها بعنوان دعا گزارش می دهند که چه اتفاقاتی افتاده و یا اینکه اینگونه دعا می کنند خدایا فلانی را از رفتار زشتش نجات بده یعنی هم غیبت و هم اینکه طرف را می خواهند رسوا کنند

بحث تاثیرات اجتماعی و فیزیکی دعا هست تا حالا  داشتیم از این زاویه نگاه می کردم از دید عده ای قضیه ربطی به مسائل روانی ندارد اما گروهی هم معتقد هستند دعا فقط تاثیرات روانی است و در واقع وقتی ما دعا می کنیم برای جلو گیری از سر خوردگی ها  است دعا چیزی نیست جز اینکه یک مقداری آدمها را از لحاظ روانی تقویت بکند، شاید این سئوال به ذهن ما برسد واقعا با دعا تقدیرات الهی ، قوانین طبیعی اینها تغییر پیدا می کند



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دهم آذر ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

فقط برای امروز به دنبال رهایی از نفس و مشکلات ناشی از اراده شخصی هستم، سعی می کنم ارتباط آگاهانه خود را با خداوندی که درک می کنم بهبود می بخشم و راهنمایی و قدرت مورد نیاز و هماهنگی با دنیای خود را جستجو می کنم.    جمشید از تهران

 مسیر بهبودی را که نگاه می کنم می بینم دوستانتم نقش پر رنگی در آن داشته اند، شما بخشی از بهبودی من هستی مواظب خودت و من باش.  رضا از قروه

دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست، خوشایندیست و تکرار ناپذیر، گنجشکها بیخود شلوغش نمی کنند. دوست چهار فصل من.     الهی از مشهد

خداوند شنوده صحبتهای ماست.این گفتگو باعث بیدار شدن روح می شود. ولی آنچه ما را به سمت اعتماد بیشتر سوق می دهد. تعهدی است که غالبا در اعمال روزانه خود پدیدار میگردد.   رقی از قشم

 نا ممکن، همان ممکنی است که اسیر، ترس و بی اراده گی ما انسانهاست.باید برترسها غلبه کنیم و اراده را قوی کرد، آنگاه ناممکن را ممکن می سازد.   یوسف از ساوه

بهبودی راهیست مقدس، برای کسانیکه که در ابتدا عاجزند و در ادامه عاشقند، بهبودی برای همیشه یک نتیجه داره آزادی.    عباس از تهران

اصل روحانی ایمان کمک می کند. تا ما بتوانیم اصل روحانی شهامت را تمرین کنیم و در زندگی درست کار باشیم.     اکبر از مشهد

دوستت دارم همدردم، تو همان سنگ  صبور دل بیمار من، عجز من بوی تو دارد و تو خود آن منی! با خبر باش رفیقف بی تو من تنهایم ! با تو من و ما و دل خوشی به همه کار منی!!    محمد از بندر عباس

یافتن خوشبختی در درون، کار آسانی نیست. اما جای دیگری هم نمی توان آن را یافت.     علی ازکرجی

 الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غمها با یاد تو سرور است.    سید عباس از تهران

آزادی حق الهی من و تو است ! رهایی و ارامش را برایتان آرزومندم.     فرهاد از تهران

 تو هر گز پژ مرده نخواهی شد، چون ریشه ات مهربانیست. چیزیکه شایسته هر کسی نیست.  

عبدالله از تربت



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

اعتیاد و بهودی افکار منفی                                             

                                                         افکار منفی

. افكار منفی، وقايع منفی و ناراحت ‌كننده­ای همانند زخم‌ها، عقده‌ها، جنگ‌های درون، حسادت‌ها، بدگمانی­ها، رنجش‌ها، كينه‌ها، نگرانی­‌ها، احساس پوچی‌ و بی‌ارزشی‌ را توليد می­‌كنند. اين‌ها بر روی اراده و رابطه هاي ما تاثير می­گذارند و سدی  می­شوند برای رسيدن به شادی‌ و آرامش.

 به ‌گمانم داغ دل همه را تازه كرده‌ام

شرایطی كه در ما انسان‌ها به ‌وجود می­‌آيد و تک‌تک ما انسانها درگيرش هستيم را نمی­توان نادیده گرفت. چون قسمتی از وجود ما است كه افكار منفی  و يا گاهی منفی­‌گرايی را شكل می­‌دهد. اين قسمت از وجود، منفی­‌گرايی را گسترش می­دهد و تداوم می­بخشد. هرچه می­‌كوشيم تا  آن را به مثبت‌انديشی تبديل كنيم، همانند کودکی  لجباز، مدام بازمی­‌گردد و آن فكرهای منفی را پخش می­‌كند و درون­مان را متلاطم می­‌سازد. در حقيقت يكي از بزرگ‌ترين كارهايی  كه ما در انجمن، در بخش روانی انجام می­‌دهيم مربوط به همين قسمت از وجود­مان است.

هر موقع فكراشتباه، فكر منفی يا فكر نامناسبی می‌كنيم، احساس بدی داریم؛ اين يك قاعده است.

نادرست ‌بودن افكار همانند این است کهً ماشينی ببينيم و گمان كنيم سگی است كه می­‌خواهد به ما حمله كند يا سايه‌هايی ببينيم و فكر كنيم ارواحی هستند كه می‌خواهند به ما آسيب برسانند یا شما در حال صحبت کردن با کسی هستید و من فكر می­‌كنم از من بدگویی می­کنید يا مشغول نقشه‌ كشيدن برای آزار دادن من هستید. وقتی اين گونه فكر می‌كنيم، دير يا زود حال­مان بد می­‌شود؛ چون فكر، باور، نظر و خيال ما اشتباه است.

وقتی به جنبه‌های بد و منفي ماجراها نگاه می­‌كنيم  احساس بدی به ما دست می­‌دهد یا وقتی باور من اين است كه چون فلان كار را انجام داده‌ام يا نداده‌ام اين بلا سرم آمده است؛ تصادف كرده‌ام، بيمار شده‌ام و ...  با این شرایط  در كارم رشد نمی­‌كنم و حالم بد می­‌شود.

تجربه‌های زيادی داريم كه  تصورات، تخيلات، افكار و عقايد منفی چگونه ذهن ما را به ‌سوی نگرانی، احساس گناه، شرم و ... سوق می­دهد.

البته به ‌سبب وجود باورهای بيمارگونه، بعضی وقت‌ها، افكارنادرست و منفی حال ما را خوب می­كنند. مثل وقتی كه كسی را دست می­اندازيم یا يكی را فريب می­دهيم. افرادی مثل من وقتی می­رفتيم دزدی و در اين كار موفق بوديم، هر چه مبلغ دزدی بيشتر و باا رزش­تر بود، بيشتر لذت می­بردیم، اما اگر كسی از ما دزدی كند و يا فريب­مان بدهد، می­خواهيم زمين و آسمان را به هم بدوزيم و بدترين مجازات را برايش خواستاريم.

اگر كسی از ما بپرسد كه چاره كار چيست، می­‌گوييم يكی از راهكارها، بررسی اين بخش از وجود است تا ريشه افكار منفی را كشف كنيم.

متأسفانه عامل اصلی كه از ناآگاهي ‌ما سوءاستفاده می­‌كند، بيماری اعتياد است. البته قسمتی ديگر از افكار منفی ریشه در كودكی‌ دارد. وقتی كودك هستيم از افكار و رفتار و گفتار اطرافيان­مان می‌آموزيم كه  چگونه درباره خودمان، ديگران، زندگی و جهان هستی فكر كنيم و تصميم بگيريم.

زمانی‌ كه بزرگ می­‌شويم طبق عادت­های­مان كه بر اساس شرایط و رويدادهای کودکی شكل گرفته است را دوباره در زمان بزرگسالی بازسازی می­كنيم و بر اساس این الگو اسير چرخه بسيار كاذب و ناراحت‌كننده وسوسه، اجبار و عادت­های خود‌محورانه می­‌شويم و دردمان باقی می­ ماند.

ذهن ما می­‌كوشد تا از خودش مراقبت كند و طبق قاعده تجربيات را از روی درد و لذت می­‌نگرد. وقتی اتفاق دردآوری بيفتد و درد ناراحت­مان كند، با خود می‌گوييم از اين پس بايد مطمئن شوم كه ديگر اين اتفاق آزاردهنده نمی‌افتد و از جایی شروع می‌كنيم كه مسایل را به هم پيوند دهیم و داستان‌هايی  جور كنيم و سناريو‌يی بسازيم تا برسيم به اينكه چطور دنيا را بنگريم و در دنيايی كه ممكن است درد‌آور باشد، از خودمان  محافظت كنيم. در بسیاری مواقع می­‌بينيم از همین­جا افكار منفی به ‌وجود می‌آيند و در مقابل هجوم افكار منفی، درمانده می‌شويم.

خوشبختانه همه اين‌ها فقط فكر و خيال و برداشت ذهنی ما است. در بيرون از ما، هيچ اتفاقی نه بد است نه خوب و هيچ اتفاقی به ما نمی‌گويد كه در برابرش چه كنيم. خودمان هستيم كه تصميم می‌گيريم بر اساس آنچه كه از آن اتفاق دريافت کرده­ایم، چه حسی داشته باشيم و چه رفتاری نشان دهیم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ هجدهم تیر ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

اگر امروز آتش اعتیاد به مواد مخدر روشن است و تو در آن نمی سوزی بدانکه خداوند نگاه ابراهیمی به تو دارد، قدر این نگاه را بدان.    علی از مشهد

درNAدرک کردم زندگی فقط قانون عشق بازی با خدا از طریق تجسم با شخص او، و ابراز به خلایقش می باشد.        اسلام از بلوچستان

 وقتیکه یک معتاد فکر می کند که احتیاجی به کمک ندارد، بدون آنکه خبر داشته باشد،شروع به ساخت تابوتی برای خودش کرده است      بی نام

 در بهبودی طوری خدمت کن که از خدا جدا نباشد و به گونه ای عمل کن، که وقتی نباشی در نبودنت غمگین شوند! نه شاد شوند.      دکتر جکو از داراب

در بهبودی همیشه دستت به من بده تا از آتش بگذریم،بخاطر اینکه آنان که سوختن تنها بودند.   دکتر جکو از داراب 

3 چیز عامل  ارتقاء بهبودی می شود پذیرش اتفاقات، مقاومت در مقابل ترس ها، نه گفتن به وسوسه ها.    جعفر از اردبیل

ترجیح میدهم حقیقتی مرا آزار دهد تا اینکه دروغی آرامم کند.    عبدالله از تربت حیدریه

با خوابیدن بر بالشی که از مرگ پرندگان پر است،نمی توان خواب پرواز دید. اصغر از ساوه

درود بر انسانهای خوب، آنانکه در اندیشه دیگران تصویر زیبا مینگارند.تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل ما خواهد ماند.     جمشید از تهران

گاه نمی دانم چه پیامی را بهانه کنم تا از کسی که دلم با اوست آگاه شوم این بار که دلتنگی را بهانه کردم فردا را چه کنم؟    محسن از طرقبه

اولین روز دبستان برگرد/شادی آن روزهایم بازگرد/ باز گرد ای خاطرات کودکی/ بر سوار اسب های چوبکی/خاطرات کودکی زیباترند/یادگاران کهن یادآورند/ درسهای سال اول ساده بود/آب را بابا به سارا داده بود/مانده در گوشم صدایی چون تگرگ/ مشقهای من همیشه برگ برگ/ همکلاسی های من،یاد کنید/باز هم در کوچه فریادم کنید/ کاش هرگز زنگ تفریحی نبود/ جمع بودن و تفریقی نبود/ای دبسانی ترین احساس من/ بازگرد این مشق ها را خط بزن    لیل  از مشهد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکم تیر ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

                                               «احساسات».

ما هم حس داريم هم احساس و تفاوتي بين حس و احساس وجود دارد.

 ما با حواس پنجگانه شامل بينايي، شنوايي، بويايي ،چشايي و لامسه - به اين حس ها مي توان حس ششم را هم اضافه كرد - با دنياي پيرامون خود ارتباط برقرار مي كنيم و بر همین اساس دريافت هايي مي كنيم و نسبت به اين دريافت ها، دست به تجزیه و تحلیل می زنیم. این تحلیل با استفاده از فیلترهای درونی ما صورت می گیرد که باورها، ارزش ها، اعتقادها، تجربه ها، تصاویر ذهنی، صداها و نحوه تصمیم گیری مان را شامل می شود. این فرآیند حالي در ما به وجود مي آورد كه به آن احساس مي گوييم.

احساس چيست؟ وقتي موضوعي در ذهن و ضميري در وجود ما حالت ها يا شرايط يا وضعي را در ما به وجود مي آورد كه به نوعي توجه ما را جلب مي كند و مقداري از انرژي رواني را به سمت خود مي كشد يا ما اين انرژي را به اين موضوع و مطلب اختصاص مي دهيم، آن را به عنوان احساس مي شناسيم.

برای نمونه، شخصی را می بینیم که توجه ما را به خودش جلب می کند. نسبت به آن شخص حالی به دست می آوریم که این حال را احساس می گوییم.

می خواهیم احساسات شخصی خود را شناسایی کنیم و متوجه پیام آنها شویم و شیوه روبه رو شدن و مشارکت با آنها را یاد بگیریم.

چرا می گوییم احساسات شخصی؟ برای اینکه هر کدام ما راجع به هر موضوعی می توانیم حال و احساس متفاوتی داشته باشیم. برای اینکه آن موضوع از فیلترهای درونی باورها، اعتقادات، ارزش ها و تجربیات ما می گذرد و نتیجه حال و احساس ما هم متفاوت است.

 متوجه شدیم ما با حواس های خود شامل بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و بینایی با جهان و پیرامون خود ارتباط برقرار می کنیم اما هر کدام نتیجه حال و احساس مان متفاوت است. برای نمونه، من و شما یک موسیقی را با هم گوش می دهیم. هر دوی ما با حس شنوایی یک اثر را می شنویم، اما امکان دارد حال و احساس ما با هم متفاوت باشد.

یعنی اینکه من از آن موزیک خاطره بدی دارم. نتیجه بد شدن حال من است، اما شما خاطره خوشی دارید و احساس شادی می کنید یا اصلا سلیقه ما در گوش کردن به موسیقی متفاوت است. پس هر دوي ما از طريق حس شنوايي موسیقی را دريافت كرده ايم، ولي حال و واكنش ما متفاوت است.

به همين دليل حس هاي ما همگاني و مشترك است، اما احساس هاي درونی ما شخصي و متفاوت است. ممکن است من به کسی احساس تعلق کنم، اما شما نه. به همین دلیل احساس مان هم متفاوت است. یکی از دوستان با ما شوخی  می کند حتی شاید بد و بیراه بگوید و فحش بدهد. امکان دارد ما به این نوع شوخی بخندیم، اما شخص دیگری حتی از ما تعریف هم بکند، ناراحت شویم.

در شرایط هم احساس مان با خودمان متفاوت است. امکان دارد در یک لحظه یکی به ما سلام کند ما با خوشرویی جواب سلام او را بدهیم، اما اگر او سلام را چند بار تکرار کند، نتیجه واکنش ما متفاوت می شود. شاید واکنش تندی از خود بروز دهیم. در حالی که  در یک زمان و از  یک شخص ما یک واکنش را دیده ایم، اما با هر بار شنیدن واکنش ما هم تغییر می کند.

این را می خواهم بگویم که مغز ما تنها گیرنده و فرستنده نیست، بلکه گیرنده سازنده و فرستنده است. با اینکه یک پیام را دریافت می کند، اما در مغز ما تجزیه و تحلیل انجام می شود. یعنی از فیلترهایی می گذرد. بعد امکان دارد هر بار نسبت به  حال و هوای احساسی ما خروجی متفاوتی تحویل دهد.

گاهی اين احساس به اندازه ای قوي و نيرومند مي شود كه كنترل را در زمينه های مختلف از ما مي گيرد و ما را وادار به حالات و رفتاري مي كند كه داوطلبانه به دنبال آن نيستيم يا حتي رفتاري را انجام مي دهيم كه مخالف ميل و خواسته ما است.

یعنی گاهی در حالی كه با رفتاری مخالفیم و در مقابلش مقاومت مي كنيم، ولي همچنان آن رفتار از ما سر مي زند و واكنش يا گفتاري از بروز می کند كه وارد مرحله اي به نام هيجان مي شويم كه قوي و نيرومند است و با خود انرژي و جهت و هدف دارد.

بنابراين وقتي موضوعي توجه ما را به خودش جلب مي كند، در ما حالي به دست مي آيد كه اين حال را احساس مي گوييم.

احساسات مانند يك خبرنگار يا پستچي است كه براي ما خبر مي آورد و ما  به جاي اينكه با موضوع روبه رو شویم، این نیروی درونی، این خبرنگار را مي كُشتيم يا سركوب و زخمی مي كرديم. چون نمی توانستیم با احساس مان رابطه برقرار و مشارکت کنیم. اگر خسته است، چگونه خستگی اش را برطرف کنیم. اگر زخمی شده، چگونه درمانش کنیم.

برای نمونه، ما ناراحت مي شديم. به جاي اينكه با اين موضوع روبه رو شويم، مواد مصرف مي كرديم كه اين احساس را سركوب يا خفه كنيم. بلد نبودیم و نمی دانستیم با  خجالت، شرمندگی، حقارت، طرد شدگی، بی قراری، کلافه گی، هیجان ها، موفقیت، شادی و ...  چگونه ارتباط برقرار کنیم و به ابرازشان بپردازیم. به همین دلیل واکنش های نابجا از خود بروز می دادیم و درگیر احساس های دیگری شدیم که آزار و اذیت برای خود و دیگران در پی داشت.

وقتی ما به خاطر تنهایی، غم و کسالت به مواد، الکل، خوردن و شهوت رو می آوریم، در واقع  درون انسانی ما دارد موضوعی را ابراز می کند. نشان می دهد که من در موضوعی غرق شده ام. هر دلیلی که داشته باشد، یعنی اعتقادی که من به این شکل نشانش می دهم.

به نظر من  باورها و اعتقادات آدمی در رابطه ای که با  مواد، غذا، شهوت برقرار می کند، خودش را نشان می دهد. وقتی آدم گرسنه نیست و غذا می خورد، یعنی من اگر گرسنه نیستم، غذا می خورم به این خاطر که من ناراحت و کلافه ام و می گویم من تحمل حس کردن این مسایل را ندارم.

تحمل زندگی برایم بسیار سنگین شده است. هیچ خوبی به جز این غذایی که جلوی من قرار دارد را نمی توانم احساس کنم. در واقع ما به این خاطر که در مقابل یک محرک تسلیم شده ایم، بخشی از وجود خود را کنار گذاشته ایم ومی خوریم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم
 

 در درجه عشقت مثل خورشید باش

در دوستی ات مثل آب چشمه زلال باش

 برای پوشاندن اشتباهات مثل شمع باش

در تواضع مثل خاک باش

در خشم مانند...

هر کدام که می خواهی باش،اما دیگر به خطاهای گذشته ات برنگرد

 

پدرام مقدم

 سایت

 http://empratour.com/

وبلاگ

Pedram1behboudi.blogfa.com

موبايل

   09329164217-09192190282


نوشته شده در تاريخ هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم
 

 

           برنامه هدف گذاری

اگر چيزي را هدف نگيريم، آيا مطمئن خواهيم بود كه آن را خواهيم زد؟

صندلی اول : صندلی خلاق، رویا پردازی

صندلی دوم: صندلی واقع بینانه

صندلی سوم: صندلی انتقاد گر

صندلي اول: هر چيزي كه شما تصور كنيد مي توانيد آن را انجام دهيد: "آدم رويايي"

روي صندلي اول بنشينيدهر چيزي كه به ذهنتان مي رسد بنويسيد حتي اگر آن چيز مضحك ، خنده دار... باشد تمام ايده ها را بنويسيد به تعداد توجه نكنيد.

يك ساعت بعد يا يك روز بعد روي صندلي دوم بنشينيد

صندلي دوم: بر روي صندلي دوم بنشينيد و  تمام ايده ها، هدف ها و مسائل را كه نوشتيد را واقع بينانه  ببنيد. هر چيزي را كه بنظرتان مضحك است ويا با واقعيت نمي خورد را خط بزنيد  چند ساعت بعد روي صندلي سوم بنشينيد

صندلي سوم: آن چند تا راكه نوشتيد بصورت يك انتقادگر ببينيد، مثلاآيا من استعداد اينكار را دارم،آيا با فرهنگ جايي كه زندگي مي كنم همخواني دارد.، با ارزشها و اعتقاداتم چي؟ براي آن ايده يا كار،آنقدر سرمايه مي خواهد آيا داريد يا مي توانيد جور كنيد توسط وامي يا كسي اگر نداريد خط بزنيد....

 

 

*استعداد و توانایی های من چیست؟

استعداد را ميزان نسبي پيشرفت ما در يك فعاليت را مي گويند، اگر براي كسب مهارت در يك فعاليتي.افراد مختلفي در شرايط و موقعيت يكساني قرار بگيرند متوجه مي شويم كه افراد مختلف تفاوتهايي از لحاظ ميزان كسب مهارت نشان مي دهيم،برخي از ما در يك زمينه ياد گيري بهتر و كارايي زيادتري از خود نشان مي دهيم و پيشرفت ما در آن زمينه سريعتر است.در حاليكه افراد ديگر در زمينه هاي ديگري ممكن است از خود كارايي و مهارت و سرعت پيشرفت زيادتري نشان دهند در واقع چنين تفاوتهايي به تفاوت ما در استعدادهاي مان مربوط مي شود.

·       خلاقيت : فرايندهاي  ذهني كه منجر به يافتن راه حل ها، ايده ها، مفهوم سازي ها، شكل هاي هنري، تئوري ها و فراورده هاي مي شود كه بي همتا و تازه هستند.

 

 

  از اين چند تا كه مانده  و قابل دستيابي است را الويت بندي كنيد،بعد بگذاريد وسط ارزيابي  و ساماندهي كنيد و بعنوان يك مشاور بيطرف به قضيه نگاه  و اشكالاتش را بر طرف كنيد. بهتر است با كسي كه در زمينه هدف هاي شما مهارت و يا تجربه اي دارد مشورت كنيد.

 

 

 مي توانيم بر روي يك صندلي بشينيم و در ذهنمان هدف را ببينيم همينطور واقع بينانه و انتقادگر را و فاصله اينها با هم تشخيص دهيم.

 

دانلود کامل برنامه هدف گذاری ....اینجا


نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

در كتاب راهنماي كاركرد قدم­ها، در قدم يك مي گويد بيماري اعتياد از دام استفاده مي كند همانند وسوسه، اجبار و عادات خودمحورانه تا ما را به اسارت خود درآورد. ما براي پيروزي بر بيماري اعتياد لازم است كه حربه­هاي او را بشناسيم، پس اول به  موضوع دام مي پردازيم كه ببينيم دام چه ويژگي­هایي دارد.

دامها و وسوسه ها

دام وسیله یا تله اي مخفی است که برای گرفتارکردن یا کشتن به کار برده می شود. همانند مواد مخدر، پول و شهوت كه به دنبال خود دام افسردگی و در نهایت هلاكت را در پی دارد. برای روشن تر شدن موضوع اجازه بدهید، مثالي بزنم.

من برای اینکه به ماهي گيري بروم، چه كار باید بکنم؛ احتياج به يك سري ابزار برای به دام انداختن ماهي دارم. چوب ماهيگيري، قلاب و سایر وسایل را آماده می کنم و حالا احتياج به طعمه دارم. بايد ببينم ماهي چه چیزی دوست دارد تا در تله بيفتد. كرم، يكي از غذاهاي مورد علاقه ماهي است. به خصوص زماني كه كرم روی قلاب  تکان مي خورد. در اصل احساسات و هيجان ماهی باعث می شود تا گول بخورد.

هدف من از قرار دادن کرم روی قلاب چیست؛ اینکه ماهي كرم را بخورد و از آن لذت ببرد يا اينكه برعکس در تله بيفتد و من ماهي را كباب كنم. به نظر شما، اگر کسي به ماهي بگويد در پی لذت خوردن کرم، شخصی قوي تر از تو بيرون آب نشسته است که او را نمی بینی و انتظار می کشد تا تو در تله بيفتي و تو را بکشد، ماهي این حرف ها را باور مي كند؟ من فكر نمي كنم ماهي باور كند. چون از دنياي بيرون آب آگاهي ندارد.

 دقيقا ما همين باورها را داريم. اگر كسي به ما بگويد پشت سر وسوسه ها، نيروهايي وجود دارد كه هدفش نابود کردن ما است، این شخص را مسخره مي كنيم و مي گوييم "حواسم جمع است. مي دانم  چه كار كنم." اما وقتي در دام گرفتار می شویم، همانند آن ماهی فرياد بر می آوریم؛ "كباب شدم.  خدايا چرا من و..." 

كرم هاي زندگي شما چه هستند،طعمه هاي كه احساسات شما را بالا و پايين مي كنند و در مقابل آنها هيپنوتيزم مي شويد و هر كس به شما هشدار بدهد به حرفهايش گوش نمي دهيد  پول،مقام،شهوت،مواد مخدر... چه چيزي هست

شما خود چي؟ آيا طعمه مي شويد؟ براي ديگران چگونه نقشه مي كشيد كه از ديگران سوء استفاده كنيد و فكر مي كنيد زرنگ هستيد

چگونه طعمه مي شويد؟  با زيبايي تان، با دانشي كه بدست آوردي، با موقعيت و مقامي كه داري، با ثروتي كه بدست آوردي، با قاچاق فروشي،خود فروشي ...

وآخر سر به اين نتيجه مي رسي و مي گويي: وقتي خواسته هاي بيمارگونه ام سركشي مي كردند برايم هيچ چيز و هيچكس مهم نبود. فقط رسيدن به آنها برايم مهم بود. وقتي فكر مي كنم چگونه براي ديگران نقشه مي كشيدم و از آنها سوءاستفاده مي كردم با هر ترفندي كه بلد بودم، حالم بد مي­شود.

چقدر ديگران را قرباني حق سكوت كردم. فكر مي كردم زندگي بازي است و ديگران بازيگر و قوانين اين بازي را من تعيين مي كنم، اما در نهايت مي بينم كه خود بازيچه بودم. بازنده حقيري كه از ديگران سوء استفاده مي كرد

حالم به خاطر اشتباهات و گناهان گذشته بد است. حسي كه تا حالا نداشتم. به خودم اعتماد ندارم و خودم را نمي شناسم. هر كس مرا بشناسد و بداند من چه كارهايي كردم حتما از دستم فرار مي كند. ديگر احساساتم دست خودم نيست.

 اين دنيا پر از وسوسه و گمراهي است. ما بايد از این مسایل آگاه باشیم و از آنها دوري كنيم. در پيچ و تاب هاي زندگي، آدم هاي ضعيف تسليم وسوسه­ها مي شوند و بعد اظهار پشيمانی مي کنند از این كه چرا تا این حد ضعيف عمل كرده اند. يكي از راه هاي پيروزي بر وسوسه، شناخت و آگاهي در مورد بيماری اعتياد و روش ها و حيله­هاي این پدیده ناخوشایند است.

اجازه بدهید به موضوع صید نگاه دیگری بیندازیم. شكارچي يا کسی که حیوانات را به دام می اندازد، این را به خوبی می­ داند که موفقیتش به دو عامل بستگی دارد؛ نخست این که دام باید مخفی باشد تا حیوان غافلگير شود و در آن گیر بیفتد. دوم این که باید طعمه ای گذاشته شود تا حیوان فريب بخورد و وسوسه شود و به سوی چنگال مهلک دام برود.

بیماری -  یا همان دشمن ما - وقتی دام های فریبنده و مهلک خود رامی گستراند، از این دو عامل استفاده می کند. دام های بیماری نیز مخفی و برخوردار از طعمه هستند. بیماری، آشکار نیست. بلکه در فریب دادن نکته سنج است و در براندازي و به اصطلاح زير پا كشي ما، زرنگ، مکار و موذی عمل می کند. فراموش نکنیم که دشمن ما می تواند به شکل معنوی تغییر چهره دهد. اگر ما بر اساس اصول روحانی انجمن پیش نرویم تا به شیوه ای صحيح، خوب و بد را از همدیگر تشخیص دهیم، چگونه مي توانيم متوجه شویم دام­های این دشمن برای ما چه می تواند باشد.

 یکی ازتاريک­ترين، گیج کننده­ترین و فریبنده­ترین طعمه­ای  که هر معتادی با آن مواجه شده، لغزش است. از زمانی که برای خدمت آماده شدم، می توانم یکی از مهلک­ترین و فریبنده­ترین دام های بیماری را ببینم که معتادان بی شماری را گرفتار می کند. ارتباط­ها را قطع و شکاف های موجود میان افراد را وسعت می بخشد. نام این دام لغزش است.

افرادی که لغزیده اند یا به عبارتی فریب خورده اند، وارد فرايندي مي شوند كه در نهایت منجر به پیدایش حالت­هایی همانند رنجش، عصبانیت، خشونت، حسادت، تنفر، جنگ، تلخی، غبطه خوردن، ترس و نااميدی مي شود و پیامدهای آن تفرقه، جدايي، مرگ، آسایشگاه روانی و زندان است.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ هفدهم فروردین ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم

مترسك گفت :  وقتي نمي توان و نمي شود حركت كرد، يك پا هم اضافه است. حركت ما چگونه است ،تكرار هنر نيست و هنر تكرار نيست


پدرام مقدم

09192190282


نوشته شده در تاريخ نهم فروردین ۱۳۹۲ توسط پدرام مقدم
 تصميم گرفتم هر روز پيامي كه ربط داشته باشه به روش زندگي ما و زندگي ما را آشفته كرده بنويسم شايد بكارمان بيايد، در ضمن در حال ديدن آموزش NLP هستم تكنيك هاي عصبي و كلامي كه فكر مي كنم كمك زيادي براي درمان ما بكند كه بزودي هر آنچه را كه آموزش ديدم در بخش ديگري  در ديدگان شما قرار خواهم داد .

بزرگوار باشيد و احساس بخشنده بودن را در خود بپرورانيد! شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه كسي يا خودتان را به خاطر چيزي كه اتفاق افتاده يا گفته شده ببخشيد.اتفاقات و اشتباهات گذشته را پذيرفته و فراموش كنيد و از تقصيرات كوچك اطرافيان راحت بگذريد تا گرفتار دنياي تاريك و پر از كينه و استرس نشويد!

اگر انسان به چيزي زياد فكر كند ، بيشتر به طرف آن كشيده مي شود! ممكن است در زندگي چيزهاي زيادي باشند كه هرگز خواهان آن نبوده ايم، اما به طرف آنها كشيده شده ايم،چرا كه مسير ذهني ما به سمت و سوي آن چيز بوده است،كساني كه ذهن خود را با انديشه منفي پر مي كنند، در موقعيتي قرار مي گيرند كه هرگز به آن تمايلي نداشته اند.

روياهاي كوچك در سر نپرورانيد زيرا روياهاي كوچك قدرت ندارند قلب مردان را تكان دهند! اگر انسان همواره هدفهاي جديد بزرگي را دنبال كند،زندگي پر معنا و زيبا مي شود.اگر احساس مي كنيد بايد بهتر و بالاتر از آنچه هستيد بشويد، اين احساس مقدس را گرامي بداريد، زيرا نقطه آغاز موفقيت شماست!

در افكاروگفتار و رفتار خود عقايد نيرومند،مثبت و پشتوانه دهنده را به كار بنديد! به خاطر داشته باشيد كه در ارتفاعي از زمين ديگر ابري وجود ندارد، اگر هنوز زندگي ابري است به اين دليل است كه به اندازه كافي اوج نگرفته اي ! رفتار ما تحت تاثير انديشه و نوع نگاهمان است، انديشه زيبا، رفتار و نتايج زيبا مي آفريند.

قدردان نعمتهاي زندگي خود باشيد.هرتجربه، هر رابطه و حتي هر در آمد اندكي كه كسب مي كنيد،همه و همه هدايايي هستند كه به آن شكل بخصوص خودشان را اشكار ساخته اند. بايد نسبت به هدايايي كه سيلي پرخروش به سمت شما سرازير مي شوند،آگاهي داشته باشيد و از تك تك آنها قدرداني كنيد،با شكر موهبت،جريان آن راپايدار كنيد !

هرگز از پرسش كردن باز نمانيم، هر گاه از انجام كاري دلزده و خسته شديم از خود بپرسيم چگونه مي توانيم كارهايمان را بهتر، سريعتر،ساده تر،آسانتر و سرگرم كننده تر انجام دهيم تا به هدف نهايي برسيم، هرگز فكر نكنيم راهي كه در پيش گرفته ايم ، آخرين راه است،پيوسته به دنبال راه هاي ديگر باشيم چرا كه عاقبت جوينده يابنده است !

ضعف خود را بپذيريم، واقعيت اين است كه هر كس ضعف هايي دارد، به جاي فرو ماندن در ضعف خود و گرفتار شدن در دام ياس و نااميدي، انتقادپذير بوده و دنبال راهكار باشيم ! درون ما مجموعه اي از استعدادها و توانايي هاي گوناگوني وجود دارد و مي توانيم با كشف توانايي اصلي خود، بيشترين لذت را از زندگي ببريم !



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ششم آذر ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

اكنون كه خداوند از طريق  قدمهاي بهبودي ،فرصت دوباره اي را در اختيار ما قرار داده است تا بتوانيم كه به جايگاه رفيع انساني خود بازگرديم، با عملكرد خود از خداوند بخاطر اين فرصت طلايي سپاسگزاريم.            علي از تهران

يك هميشه يك است ، شايد در تمام عمرش نتواند بيشتر از يك باشد، اما بعضي اوقات ميتواند بي نهايت بزرگ و عزيز باشد، يك خدا، يك نگاه ،يك سرنوشت ،يك خاطره و يك دوست مثل تو سپاس گزارم بابت بركت حضورت در بهبوديم برايت سلامتي و شادي آرزومندم .  رضا از بلداجي

ما با كمك يكديگر مي توانيم كاري انجام دهيم كه به تنهايي قادر به انجام آن نيستيم،اين جمله هم در مورد بهبودي شخصي ما صدق مي كند و هم در مورد خدمت كردن ما.    غلام از بابل

بيداري روحاني يعني آمادگي براي اجراي قدمهاي دوازگانه در زندگي.   اكبر از مشهد

اتوبوس متوقف خواهد شد،اما شما با پياده روي به سمت هدف  ادامه دهيد.  احمد از كرج

صداقت تنها امتحاني است كه در آن نمي توان تقلب كرد،پس صادقانه بيادتم.   منصور از بوشهر

 نعمتهاي آسمان هميشه برف و باران و نور نيست ، گاهي خداوند دوستاني را بر ما نازل مي كند از جنس آسمان به زلالي باران،ه سفيدي برف و روشنايي نور...    حسين از رفسنجان

دلت درياست مي دانم ،پراز احساس باراني، و اين زيباست مي دانم، دعايم كن كه قلبت چشمه جوشان خوبيهاست.   هادي از مشهد

دائم شكر گذار باشيم كه :شايد بدترين شرايط زندگي ما، براي ديگران آرزو باشد.  محسن از رشت

 بغض هايم را به آسمان سپرده ام خدا به خير كند باران امشب را !     علي از تهران

 من سالهاست كه با كسي دست دوستي نداده ام،اما فكر هم نميكردم كسي دست دوستي مرا رد كند.    اصغر از آبادان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ششم آذر ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

نشانه های امید

               قدم چهارم

                                 ای خداوند قدرت تو برای شفای من كافیست

 از تو می خواهم درون مرا تفتیش كنی،افكارم را بیازمایی هر چه از تو نیست،آنها را بردار،افكار و طرز فكر مرا دگرگون كن،تا بتوانم خواست و اراده تو را درك كنم،احساسات مرا نوازش كن ، از عشق و محبت خود جاری ساز، شوقی تازه،قلبی جدید در من ایجاد كن ،تا بتوانم خود و دیگران را دوست داشته باشم،به من قدرت و آگاهی بده تا بتوانم توانایی و استعداد خود را كشف كنم و از آنها در مسیر كمك و بهبودی دیگران استفاده كنم.

                                                                                       آمین...

 ترازنامه

دفترچه يا هر وسيله‌‌اي كه بر سر آن با راهنماي تان جهت نوشتن ترازنامه موافقت كرده‌ايد را آماده كنيد . در مكاني راحت بنشينيد . هر چيز كه ممكن است باعث انحراف افكارتان شود را از محيط دور سازيد . براي داشتن توان اينكه جستجوگر ، بي‌ باك ، ودقيق باشيد دعا كنيد . فراموش نكنيد كه در طي دوران اين فرآيند با راهنماي خود در تماس باشيد . در نهايت براي اينكه از محدوده سئوالات اين كتاب فراتر هم برويد ، و به هر چيزي كه فكر مي‌كنيد ارزش نوشتن در ترازنامه را دارد بپردازيد ، آزاد هستيد و مي‌توانيد اين كاررا انجام دهيد .

رنجش‌ها

اگر كه احساسات كهنه را دوباره حس مي‌ كنيم و قادر نيستيم رها كنيم ، ياوقتي كه نمي‌توانيم چيزي كه ما را ناراحت مي‌كند را ببخشيم و فراموش كنيم . مطمئناً رنجش داريم ما به دلايل مختلفي رنجش‌هايمان را در قدم چهارم ليست مي‌كنيم . اول به خاطر اينكه كمك مي‌كند خشم و عصبانيت‌‌هاي قديمي را كه بر زندگي امروز ما هم تأثير مي‌گذارند را رها كنيم . دوم كاوش در رنجش هايمان كمك مي‌كند تا راه‌‌هايی را كه از آن طريق خودمان باعث به وجود آمدن دلخوري براي خود مي‌شديم بخصوص در مواقعي كه توقع بيش از حد از ديگران داشته‌‌ايم ، را شناسايي كنيم . و در نهايت ليست كردن رنجش‌هايمان ، راه‌‌ها و الگوهايي كه باعث در دام افتادن و گير كردن ما در چرخه خشم و تأسف به حال خود مي‌ شدند را بر ما آشكار مي‌سازد.

البته این ترازنامه کامل نیست>بزودی کامل آن را در اختیارتان قرار خواهم داد و اگر کسی نیاز داشت کامل آن را برایش ایمل می کنم

 

                                           ترازنامه قدم چهارم

ما چطور خود را می بینیم،منظور در آئینه دیدن نیست وقتی در تنهایی به خود مان فكر می كنیم چه رابطه با خودمان داریم،آیا خودمان را فردی با ارزش و موفق می بینیم یا شكست خورده و بد شانس،خیلی از ما وقتی می خواهیم كاری را انجام دهیم خود را پیر یا جوان می بینیم كه نمی توانیم آن كار را انجام دهیم،وبهانه مختلف می آوریم كه از انجام آن كار اجتناب كنیم.

در این قدم می خواهیم جستجوگرانه و بی باكانه شاید هم محرمانه خود را بشكافیم چون همیشه رابطه ما با دیگران قاطی می شود چه در خانواده ،محل كار،انجمن ،اجتماع  ما با همه رابطه داریم و این رابطه از كودكی شكل گرفته و همینطور كه یواش یواش بزرگ شدیم مدرسه رفتیم،شغل انتخاب كردیم،ازدواج كردیم نوع رابطه های ما تكراری وبا اتفاقات و آسیب ها، تجربیات خوب و بد،باورها و اعتقادات جدیدی كه بدست می آوریم شكل و فرم رابطه های ما تغییر كرده و تاثیراتش را در زندگی بخوبی می بینیم،مهم اینست كه همیشه كسانی هستند كه  با آنها رابطه داریم.

عده ای  از ما می گوییم ما برای خودمان زندگی می كنیم  و كاری به دیگران نداریم ولی واقعا اینگونه نیست رابطه ما با دیگران در آمیخته است دیگرانی كه با آنها ارتباط داریم.

چرا ما چنین حرفی را می زنیم، بنظر شما  این حرف  علامت ونشانه چیست؟

این نشانه اینست كه یك تنش،جدایی وفاصله ای بین ما با دیگران است كه خود را از دیگران جدا كرده ایم و این دیدگاه از جایی،آسیبی، موقعیتی سر چشمه گرفته كه خود را از دیگران جدا می كنیم.

عده ای از ما  رابطه هایمان عكس العملی است یعنی عكس العملی از خود نشان می دهیم كه از دیگران تائید بگیریم،

چون خودم به اندازه كافی مطرح نیستم و این دیگران هستند كه مهم هستند.

آگاهی به رفتارهای ناهنجار و  نوع گفتگو و رابطه نامطلوبی كه در ذهنمان با خود داریم .

علامت این است كه ارزشی برای خود قائل نیستیم و یا هویت مان را  نمی شناسیم و ناآگاهیم. و این احساس بی ارزشی نسبت به خود باعث می شود كه خود را ضعیف كرده و تمركز،نیرو و قدرتمان برود بسوی بیرون، كه  روی آن ما كنترلی نداریم و احتمالابا ارتباطی كه با خارج از خود می گذاریم از فضای عكس العمل می باشد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

خداوند مهربان 

كمك كن تا از سروصداها و مشقات بیهوده روزانه بكاهم و در عوض به تو متمركز شده و صدای تو را بشنوم.

كمك كن تا تو را بهتر بشناسم.

كمك كن تا نقشه هایی را كه برای زندگی من داری بهتر درك كنم.

كمك كن تا فقط برای امروز زندگی كنم و همواره در پی به انجام رسانیدن خواست تو باشم.

خدایا می خواهم وقتی مردم به من و به اعمال من نگاه می كنند آنان نماینگر تو باشند.برای فیض و محبت و بخشش رایگانت تو را از صمیم قلب می پرستم.

برای افرادی كه در مسیر بهبودی من قرار دادی تو را شكر می كنم.

 از تو می خواهم خواست و اراده تو از طریق من به انجام برسد.

                                                                               آمین...

پدرام مقدم

ايمل

pedram1behboudi@yahoo.com

وبلاگ

Pedram1behboudi.blogfa.com

موبايل

09329164217-09192190282

 

 


نوشته شده در تاريخ بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

نشانه های امید

                قدم سوم

       پرودگاراخودرا تقدیم تو می دارم

      با من كن و از من ساز آنچه خود اراده می كنی

از اسارت نفس رهایم كن تا انجام اراده ات را بهترتوانم

     مشكلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد

بر كسانی كه با قدرت تو،عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد

               باشد كه همیشه بر اراده تو گردن نهم

                                                                                           آمین

 


(( ما تصميم گرفتيم كه اراده و زندگيمان را به مراقبت خداوند ، بدان گونه كه او را درك      

   می ‌كرديم . بسپاريم . ))

قدم يك و دو را با راهنماي خود كار كرده‌ايم ـ تسليم شدن و تمايل خود براي بكارگيري راه‌هاي جديد را نشان داديم ،كه اين‌ها باعث بوجود آمدن اميد در ما شد.اما اگر اين اميد را سريع به عمل تبديل نكنيم ، از بين خواهد رفت و ما دوباره به سر جاي اول خود باز خواهيم گشت . اقدامي كه نياز است كاركرد قدم سوم است .

اقدام اصلي در قدم سوم تصميم گيري است . حتي فكر كردن به اين تصميم‌گيري ممكن است باعث وحشت ما شود ، بخصوص وقتي كه در مورد تصميمي كه مي‌خواهيم بگيريم تعمق مي‌كنيم . تصميم گرفتن ، حال هر تصميمي كه باشد ، كاريست كه اكثر ما مدتهاست كه انجام نداده‌ايم . براي ما هميشه تصميم گرفته شده است ـ توسط اعتيادمان ، توسط مقامات ، يا طبق قرار و قرارداد .زيرا ما هيچ وقت نمي‌خواستيم مسئوليت تصميم گرفتن براي خود را بپذيريم . وقتي به اينها مفهوم واگذاري اراده و زندگي مان به نيرويي كه دراين مرحله درك درستي از آن نداريم را اضافه كنيم ، ممكن است احساس كنيم كه اين همه خارج از توان ما است و بخواهيم به دنبال راه ساده‌تر و ميان‌بر جهت كار كردن برنامه بگرديم . اين افكار خطرناك است ، زيرا وقتي كه بخواهيم ميان بر بزنيم ، در اصل براي بهبودي خود كم گذاشته‌ايم .

تصميم گيري درقدم سوم ممكن است آتقدر بزرگ باشد كه نتوانيم آن را به يكباره انجام دهيم . ترس ما از قدم سوم، و افكار خطرناكي كه اين ترس ما را بدان سوق مي‌دهد را مي‌توان از طريق قسمت كردن اين قدم به بخش‌هاي كوچكتر تخفيف داد. قدم سوم فقط بخش ديگري در راه بهبودي از اعتياد است . تصميم گرفتن در قدم سوم لزوماً به اين معنا نيست كه بايد يك باره همه چيز را در زندگيمان كاملاً تغييردهيم. تغييرات بنيادي در زندگي ما به آهستگي از طريق كاركردن بر روي بهبودي مان اتفاق مي‌افتد ، كه اين تغييرات همگي نياز به حضور و فعاليت ما دارند. ما نبايد ترس داشته باشيم كه اين قدم براي ما كاري خواهد كرد كه ممكن است ما هنوز براي آن آماده نباشيم يا آن را نپسنديم .

مسئله قابل توجه دراين قدم اينست كه به ما پيشنهاد مي‌كند كه اراده و زندگي مان را مراقبت خداوندي كه خود درك مي‌كنيم بسپاريم . اين كلمات بسيار مهم هستند. از طريق كاركردن قدم سوم ما اجازه مي‌دهيم كه كسي يا چيزي ما را حمايت كند ، نه اينكه ما را كنترل كند يا زندگي را به جاي ما بچرخاند . اين قدم نمي‌گويد كه ما بايد به آدمكي بدون فكر تبديل شويم و تواني براي زندگي كردن نداشته باشيم ، و در ضمن اجازه هم نمي‌دهد كه بي‌مسئوليت باشيم و در اين مقوله افراط كنيم.  به جاي همه اين‌‌ها ما فقط يك تصميم ساده مي‌گيريم كه مسيرمان را عوض كنيم و از جنگيدن و مقاومت در برابر اتفاقات و رويدادهاي طبيعي و منطقي كه در زندگي مان رخ مي‌دهد ،دست برداريم، و خودمان را براي اينكه باعث روي دادن اتفاقات و يا تغيير آنها به شكل دلخواه خود شويم ، خسته نكنيم، و از اين فكر كه ما مسئول جهان هستيم دست برداريم . ما مي‌ پذيريم كه نيرويي برتر از خودمان خيلي بهتر مي‌تواند از اراده و زندگي ما مراقبت كند تا خودما. در فرآيند روحاني بهبودي از طريق تعمق دراينكه درك شخصي ما از كلمه خداوند چيست ، پيشرفت مي‌‌كنيم .

در اين قدم هر يك از ما بايد به نتيجه‌‌اي در مورد اينكه خداوند براي ما به چه معنايي است برسيم . درك ما حتماً نبايد كامل و يا پيچيده باشد . و نياز نيست كه حتماً مشابه درك شخص ديگري باشد . ممكن است ببينم كه بجاي اينكه بدانيم خداوند چه شاخصه‌هايي از نظر ما دارد ، بيشتر مي‌دانيم كه خداوند چه شاخصه‌هايي ندارد ، كه اين مسئله مشكلي نيست و ايرادي ندارد . تنها مسئله ضروري اين است كه جستجو و كاوشي را آغاز كنيم تا درك ما در حالي كه بهبودي ما ادامه دارد ، عميق تر شود . هر قدر در بهبودي رشد كينم ، فهم ما از خداوند نيز رشد مي‌كند. كاركرد قدم سوم به ما كمك مي‌كند تادريابيم كه چه چيز براي ما بهتر كار مي‌كند

 

تصميم گيري

همانطور كه قبلاً گفتيم ، اغلب ما ممكن است از فكر اينكه بايد يك تصميم بزرگ بگيريم ، مرعوب شويم . ممكن است احساس ترس و دستپاچگي كنيم و يااز نتايج و تعهداتي كه بهمراه خواهد داشت بهراسيم . شايد فكر كنيم كه اين تصميم گيري ، اقدامي براي يك بار و هميشه است و بترسيم از اينكه آن را درست انجام ندهيم يا فرصت تكرار آن را نداشته باشيم . اما تصميم به سپردن اراده و زندگيمان به مراقبت خداوندي كه خود درك مي‌كنيم ، تصميمي است كه بارها و درصورت نياز هر روز آن را تكرار مي‌كنيم . در حقيقت ، به احتمال زياد به اين نتيجه خواهيم رسيد كه بايد اين تصميم را دائماً تجديد كنيم ، و گرنه خوشنودي از خود ، بهبودي ما را به مخاطره مي‌‌اندازد .

لازم است كه قلباً و روحاً اين تصميم را بگيريم . اگر چه لغت تصميم اين عمل را بعنوان اتفاقي كه در فكر ما روي مي‌دهد تداعي مي‌كند ، اما بايد بدانيم كه براي ما اقدام و عمل نيز مورد نياز است تا اين تصميم ما باطني و در حد سلولي باشد .


1-چرا تصميم گيري در اين قدم محور اصلي مي‌باشد ؟

                پر اهميت ترين تصميم زندگي

انجمن در باره يك تصميم بسيار مهم با ما سخن مي گويد . در واقع مهم ترين تصميمي است كه در زندگي با آن روبرو مي شويم . اين تصميم پر اهميت تر از انتخاب مدرسه ، شغل ، همسر يا مسكن مناسب است و به جاودانگي مربوط مي گردداين تصميم يعني تولد تازه، وصل شدن به خداوند. و از سركشی و خودمحوری دست كشیدن است .اين تصميم آينده ما را مي سازد،براي اينكه بتوانيم روش زندگي را عوض كنيم و يك زندگي جديدي را شروع كنيم ، كمي بيند يشيد شاید به ابدیت مامربوط شود.

بسياري از ما فقط تمركز بر امروز ، چند ماه آينده يا به دوران كهن سالي است و اغلب توجه و تمركزمان به بيرون از خودمان است كه آرامش بدست بياوریم  .اما انجمن نه تنها مي خواهد كه ما به بيرون توجه داشته باشيم بلكه مهمتر از آن مي گويد كه بايدبه درون مان بيشتر توجه داشته باشيم  جايي كه ما از تمام استعداد  ،توانايي ،ضعف ها و نقصهايمان غافل بوديم و در نهايت تمام اينها را بسپاريم به كسي كه قدرت دارد درون ما را تفتيش كند و ما را از بيماري و دام هايش نجات دهد .

آيا تصميم درست را گرفته ايد ؟

بیایید راجع به بخشهای زندگی و وجودی خود، مسائل روحي، رواني، بحران های اقتصادي بپردازیم . مسائل  روحي ،رواني ،اقتصادي تصميم گيري هاي ماست يعني مواردي درگذشته  ما بوجود آمده و نسبت به آنها تصمیم هایی گرفتیم و واكنش  هایی انجام دادیم كه امروز با نتایج و پیامدش روبرو هستیم . و امروز هم با مسایلی روبرو می شویم كه باید تصمیم بگیریم.

 یعنی اتفاقاتی خارج از ما بوجود می آید كه نسبت به آنها با شرایطی كه داریم مرتبا باید تصمیم های درستی بگیریم تا بتوانيم خودمان را حفظ كنیم.

 براي اينكه ما تصميم گيري هاي درست را انجام بدهيم به مغز راحت ، آسوده و باز احتياج داريم بخاطر همين است كه با تشويش و التهاب ، عصبانيت ،غم و تمام احساساتي كه ما رادر برگرفته، نمي توانيم بهترين تصميم ها را در آن شرایط  براي خودمان بگيريم سلامت نگه داشتن روحيه، احساسات و بدن خودمان كمك مي كند به اينكه  بتوانیم تصميم هاي درستی  بگيریم 

 تصميم:  عقل جوانب كاري رابسنجد، گزينه هاي ممكن ديگر راپيش خود سبك و سنگين كند.ذهنش را با آن مشغول كند و ممكن ترين آن ها را انتخاب كند              

معمولا ما چطور تصميم مي گيريم؟ اطلاعاتي را مي گيريم روي اين اطلاعات شروع مي كنيم تجزيه و تحليل كردن و نسبت به شرايط خودمان اين تجزيه و تحليل ها را نگاه مي كنيم به اينكه چه سودها وضرر هایی را ممكن است داشته باشد .ازراههاي مختلف سودها و ضررهاش را نگاه مي كنيم و در آن زمان است كه آرام آرام مي بينيم كه چه كاري براي ما در اين زمان بخصوص بهتر است و انجام مي دهيم .

اگر  من باز باشم به اينكه همه مسائل را در بر بگيرم قاعدتا تصميم گیریهاي بهتري خواهم داشت .ولي اگر كه از جايگاه عصبانيت يا تشويش و التهاب و ترس وغم و افسردگي كه تمام وجود من را گرفته باشد آن زمان خيلي بسته مي شوم به اينكه اطلاعات كاملي داشته باشم يا فرصتي را بگذارم كه بروم و  تحقيق و مشورت  كنم راجع به تمام مسائلی كه وجود دارد.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم
یک بخش از این وبلاگ را تصمیم گرفتم در مورد اسمس هایی در مورد اعتیاد و بهبودی  و پیام های تاثیر گذاربنویسم خواهشمندم در این مورد مرا یاری کنید

هر اسمسی که شما در مورد اعتیاد و بهبودی دارید را می توانید در قسمت نظرات بگذارید و یا به تلفن های من اسمس کنید و من هم به اسم خودتتان آنها در معرض نمایش دوستان بهبودی قرار خواهم داد

ذهنی كه بهبود پیدا كرده از چاقو، بجای صدمه و آسیب، بندها ی وابستگی را پاره می كند‌‌! بهبودی هنریست كه از نقصها و كمبودها و تمام زشتیها، دست به آفرینش زیبایی میزند!

                                                                                        حمزه از دماوند

سلام: این پیام بیاد دوستانیست، كه با مرگ ناشی از اعتیاد امروز كنارم نیستند و برای سپاسگزاری از آنانیست كه دستهای خسته و ناامیدم را عاشقانه گرفتند و به آن گرما و امید بخشیدن، و من زنده ماندم  

               بی نام.

اعتیاد دیگر افكار ما را شكل نمیدهد.امروز،زندگی ما از طریق بهبودی و نیروی برتر تحت تاثیر قرار گرفته است.فقط برای امروز:به آرمان های روحانی اجازه می دهم افكار مرا شكل دهند.

                                                                                                     بی نام

 تصور خیلی ها از قفس،"آهن و حصار" است! غافل از اینكه افكار و باورهای نادرست،تنگ ترین و مخوف ترین زندانهاست...!

                       غلام از بابل

گاهی خطا هایمان نیز لایق جشن گرفتن هستند،زیرا بانی رفتارهای جدیدی در ما می شوند.

                                                                                                  غلام از بابل

قدش به بهبودی نمی رسید، تا اینكه غرورش را زیر پایش گذاشت.خدایا روزی امروزم را فروتنی قرار بده..

                                                                                                               ولی از قزوین

خدایا یك عمر به خودمون گفتیم ما هیچ چیز نیستیم،ما بدبختیم،ماناتوانیم،ما كوچیكیم،الان به لطف تو متوجه شدیم،ما بی نظیرترین و عظیم ترین شگفتی این خلقت هستیم .خدایا متشكریم

                                                                                                صادق از اهواز

مبادا از اندك راهی كه آمده ای خسته شوی! به دور دست ها بنگر،آنجا كه چشمان منتظر یك معتاد.ناباورانه و ناامید به دنبال راه نجات میگردد..تو منتخب خدا هستی

                                                                              اكبر از مشهد

خدایا هوای این رفیق ما را داشته باش

                                                     امیر از اصفهان

شایدتا آخر عمرم نفهمم كه خواست خدا چیست؟ ولی امروز خوب میدانم خواست خدا چی نیست..

                                                                                                  یونس از كرج

سلام و درود بر آنانكه از، انكار به اقرار،از آشفتگی به شیفتگی، از بریدن به رسیدن، از بیماری به بیداری،از تنهایی به خداوند و در آخر به پاكی و بهبودی رسیدن و دوباره حق انتخاب دارند

                                                                                     فتح الله از رشت

آرامش محصول تفكر نیست!آرامش هنر نیندیشیدن به انبوه مسایلی است كه ارزش فكر كردن ندارد

                                                                                                         فتح الله از رشت

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

اعتماد

اعتماد: باور و اتكاء به كسي كه بر اساس آن چه از او انتظار مي رود عمل كند.

اعتماد جزو اصول روحاني و سنگ بناي شخصيت ما است. مفهوم اعتماد اين نيست كه آدمها در دنيا و معتادان در انجمن، كار بد انجام نمي‌دهند. بلكه به اين معني است كه من خودم را در شرايطي قرار دهم كه احتمال خطر و اتفاق بد را به حداقل برسانم. در انجمن، اعتماد شرطي  و با شناخت و آگاهي و يك فرايند است. ما معتادان درانجمن به دو ديدگاه مي‌رسيم؛

1 ـ ما جهان و يا انجمن ر اگلستاني مي‌بينيم كه برخي از اين گلها خار دارند. فقط خار دارند ، نه مي‌كشند و نه نابود مي‌‌كنند و نه اينكه خارهايشان سمي است. آدم خوار هم نیستند.

 2- در حالي كه عده اي از معتادان معتقدند دنيا يا انجمن خارستان است كه بعضي از خارها گل دارند!

گفتيم اعتماد يعني اينكه خود رادر شرايطي قرار دهيم كه احتمال خطر و يا اتفاقات بد را به حداقل برسانيم پس بايد مراقب بود. زیرا اعتماد در انجمن از روی شناخت و آگاهي و فرايندی به وجود مي‌آيد که بايد در موارد موضوعات مهم و اساسي و رابطه‌هايمان مواظب و مراقب باشيم و طبق اصول انجمن پيش برويم.

البته براي معتادان اعتماد کردن سخت است. چون ما معتادان در تجربيات اوليه زندگيمان در مسئله اعتماد به خاطر آسيب‌هايي كه در دوران كودكي خورده­ايم، از درون رنج بسیاری مي‌بريم. از طرفی ترس و نگراني بر ما غلبه و به نوعي  ذهنمان استدلال مي‌كند و فرايند و پروسه ذهني­مان به گونه‌اي حركت مي‌كند كه  در نهايت به نتيجه مي‌رسيم كه از اعتماد كردن خوداري كنيم و كار خود را درست مي‌دانيم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

 نيازها و خواسته­ ها

بیشتر مردم از كارهايي كه اطرافيان، فاميل، دوست، همسر و فرزندان­شان انجام مي دهند ناراحتند. ما بيشتر شنونده شكايات و گله ها هستيم و فكر مي كنيم كه ايرادي به اين آدم­ها وارد است.

همه ماها آدم هاي خوبي هستيم. چيزهاي بدي نمي خواهيم. چيزهاي خوبي مي خواهيم و نيت خوبي داريم. آنچه كه ته قلب­مان است، به واقع خوبي است، اما راه به دست آوردنش را نمي دانيم و ممكن است راه هاي اشتباهي را رفته باشيم يا برويم.

امروز می‌­دانیم احتیاجات و نیازهای انسانی یکی از مهمترین عوامل تعریف کننده شخصیت انسان است. این مهمترین راه شناخت انسانها است. وقتی انگیزه و هدف انسان را بدانیم که بیش از همه چیز به نیازهای انسان مربوط است به شخصیتش پی می‌­بریم.

بنابراين مي خواهيم نگاهي بيندازيم به نيازها و خواسته ها،چون اگر اين نيازها از مسير اصلي خود خارج شود، تبديل به بدبختي و آشفتگي در زندگي ما مي شود. نه فقط يك بهانه  براي خواسته هاي بيمار گونه مي شود، بلكه روشي در زندگي مي شود.

مثلا چه چيزي سبب رابطه ناسالم جنسي مي شود مبنای تمام وسوسه ها كلمه احتياج يك آدم زخمي است.

مبنای تمام شرارت ها، خودمحوري ها و وسوسه ها، حرص است كه تبديل به احتياج يك انسان بيمار و دردمند و زخمي است كه بستگي دارد كه وسوسه چه باشد.

مثلا چرا پدر و مادر بالغ فرزندش را اذيت مي كنند؟

براي اينكه يك اضطرابي درون او لانه كرده و وقتي اضطراب فوران مي كند مانند آتشي مي ماند كه درون او شعله ور شده و او براي خاموش كردن اضطراب احتياج به آب دارد و اين آب مي تواند خشم و عصبانيت باشد.

مي دانيد اينجا چه نوع احتياجي است كه مبنای اين ناهنجاري می‌­شود؟ احتياج به "كنترل". داشتن. ما فرزندامان را مي زنيم، براي اينكه اضطراب مان را كنترل كنيم.

احتیاج­های ما به دو گونه است؛ یکی احتیاج­هایی است مبتنی بر کمبود که باید ارضا شود. مانند نیاز به غذا نیازبه هوا و دیگری نیاز به امنیت و آرامش است و غرایز جنسی را هم می‌­توان در این دو گنجاند. وقتی این نیازهای اولیه به اندازه ارضا شوند تعادل به وجود می‌آورند، ولی نیازهای دیگری هم بعد از نیازهای اولیه هستندکه به عنوان نیازهای حقیقی نامگذاری شده اند که باید آن را به وجود آورد و به آتش اشتیاق­شان دامن زد که آنها نیاز به عشق و تعلق، نیاز به آگاهی و دانایی، نیاز به زیبایی و هنر، نیاز به حرمت و عزت نفس، نیاز به خود شدن و در آخر رسیدن به اصول اخلاقی و انسانی است.

متاسفانه کسانی هستند که نیازمند بودن به دیگران را ضعف می‌­دانند که ریشه در کودکی شخص دارد که در بزرگسالی باعث می‌­شود نتوانیم نیازهای خود را ارضا کنیم و حتی برای داشتن این نیازها احساس شرم و خجالت می‌­کنیم.

 به همين دليل قبل از اينكه سئوالات اين قسمت از قدم را پاسخ بدهيم بهتر است كمي در مورد نيازها و خواسته­ها و درباره تفاوتي بين نياز و خواسته ها كه به نظر مي رسد هيچ موضوعي بهتر و مهمتر از نياز يا احتياج نيست و تعيين كننده اين است كه من وشما كه هستيم و چه هستيم و هيچ چيزي بيش از اينكه چگونه نيازها و احتياج ها را هر چه هست برآورده مي كنيم، ما را تعريف و مشخص نمي كند.

يعني اگر بگوييم احتياجات اوليه من چه هستند، اين ده يا پنجاه مورد نيازهاي اول من هستند و من اين نياز ها را اين گونه برآورده مي كنم يا به نوعي ارضای مي كنم، مي توانيم تقريبا شناختي ازهم پيدا كنيم تا آنجا كه مي دانيم به راحتي مي شود گفت آنچه موجب انگيزه يا علت رفتار من و شما مي شود و آن چيزي كه هدف هاي من و شما را مشخص مي كند، احتياج است.

يعني احتياج و نياز هم در مركز علل و عوامل رفتار ما و انگيزه هاي ما وجود دارد. آن دلايلي و چراهايي كه ما كاري را مي كنيم و هم هدف هاي ما است. يعني آنچه كه به دنبالش هستيم..

البته تفاوت كمي هست بين احتياج و خواسته. خواسته چيزي است كه ما انتخاب مي كنيم، برمي گزينيم و احتمالا اهميت كمتري دارد و مي توانيم از آن بگذريم. در حالي كه نياز به گونه اي با زمينه هاي فيزيكي و مادي ما يا زمينه هاي رواني ما كه اگر برآورده نشود ما از بين مي رويم و در شرايط ويژه به جنبه هاي اجتماعي مرتبط است. خواسته انتخابي است كه چه بسا 99 درصد ديگر مردم دنيا نخواهند. البته بين خواسته ها فاصله كم و زياد وجود دارد و براي ما هم متفاوت است.

 در حالي كه معمولا وقتي صحبت از احتياج و نياز مي كنيم، اولا عمومي و همه گير است. به خصوص به نيازهايي كه به آن خواهيم پرداخت و دوم اينكه معمولا 99 درصد مردم آن را مي خواهند. حالا اگر هم به آن صورت خودش را نشان نمي دهد به گونه ديگر خود را ارایه مي كند. البته تفاوتي هم بين خواستن و توقع وجود دارد.

در انجمن وقتي با خواستن به سوي هدف­مان پيش مي رويم. مثلا اگر درخواست خانه يا وسيله اي را داشته باشيم، اگر رسيديم به عنوان يك هديه مي پذيريم و خوشحال مي شويم و اگر نرسيم اذيت نمي شويم. چون مسئوليت مان را در قبال هدف­مان انجام داده­ايم. حركت براي ما مهم است. خود حركت براي ما پيروزي و لذت بخش است و از اينكه تنبل نبوديم احساس رضايت مي كنيم.

وقتي با توقع به سوي هدف­مان پيش مي رويم، اگر به هدف­مان هم برسيم ما را خوشحال نمي كند. زيرا مي گوييم اين حق من بوده است و برايش زحمت كشيدم و اگر به هدف­مان نرسيم شروع مي كنيم به غرغركردن كه بيچاره شدم، سرم كلاه رفت. اين همه زحمت كشيدم، دعا كردم، وقت و انرژي گذاشتم.

با اين افكار از پاي در مي­آيیم. مثلا كسي را براي راهنماي خود يا كاركرد قدم انتخاب مي كنيم.

خواستن: يك حالت طالب بودن، يك شوق و مسئوليت در ما به وجود مي آورد و براي ياد گيري و تجربه اي جديد آموختن پيش مي رويم، اما در توقع داشتن حالت طلبكار بودن در ما ايجاد مي شود كه زير بنايش خشمي هم وجود دارد. انگار كه ديگران به ما بدهكار هستند و كارهايي را كه انجام مي دهند وظيفه شان است.

 خواستن يك مبحث و توقع داشتن محبث ديگری است كه هر موقع در ما به وجود مي­آيد در ما سنجشي به وجود مي­آورد كه امكان دارد بخواهيم خود و ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه سنجشي و معياري مي شود كه از آن استفاده كنيم براي رشد تا ناخالصي هايمان را قلم بگیريم و توانايي­هاي خود را ببينيم و روي توانايي­هايمان سرمايه­گذاري كنيم.

مي دانيم طي سالها يك فرض بود كه البته غلط نيست، ولي آنقدر هم دقيق نيست كه ما در مركزي نشستيم و اين نيازها در اطراف ما هستند. يعني اگر من الان تشنه هستم پس اولين و مهمترين نياز من تشنگي است. بعد مسئله گرسنگي. بعد خسته مي شوم، خواب من است. بعد تمايل دارم كه با فرزندانم در ارتباط باشم و اين به صورت نياز براي من در بيايد و سراغ آنها مي روم.

بعضي وقت ها مي تواند خواسته باشد و جابه جا مي شوند و به همين جهت است كه نمي شود گفت كدام مهمتر هستند. بعضي ها خوابشان را از دست مي­دهند تا اتاق خوابشان اضافه شود. اجازه بدهيد چند مثال بزنم تا بهتر براي ما معتادان روشن شود.

گفتيم نياز احتياج من است و خواسته انتخاب من. يعني اينكه تمام ما احتياج به پوشاك داريم حالا من دوست دارم لباس­هاي اسپرت بپوشم و شما دوست داريد كت و شلوار. پس لباس نياز من و شما است، اما اينكه چه لباسي و چه رنگي بپوشيم مي شود خواسته.

ما افرادی هستيم كه در پيك موتوري كار مي كنيم و براي كار در آنجا همه احتياج به موتور داريم، اما نوع موتور يا مارك موتور ما با هم تفاوت دارد. پس موتور مي شود نياز و نوع موتور و مارك آن مي شود خواسته.

پدرام مقدم

 ايمل

pedram1behboudi@yahoo.com

وبلاگ

Pedram1behboudi.blogfa.com

موبايل

09329164217-09192190282

 


نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

1-نيازهاي اوليه ما نيازهاي فيزيكي هستند

نيازي كه به غذا و آب و هوا داريم و  نياز جنسي هم جزو اينها قرار دارد، اما چه مي شود كه ما  خواسته را تبديل به نياز و آن را تبديل به حرص مي كنيم و بر اين كار اصرار داريم و گرفتاري ما شروع مي شود. نمونه بارزش مصرف مواد مخدر بود.

درون ما چه خبر است در ذهن ما چه مي گذرد؟

بيايد با هم يكي از نيازها مثلا غذا را مورد بررسي قرار دهيم. چطور مي شود كه تغذيه نامناسب سيستم بدني ما را به هم مي ريزد و باعث گرفتاري  و دردسر مي شود و چطور از قدرت فكرمان استفاده كنيم براي تنظيم وزن و سلامتي بدن­مان.

همانطور كه مي دانيد ما احتياج به نيازهاي فيزيكي و مادي داريم كه يكي از آنها غذا است. وقتي غذانباشد دردآور است و وقتي خورده شود لذت آور است. از آنجا كه مغز ما با مسئله درد و لذت كار مي كند و اين دو قاعده اصلي و اساسي است، به دليل اهميتي كه اين موضوع دارد زمينه هايي را فراهم مي كند كه كاملا ما را گرفتار كند.

غذا خوردن قرار است عمل فيزيكي - بيولوژي در بدن ما ايجاد كند، اما وقتي جنبه رواني پيدا مي كند براي ما گرفتاري هاي ايجاد مي كند كه شايد به خاطر برخورد اوليه پدر و مادر در دوران شير خوارگي و بعد غذا خوردن ايجاد شده باشد كه با غذا دادن شايد مي خواستند محبت و عشق را ابراز كنند.

شايد به خاطرهمين است كه وقتي مهمان داريم مي خواهيم چند نوع غذا جلويش بگذاريم و فكر مي كنيم اگر غذای اضافه بدهيم محبت كرده­ايم يا اگر در جايي هستيم و ميلي به غذا نداريم، اما اگر  به ما تعارف كنند و ما نخوريم به آنها بي احترامي كرده­ايم. پس به ناچار مي خوريم كه  طرف مقابل از دست ما ناراحت نشود. به همين دليل غذا براي بسياري از ما وسيله اي شده است براي ابراز خشم يا لذت بردن يا از درد گريختن و يا درد فراهم كردن.

به دليل برخوردهاي نادرست و حوادث و اتفاقات و آسيب­ها يا برداشت­هاي اشتباهي كه ما انجام داده­ايم مثلاً شايد پدر و مادر مرا به اندازه ديگران دوست داشتند اما برداشت من اشتباه بود كه مرا دوست ندارند. خشم درون من لانه كرده و تبديل به اضطراب و تنفر شده است كه اين تنفر شامل خود و ديگران مي شود و از ترس اينكه ديگران متوجه اين موضوع شوند دایم نگران و مضطرب هستم و براي  سركوب اين  احساسات از خشم و عصبانيت استفاده مي كنم.

هميشه  تنفر، خشم و اضطراب  درون من فعاليت مي كنند. در نتيجه زمينه اي برای من ايجاد مي­شود كه نگاه غير واقع بينانه نسبت به مسایل داشته باشم كه مرا گرفتار مي كند تا كسي به من نزديك نشود يا اينكه كسي از من ايراد نگيرد و به من نگويد چرا چاقي، چرا لاغري.

در نتيجه زمينه اي در من ايجاد مي كند كه اندامي براي خود درست كنم كه مورد مد يا تحسین ديگران باشد و متاسفانه بعضي ها آنقدر خودشان را لاغر مي كنند كه  فقط شما استخوان مي بينيد. كه اين باور و نگاه به وزن باعث آسيب مي شود.

ماجراي وزن از نوجواني شروع مي شود كه چگونه وزن و بدنم طوري باشد تقريبا مثل مانكن ها باشم و از اندام زيبايي برخوردار باشم. وقتي كمي سن مان بالا مي رود  ترس داريم سلامتي مان به خطر بيفتد و هميشه در ذهن­مان با اين مسایل درگير هستيم و شايد همين مسئله باعث ایجاد ناراحتي جسمي، روحي، رواني و احساسي شود.

عده اي از لاغري ناراحتند و عده اي از چاقي.

عده زيادي را مي شناسم به علت ناآگاهي از رژيم غذايي براي اينكه لاغر باشند به خودشان آسيب جسمي رسانده­اند و قسمت­هايي ديگري از بدنشان همانند معده آسيب مي بيند. يعني اينكه مي خواستند براي حفظ سلامتي شايد هم براي جلب توجه، اندام زيبايي داشته باشند كه نتيجه برعكس شد و بيشتر به طرف درد حركت كردند.

 به خاطر وسواسي كه كه ما در زمینه وزن و زيبايي پيدا كرده­ايم، مي تواند هم صدمه رواني به خودمان بزنيم و هم روابط مان را خراب كند كه بخواهيم افراد خانواده را كنترل كنيم كه بگوييم چه بخورند و چه نخورند يا ديگران را قضاوت كنيم؛ چرا لاغري، چرا چاقي. شايد با انتقاد و احساس هاي بدي كه به ديگران مي دهيم  آنها از ما دوري كنند. مي دانيم كه كنترل كار نمي كند.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

2- نياز به امنيت.

 تجربه ومطالعات نشان مي دهد كه اين دو تا نياز جزء نيازهاي اصلي معتادان است و اينها را به عنوان نيازهاي واقعي مي شناسيم  نيازهايي كه هستند.

 بدن انساني و مغز انساني به گونه اي برنامه ريزي شده كه اين دو احتياج و نياز را سخت دارد و به عنوان نيازهاي واقعي آنها را مي شناسيم ولي اشكال كار اين است كه به نظر مي رسد 90 درصد معتادان با همين دوتا نياز مي ايستند يعني همين قدر كه نيازهاي فيزيكي بر آورده مي شود و نياز امنيت شان به نوعي ارضاء مي شود همين جا مي ايستند.

عدم امنيت

نبودن امنيت  ، آرامش و آسايش دركلاس قدم،جلسات،خانواده،اجتماع بويژه در دوران بهبودي چه تاثيري بر روي زندگي و بهبودي ما مي گذارد.

 مي دانيم بعد از نيازهاي فيزيكي وجسماني نياز و احتياج اصلي و اساسي ما به امنيت و احساس آرامش و آسايش است.

1- امنيت اقتصادي

2- امنيت رواني

3- امنيت فيزيكي و جسماني

4- امنيت اجتماعي

5-امنيت....

براي هر كدام توضيح دهيد مثلا اگر امنيت مالي من در خطر قرار بگيرد تمام وجودم را ترس فرا مي گيرد،شايد بخاطرش دزدي كنم،دروغ بگويم،اعتقاداتم را زير پا بگذارم،اگر شخصي بخواهد به مهماني ما بيايد بخاطر عدم مالي همش در نگراني و حال خرابي و خود آزاري هستم....

موضوع امنيت بقدري براي ما مهم است كه بسياري از ما حاضريم خيلي چيزها را از دست بدهيم تا به امنيت و آرامش برسيم.

زيرا زماني كه ما امنيت و آرامش نداشته باشيم همه چيزهاي خوب را بد و همه چيزهاي بد را بدتر مي كنيم.

به همين دليل براي عده اي از ما موضوع امنيت در زندگي بيش از هر موضوعي ديگر اهميت دارد و بدنبال آن هستيم.

 اين امنيت مخصوصا در كلاس قدم و قدم چهار در ارتباط با هم قدمي و راهنما و بعد از آن در جلسات در محيط خانواده، كوچه و خيابان ،محل كار ،مدرسه و در اجتماع براي ما مهم است كه بايد از آن بهره مند شويم.

نبودن آن در هر كجا ما را به جاهاي ديگر مي كشاند و اگر در جاي ديگر نيز از امنيت و آرامش خبري نباشد به دليل فشاري كه بر سيستم عصبي ما وارد مي شود كاملا مي تواند ما را بر هم بريزد و احتمالا گرفتاري ها از جمله افسردگي براي ما بوجود بياورد.

در جايي كه راهنما ،پدر و مادر،بزرگترهر كس كه مي خواهد باشد بوسيله خود محوري تعيين كننده اصلي در جهت حل مسائل است .و يا به دليل باور ها و خواسته هايشان از قدرت  استفاده مي كنند ، به نوعي كه ديگران را تحت فشار قرار مي دهند و به بهانه هاي مختلف نظم و انظباط ،صلاح و خوبي تو را مي خواهم پيش مي روند.

(البته نظم و انضباط در جاي خود به اندازه و بدرستي باشد  بسيار با اهميت ، مهم و اساسي است)

 اما اگر مسئله خود محوري يا ظلم و زور و تجاوز را به عنوان صلاح و خوبي، نظم و انظباط ، به ديگران تحميل
مي كنند.شرايطي را فراهم مي كنند كه به دليل نبودن امنيت و آرامش ما را از هم متلاشي مي كند و در نتيجه در طول بهبودي ،زندگي ما با بيماري ،گرفتاري ،استرس وافسردگي همراه است.

به همين جهت است كه اگر راهنما از طريق محبت و آموزش و آن چه را كه درست و خوب است را به رهجويان خود بياموزد و سعي كندكه آن چه را كه درست مي داند در رهجويان به نوعي بكارد و از آنها انتظاردرست داشته باشند.اين اميد وجود دارد كه رهجويان كلاس قدم و جلسات را محل امن و امان و آسايش و آرامش خود بدانند و اگر احتمالا در زندگي و محيط اجتماعي با مسائل و مشكلاتي روبرو شوند. به اين محل امن و امان و پناهگاه خود روي بياورند. و به خوبي با صداقت و شهامت قدم چهارم را كار  كنند.

 ولي اگر قرار باشد،كلاس قدم محلي به جهت تنبيه،تحقير و سرزنش باشد و بخواهيم از طريق ترس و وحشت آن جا حاكم باشيم و كنترل كنيم احتمالا در اولين فرصت ديگران ازما دوري مي كنند و از كلاس قدم مي گريزند و اگر در محيط خارج با مسائل و مشكلات روبرو شوند نمي دانند كه به كجا بايد پناه ببرند .دچار چه كنم،چه كنم مي شوند و اين سر در گمي و گيجي باعث حال خرابي،حواس پرتي و خود آزاري مي شود كه احتمالا دست به كارهايي مي زند كه بسيار مضر و گران تمام مي شود.

 به همين جهت است كه تنبيه رواني مثل تحقير،سرزنش كردن و تجاوز به حريم و حقوق و برخي از اوقات با احساس مالكيت نسبت به ديگران شرايطي بوجود مي آورد كه  باعث مي شود امنيت و آرامش آنها برهم بريزد.

شايد اين تجاوز رواني بصورت شوخي،يا سئوالهايي كه ديگران را آزار و اذيت كند موذيانه خودش را پنهان كند كه در اين مواقع خيلي بايد مواظب باشيم. كه به بيماري خود و ديگران بهانه ندهيم تا ما را از همديگر دور كند و از كار كرد قدم چهارم اجتناب كنيم.

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

3- نياز سوم نيازهاي حقيقي هستند.

تفاوت نيازهاي واقعي با حقيقي در دو چيز است اولا نيازهاي واقعي هستند نيازهاي حقيقي آن چيزهايي هستند كه بايد باشند. و از نياز سوم است كه ما نشان مي دهد كه ما چه شخصيتي و چگونه انساني هستيم . مثل نيازهاي معنوي

بنا بر اين نيازهاي واقعي نيازهايي هستند كه هستند و نيازهاي حقيقي و معنوي نيازهايي هستند كه بايد باشند ولي براي يك عده اي نيستند يعني به دنبال حقيقت نيستند به دنبال واقعيت هستند و همانجا هم مي مانند نياز شماره سه كه اگر كسي دوتا نياز اول را تا حدودي نه كاملا بر آورده كند مي تواند سراغش برود و بايد برايش آماده بشود نياز به عشق ، محبت و تعلق است اين نكته را عرض كنم كه نيازهاي شماره يك و دو را بايد ارضاء كرد و گرنه موجب بيماري و گرفتاري مي شود دوم مي شود نيازها را محدود كرد و يك مقدار آسوده و راحت بود اما نياز شماره سه به بعد را تازه بايد نياز را بوجود آورد احتياج را بايد دامن زد در حقيقت تشنگي را بايد آموخت تا اينكه حالا بتواند لذت بخش باشد و اينجا يك تفاوتي است كه نيازهاي واقعي را از حقيقي متفاوت مي كند نياز عشق ، محبت ، دوستي ، صميميت يك نيازي است كه بايد در آدمها بوجود بيايد متاسفانه مي دانيم كه اگر انسانها در آن نيازهاي يك و دو آسيب ببينند به اين نياز شماره سه نمي رسند و باز به همين جهت است كه بسياري از مردم نياز شماره سه را به نوعي ابراز مي كنند و يا به حساب خودشان ارضاء مي كنند در حالي كه در تحليل نهائي مي خواهند نياز شماره يك و دو را ارضاء كنند بسياري از مردم چرا عاشق ديگري مي شوند براي اينكه نيازهاي فيزيكي اشان را بر آورده بكنند بهشون غذا بدهد بخاطر اينكه بهشون امنيت بدهد بهشون آرامش بدهد بنا بر اين بسياري از مردم دنيا واقعا باعشق كاري ندارند با محبت و دوستي كاري ندارند و محبت ، دوستي ، عشق و صميميت براي آنها فقط يك وسيله اي  است و بهانه اي است براي رفتن به نياز شماره يك و دو ،و به همين جهت است كه عشق سالم مي گويد من تو را دوست دارم پس به تو مشتاق هستم در حالي كه عشق ناقص مي گويد من به تو محتاج هستم پس تو را دوست دارم بنا بر اين به ميزاني كه من محتاج تر هستم تو را بيشتر دوست دارم به ميزاني كه تو احتياجات من را بيشتر بتواني بر آورده بكني من تو را بيشتر دوست دارم اگر شخص ديگري پيدا شد كه احتياجات من را بهتر توانست بر آورده بكند آنوقت آن را دوست مي دارم اگر من احتياجاتم عوض شد ديگه تو را دوست ندارم و تمام گرفتاري كه ما در گذشته و هم اكنون داريم از اينجاست و به همين جهت است كه يك تفاوت بسيار جدي وجود دارد بين نياز به عشق و محبت و دوستي و صميميت كه بخاطر خود اين نياز است و من اين را در وجود خودم رشد دادم و حالا از ايجاد اين ارتباط و محبت و دوستي لذت مي برم تا آدمي كه آن را دارد براي اينكه نياز شماره يك و دو را يعني نيازهاي فيزيكي و امنيت را ارضاء بكند همين جا هم عرض كنم كه نياز جنسي اينجا هم قرار مي گيرد براي اينكه رابطه جنسي ميان دو آدمي كه همديگر را دوست دارند در چهار چوب ازدواج عميق ترين ، مادي ترين ، فيزيكي ترين ، رواني ترين ، اجتماعي ترين و از نظر من روحاني ترين رابطه اي است كه دو تا آدم مي توانند داشته باشند در چهار چوب عشق و ازدواج و به همين جهت است كه رابطه جنسي در حالي كه توي شماره سه است تو نياز شماره يك است و همين جا تفاوت آدمها را مي توان ديد كه بسياري رابطه جنسي را فقط در اين نياز شماره يكشان مي خواهند رابطه يك رابطه سطحي فيزيكي  است تازه مبتني بر چيزهاي ديگري است كه به نيازهاي فيزيكي و  نيازهاي امنيت مرتبط است در حالي كه براي يك عده ديگري توي چهار چوب ديگري قرار مي گيرد و به همين جهت است كه رابطه جنسي قرار است ثمره و نتيجه عشق باشد نه ريشه عشق و باز به همين دليل است كه من با رابطه جنسي قبل از عشق و ازدواج مخالف هستم براي اينكه مسير عشق را منحرف مي كند رشد عشق را متوقف مي كند  چرا مي گويم مرد نبايد  قبل از ازدواج و براي هوس همسر انتخاب كند بلكه بايد بر پايه حقيقت ،احترام متقابل به همديگر نه بر روابط ناسالم بلكه بر مبناء روح محبت و صميمت هر چند  بعضي از معتادان  امروز  به صميميت بهائي نمي دهند بعضي براي اينكه رابطه جنسي داشته باشند مي گويند مي خواهيم صميميت داشته باشيم البته نه فقط اين يك بهانه است بلكه يك روشي براي زندگي مي شود براي صميمي بودن لازم نيست كه رابطه جنسي داشته باشيم صميميت با روح ايجاد مي شود با نزديك بودن با شناخت متقابل در يك سطح عميق ايجاد مي شود

نياز خيلي خيلي پايه و اساسي كه ما در وجودمان داريم نياز به عشق است نياز به تعلق داشتن ، تماس،يگانگي،نياز به اتحاد نياز به صميميت و از همه بيشتر نياز به علاقه عشق در يك قالب خيلي بزرگتر از اينكه فقط اين كلمه را مي گوييم يعني فقط نمي گويم كه عشق بين يك زن و مرد ، عشق به معناي عشق ،خود عشق كه شخصي خودش را اول از همه دوست داشته باشد به خودش عشق بورزد مدل هاي غير سازنده اش هر وقت  از عشق به خود حرف مي زنم بيشتر معتادان مي گويند  يعني خود خواه و خود پرست بشويم يعني من فقط براي خودم فكر زندگي بكنم جدا بشوم از آدمهاي ديگر كه درست برعكسش را منظور ما است عشق به خود ايمان به خود احترام به خود پايه و اساس است براي اينكه عشق را به ديگران تقد يمش بكنيم عشق بورزيم اگر عشق به خودمان نداشته باشيم ظرف مان خالي است چيزي توش نيست كه بخواهيم به كس ديگر هديه اش بكنيم يا كس ديگري را باهاش تغذيه بكنيم حتي بچه هايمان وقتي كه ما خودمان را دوست نداريم چيزي نداريم كه به بچه امان بدهيم و بگوييم كه من تو را دوست دارم پس اول از همه عشق به خود به جاي خودخواهي بازي برنده ،برنده،برنده يعني هم من زنده باشم ، سالم باشم و خوشحال باشم هم تو كه عزيز من هستي سالم و زنده و خوشحال باشي  و هم ديگران، همه توي بازي زندگي برنده باشيم احتياجي به رقابت ، پايين كشيدن كس ديگه تا من بروم بالا نيست ما  مي توانيم پله هاي موفقيت را با همديگر بالا برويم و با همديگر تجربه بكنيم، عشق بورزيم ،به هم ديگه عشق بورزيم و عشق را تجربه بكنيم توي رابطه ها، توي صداقت ،ايثار ،خالص بودن و صميمي بودن عشق را تجربه بكنيم .

خيلي موقع ها وقتي راجع به شرايط عشق ناسالم  صحبت مي كنيم يك مقدار زيادي با مالكيت اين دوتا ادغام مي شود يعني اينكه من اگر عشق دارم و چيز خوبي هم است خوب مي خواهم براي خودم و نمي خواهم ولش بكنم و هيچ كس ديگري هم حق ندارد كه اطرافش بيايد خيلي موقع ها عشق به انسانها را مثل يك رابطه انسان به جسم نگاه مي كنيم مثلا اگر اين ميز مال من است مال من است خيلي موقع ها عشق ما هم مي رود توي اين شرايط به اين كه من اگر كسي را دوست دارم حالا اگر خواهر،مادر،پدر،همسرو....... هستند هر كس كه هست يك حالت مالكيت در كنارش مي آيد و اين مي رود توي فضاي ناسالم چون آنجاست كه آن وقت حسادت ها و كنترل كردن ها و خيلي چيزهاي ديگه در كنارش مي آيد باز بودن اين مسئله كه عشق يعني شخص مقابلم را شناخت آن شخص براي آن كسي كه هست براي زيبايي هاي او و نيازهاي او و پذيرفتن آن آدم براي كسي كه هست.

 كسي كه قرار است باشد كسي كه انتظار داشتم داشته باشمش ولي اين كارها را هم داره مي كند براي وجودي كه داره و حتي وقتي كه عشق را به خودم هم مي دهم باز هم پذيرش آن چيزي كه هستم و آن چيزي كه نيستم و دلم مي خواهد كه باشم ولي خب شايد نيستم و حتي پذيرفتن آن قسمت هايي كه نيستم آن عشق را بوجود مي آورد و اين فضاي بازتري را براي اين تجربه عشق در حقيقت بوجود مي آورد كه داشته باشيم و بعد بيان اين احساسات به خودمان و بقيه به خودمان يعني چي يعني اينكه جملات توي ذهن خودمان را نگاه بكنيم و ببينيم كه آيا داريم عاشقانه با خودمان صحبت مي كنيم يا اينكه بدوبيراه داريم به خودمان مي گوييم اكثر ماها وقتي كه گوش بدهيم به كلامي كه با خودمان داريم خيلي بد است يعني خيلي با بي احترامي و بي رحمي داريم با خودمان صحبت مي كنيم و در حالي كه مي شود شيرينتر و با احترامتر هم با خودمان صحبت كنيم ،بعد با ديگران



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم

4- نياز چهارم ، نياز به دانايي و آگاهي است.

در دنیای امروز این میل انسانی که از نظر من بالاترین میل انسانی بعد از آزادی و آزادگی از مصرف مواد مخدر است میل به دانستن که در انسان با هیجانی باور نکردنی خودش را نشان میدهد و کنجکاوی معتاد تازه وارد که با هزاران سوال هر روزه خود،راهنما وديگران را در تنگنا  قرار میدهد نشان میدهد که لذتی و شوری شوقی و هیجانی برتر و بالاتر از آگاهی نیست پس اگر به دنبال تغيير،تحول و آگاهی هستید به دنیای امروز خوش آمدید البته  این آگاهی با خودش باید خود آگاهی  و بعد از آن خداآگاهی را داشته باشد به این معنا که من نه تنها آگاهی به این جهان و خلق جهان داشته باشم آگاهی به خودم هم داشته باشم یعنی برای خودم هم شیئی خارجی باشم از بیرون بتوانم به خودم نگاه کنم  تا بتوانم واقع بینانه دیگران را در جایگاه و پایگاهی که هستند بشناسم بنابراین مفهوم آگاهی با مفهوم خود آگاهی همراه میشود .

در دنیای امروزمعتادان نه تنها اگاه هستند  به آگاهی خودشان، بلكه  به نادانی خودشان هم  آگاهی دارند آنگونه که سقراط گفت به این دلیل من خود را و یا دیگران من را داناترین فرد روی زمین می دانند به این دلیل من خودم را فیلسوف میگویم که من کسی هستم که بیش از همه میدانم که چه قدر نمی دانم بنابراین مفهوم آگاهی و خودآگاهی مسئله اساسی و اصلی انسان است اما برتر از این آگاهی و خود آگاهی مسئله خدا آگاهی است آگاهی از همه خوبیها از همه زیباییها از همه انچه که به عنوان حقیقت در جهان وجود دارد انسان سالم به جای فرهنگ به دنبال آگاهی و خود آگاهی و خدا آگاهی است خدا به مفهوم همه خوبیها بحث مذهبی و فلسفی نیست در همه جوامع انسانها مجموعه اون خوبیها را آن هم خوبیهای مربوط به صفات برجسته انسانی را به عنوان صفات الهی و خدایی دانسته اند مهربانی رحمت شفقت و تواناییهایی مثل علیم بودن حکیم بودن این مفهوم از خدا و خداآگاهی مسئله اصلی و اساسی زندگی من و شما است .

همه ما امروزه میدانیم که ندانستن عیب نیست و همینطور میدانیم دانا کسی است که بیش از همه میداند که نمیداند.

اما زمانی که بر این باور باشیم که ندانستن عیب است نه سوالی میپرسیم نه مسئله ای طرح میکنیم  نه به دنبال پاسخی هستیم بدین معنا که از سوال کردن وحشت داریم که دیگران ما را نادان بخوانند اما باید بر این مطلب آگاه باشیم جهانی را که در پیش رو داریم که همه نمیدانند ولی در صدد دانستن و آگاهی هستند و این میل به دانایی است که هدف و انگیزه را و در تحلیل نهایی رشد را به همراه دارد

تنهاقانون ثابت جهان قانون تغییر و دگرگونی است .

روزی که رودخانه جاری وجود ما ساکن شود یا به زمین فرو میرود یا به آسمان میرود وبخار میشود و یا به مردابی تبدیل خواهد شد.

به همین جهت دگرگونی و تغییر در راه درست به معنی رشد و تکامل است البته دگرگونی که به صورت مثبت است .

ميل به دانستن نه ميل به دانستني كه من بدنبال مدرك باشم براي اينكه نياز يك و دو را بر آورده بكنم  بعضي از معتادان  فقط دنبال اين هستند كه بگويند ما دوازده قدمي هستيم به همين دليل مي گويند دوازده قدم را سريع كار كنيم ،كه اگر كسي پرسيد بگويم ما 12 قدمي هستيم  بدون اينكه تغيير و تحولي درون آنها ايجاد شده باشد.البته آنموقعه قبل از كتاب راهنماي كار كرد قدم اينطور بود  نه ما دانش داشتيم كه به آنها بدهيم و نه آنها دنبال تغييرات براي اينكه كسي به دنبال دانش نبود كسي نمي خواست از طريق آگاهي و دانايي به يك مرحله برتر و بالاتر برسد و ما هم كه دنبال دانش و قدم بوديم براي اينكه بتوانيم نياز شماره يك و دو را حل بكنيم ودر گذشته عده اي از ما دنبال درس و دانش بوديم بخاطر امرار و معاش بود يا چيزهايي را ياد بگيريم براي سوءاستفاده كردنويا به  ما زن بدهند يا شوهر خوب بدهند و در انجمن هم چيزهايي را ياد مي گيريم و مي رويم براي ديگران دانش خرج مي كنيم براي اينكه همسر هايمان برگردند يا خانواده ما را باور داشته باشند يا اينكه قدم و سنت ها را كار مي كنيم تا دانش داشته باشيم كه ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه بتوانيم پست خدماتي بگيريم بنابر اين نياز به آگاهي و دانايي وقتي است كه يك كسي ميل به دانايي و آگاهيش لذتي است كه در درون دانايي و آگاهي بدست مي آورد و تغيير و تحول درونش ايجاد مي شود درست مثل وقتي كه يك موضوعي را كشف مي كنيم و متوجه مي شويم به يك آزادي رسيديم آنموقعه احساسات و هيجانات ما شادي مي كنند .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ توسط پدرام مقدم
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر