X
تبلیغات
اعتیاد وبهبودی(pedram)
اعتیاد وبهبودی(pedram)
اعتياد:تنها كتابي است اگر چه عده اي معدود آن را مي نويسند ولي تمام مردم به ناچار بايد آن را بخوانند.

واقعيت اين است كه سراب تنها خطاي ديد نيست. چشم و مغز ما واقعا سراب را مي بينند و حس مي كند. حتي مي توانيم از آن عكس بگيريم.

در حقيقت، سراب كه انواع گوناگونی دارد بيش از هر چيز، نتيجه شكست اشعه­هاي خورشيد در شرايط خاص است. در فضایي يكدست، اشعه هاي نوراني در يك خط صاف و مستقيم منتشر مي شوند، اما وقتي از هوا به درون آب مي افتند، شكسته مي شوند. گذشتن نور از هواي گرم به هواي سرد هم همين تاثير را دارد و سبب شكسته شدن نور و اشعه هاي آفتاب مي شود.

به افق نگاه كنيد ديدن سراب تنها به بيابان خلاصه نمي شود. گرچه در بيابان ديدن سراب بسيار متداول است. وقتي به مسافرت مي رويم اگر به جاده نگاه كنيم سراب را مي بينيم و هر چه به آن نزديك مي شويم، سراب از ما دورتر مي شود، ولي اگر از سطحي پايين به آن نگاه كنيم و خم شويم، به ما نزديكتر مي شود .

موضوع جالب تر آنكه هميشه اين شكست نور درون خود تصاويري از اشياء و صحنه ها را دارد. مثلا ما مي توانيم در صحرا تصوير نخل و آب را ببينيم كه كاملا واقعي است، اما هر چه به آن نزديكتر مي شويم دورتر و گاهي ناپديد مي شود.

نوع ديگری سراب وجود دارد كه بيشتر در هواي سرد رخ مي دهد؛ به ويژه در فصل بهار. در اين حالت اشعه و نور خورشيد به سمت پايين شكسته مي شود و سراب نه روي زمين بلكه روي هوا و شناور بر آسمان ديده مي شود، طوري كه ما گمان مي كنيم در افق چيزي را مي بينيم كه بعضي وقت­ها ملوانان در اثر اين سراب گمان مي كنند به اسكله رسيده اند. در صورتي كه هيچ ساحلي در كار نيست. ،سراب آدمهاي غافل يا تشنگان را فريب مي دهد و مي دواند... آگاه و سيرآب كه باشي فريبش كار ساز نيست و از جا تكانت نمي دهد. شايد بگوييد اين چه ربطي دارد به بيماري اعتياد.

دقيقا مي خواهم بگويم چيزي درون ما است به نام بيماري اعتياد كه وقتی از منابع پيام مي رسد، از همين روش براي گول زدن ما استفاده مي كند. مثلا وقتي از دام وسوسه استفاده مي كند، تصاويري را به ما نشان مي دهد كه ما فكر مي كنيم اگر به آن برسيم، خوشبختي از آن ما است و وقتي به آن
مي رسيم، مي بينيم به در بسته خورده­ايم.

ما بارها ديده ايم و تجربه كرده ايم كه موادمخدر، شهرت، مقام، پول و شهوتراني از درخواست­های ما بوده است. همه چيز آماده بوده اما وعده­ها عملي نشده­اند. ديديم كه وسوسه ها تصور و توهم و آرزوي حسرت آلودی بيش نبود و هرگز عملي نشد و نمي شود.

ديديد كه با چه تصورات و روياهاي شيريني به وسوسه ها چسبيده بوديم و وقتي به آنها رسيديم، چيزي درونش نبود؛ تو خالي و پوچ بود. آن آرزوها و ايده­ال­هایی كه مجسم كرده بوديم در آنها نبود.

مثل حباب كف صابون مي ماند كه بسيار قشنگ است و خود را به اشكال مختلف در
مي آورد اما تا به آن مي رسيم و دست مي زنيم، مي تركد و مي بينم كه هيچ نيست. اين يعني همان سرگرداني و بلاتكليفي، كلافه­گي، ناكامي، شكست و تحقيرو هزاران آشفته­گي و درد و رنج­هاي ديگر كه نتیجه وسوسه است.

خيري در آن نيست. پيروزي ندارد. تمامش سردي، افسردگي، حسرت و رنج است. همه آنها درهاي بسته و تاريك و اسارت است با وعده­هاي خوش ومشغول كننده، وعده­هاي شيرين و سراب گونه در آينده.

چرا توهم واقعي است. زيرا بر منطق من غلبه می‌­کند و بدن جسماني ام نيز به آن واكنش خاص نشان مي دهد. يعني اينكه هر توهمي يا تصويري كه ما در ذهن­مان مي سازيم و يا مي بينيم. افكارمان، احساساتمان، جسم فيزيكي ما آن را به رسميت مي شناسد.

بدن ما به آن واكنش نشان مي دهد و تشخيص نمي دهد كه اين تصاوير حقيقي نيستند. مگر اينكه ما به اين آگاهي برسيم و به او بگوييم كه به اين تصاوير واكنش نشان ندهد. چون آنها حقیقی نيستند.

وقتي در ذهنم تصاويرترسناك مي ببينم به خصوص در شب و در تنهايي، بدن من گول مي خورد و معترض می‌­شود و براي دفاع از خود واكنش نشان مي دهد و موادي از خود ترشح مي كند كه آن موقع نياز نيست و بدن من شروع به لرزیدن مي كند.

تمام ترس­ها، نگراني­ها، شک­ها و سوءظن ها، وسوسه ها، قضاوت ها و ... از همين توهمات، اين دشمن زيرك سرچشمه مي­گيرد. وقتي دام هاي بيماري را مورد بررسي قرار مي دهيم، مي بينيم وسوسه، اجبار و عادات خود محورانه در آغاز از توهم بوده است.

وقتي اجبار و عادات وسواسي را مورد بررسي قرار مي دهيم نيز همين گونه است و ما در دام بيماري هستيم. وقتي عادات خودمحوري را مورد بررسي قرار مي دهيم، مي بينيم اين "من" توهمي بوده است که ما از آن حمايت و دفاع مي كنيم. دشمن ما بوده و به جز جدايي، افسردگي و خودآزاري ديگر چيزي براي ما نداشته است.

هر زمان وسوسه مي شدم، بيماري تند وسريع يك سري تصاوير ذهني به من نشان
مي­داد و مرا به آن تصاوير مشغول مي كرد و بدن جسماني من هم به آن تصاوير واكنش نشان مي­داد. من هم چقدر راحت، مفت و مجاني لذت مي بردم. بعضي مواقع يك سري تصاوير نشانم مي داد.

اگر فلان كار(خلاف) را انجام دهي، پولدارمي شوي. اگر به فلان مقام برسي، اگر... آن وقت لذت دنیا از آن تو است؛ اما آخرش ديديم چقدر خار شديم. ديديم كه...

در دنيايي زندگي مي كنيم كه فكر مي كنيم اگر بيشتر جمع كنم راحت­تر به نقشه­هایم می‌­رسم. آن موقع مي توانم زندگي خوبي داشته باشم و از زندگي لذت ببرم. ولي واقعيت اين است كه هر چي بيشتر و بيشتر هم تو دنياي امروز جمع كرديم، ديديم شاديمان بيشتر نشد. زندگي­مان پر بارتر نشد. آرامش­مان هم بيشتر نشد.

هر چه به دنيای شلوغ امروز نگاه مي كنيم، جايي را نمي بينيم كه به خاطر ثروت بيشتر، مردم آرامش و شادي و محبت بيشتري را تجربه كنند.

به علت ناآگاهي و مسئوليت گريزي كه گريبانگیر تمام معتادان است، بيماري سوءاستفاده مي كند و ما را در اسارت خود نگه مي دارد و ما در توهم زندگي مي كنيم.

متاسفانه بسياري از ما اين عادت را در خود پرورش داده ايم كه واكنش­مان به زندگي و نگاه­مان به دنيا غير واقع بينانه باشد و هميشه خود را قرباني فرض كنيم. ميل به ناتوان بودن، ناجي طلبيدن و به عهده نگرفتن مسئوليت، جنبه هاي اصلي بيماري ما است.

ما ديگران را به خاطر مشكلات­مان سرزنش مي كنيم و از آنها مي­رنجيم و قادر نيستيم نقش خود را در حل مشكلات­مان بازی کنیم. اين چرخه­اي است كه مدام استمرار مي يابد. ما دوباره و دوباره خود را در موقعيت­هايي مي يابيم كه قرباني يا قرباني كننده مي شويم.

من در اسارت بيماري اعتياد بودم. من فريبش را خورده بودم ونتيجه دوستي با آن جز تحقير، خواری، انزوا، افسردگي، شكست و هلاكت نيست.

بيماري دشمن قسم خورده معتادان است كه هدفش فريب و هلاكت معتادان است و در اين مسير جديد بهبودي نيز منتظر فرصت است تا ما را از مسير اصلي دور كند كه تولد تازه، رشد و توسعه عشق و محبت و بيداري روحاني است.

در اين راه از تمام حربه ها و ابزاري كه مي تواند استفاده مي­كند. دروغ مي گويد. ما را مشغول به كارهايي مي كند تا ما از تعادل (آرامش و آگاهي ذهن) خارج و خسته شويم. او خيلي بي حياو بي تربيت است. به همين خاطر وقتي انتظارات ما برآورده نمي شود يا كسي مخالف ميل ما عمل مي كند، بيماري مي گويد فحشش بده. برو و بزنش. خسارت برسان.
بي عرضه نزنيش پررو مي شه. (رفتارهاي ناهنجار اجباري)

به همين دليل ما ماهيت بيماري را شناسايي مي كنيم. روش­ها، نيازهايش، دامهايش، شگرد و حربه هايش را بررسي مي كنيم. زيرا دشمن مكار و زيرك است. از توانايي واستعدادهاي ما استفاده مي­كند و اعتبارش را به خود مي دهد.

او قادر مطلق و داناي مطلق نیست و هر كاري را نمي تواند انجام دهد. اگر مي توانست تا حالا ما را به هلاكت رسانده بود، اما مي تواند ما را بترساند وما را به عكس العمل هايي تشويق كند. بیماری هميشه نیمی‌ از حقیقت را به ما می‌گوید.

بیماری اوايل مصرف به ما مي گفت اگر مواد مصرف كني، از احساس بد رها شوي، شاد مي شوي. بهتر مي تواني كار كني. تمركز بيشتري پيدا مي كني. از خجالتي بودن رها
مي شوي. مي تواني در جمع باشي، مي تواني ... و راست هم مي گفت، اما نمي گفت كه بعد از مدتي چه بلايي سر ما خواهد آمد. پشت سر اين چهره زيبا و اين لذت چه ديو ترسناكي خوابيده است.

نیازها و ابزارهای بیماری:

درد و رنج، غصه، آشفتگی، تنهایی، حس جدایی، ستیزه، انکار، ترس و نگرانی، شک و دودلی، دروغ، حرص و طمع، افسردگی، مقایسه کردن، توقع و انتظارات بیجا، عصبانیت، توجیه و بهانه، غفلت، یاس و انزوا، ناامی‌دی و ...

بيماري از احساسات سركوب شده ما، آسيب ديدگي هاي گذشته و زمان كودكي، ضعف­ها و ناآگاهي و ناهوشياري به رفتارهايمان ماندگاری می‌­دهد و از آنها سوءاستفاده مي­كند.

یکی از موذیانه ترین و بدترین حيله هاي بیماری این است که من راست می‌گویم و دیگران دروغ می‌گویند. 

دامهایش: وسوسه اجبار و عادات خود محورانه است

       این چرخه بی پایان    ¬

البته ما جداگانه به هر سه دام پرداختيم.

 

وسوسه

اجبار

عادات خود محورانه

 

 

 

 

 

 

 


* بیشتر ما به دلیل نادانی، ناتوانی، نیازمندی، نگرانی، اشتباه کاری و تسلط بیماری بر مرکز وجود­مان و ناآگاهی و ناهشیاری نسبت به رفتارها، نشناختن نیروها و کشش های طبیعی خود (1- نیروی ارضای جنسی 2- نیروی حفظ جان 3- نیروی اشتغال) و دیگر فعالیت­های ذهنی مانند هوش، حس و قدرت­های درونی به نوعی که قوانین و قواعد اجتماعی بر ما حاکم و مسلط می‌شود و ما را با تناقض و تضاد فراوانی همراه می‌کند. به همين جهت ما برای ارضا و برخورد با این نیروها در ارتباط با دیگران و دنیای خارج با مسایل و مشکلات فراوانی روبرو می‌شويم.

 

شناسایي روش­هاي بيماري:

ستيزه در لحظه و در توهم زندگي كردن: كاري كه ما مي كنيم اين است كه مدام فكر مي كنيم و فكرهايمان را جدي مي گيريم. با اين كار، نيروي زنده زندگي در لحظه را تبديل به مواد فكري مي كنيم. وقتي كه با سرعت زياد اين كار را مي كنيم، ذهنمان قادر است از افكارمان يك تصوير بسازد.

 يعني تصوير ذهني مي­سازيم و زندگي را رها مي­كنيم و با تصوير ذهني كه خود ساخته­ايم، زندگي
مي كنيم و بر اساس همين تصوير ذهني با جهان و افراد ديگر رابطه برقرار مي­كنيم.

برای نمونه، من با موتور در حال حركت هستم كه اتفاقي مي افتد. مثلا اتومبيلي ناگهان بوق ناهنجاري مي زند و اين صداي بوق حال مرا دگرگون مي كند. در همين هنگام كه حال من خراب مي شود، بيماري اعتياد كه فرصت طلب است از غفلت من سوءاستفاده مي كند و در ذهن­مان مانند عكاسي، عكس­هايي را به ما نشان مي دهد.

چون ما در فضاي خشم قرار گرفته­ايم هر عكسي كه به ما نشان بدهد بدبینانه در مورد آن قضاوت مي كنيم. بیماری در اين كار مهارت دارد. عكس­هايي را اول نشان مي دهد كه ما با آنها مسئله و مشكلي داشتيم و حل نكرديم يا آسيب خورده­ايم. بیماری پيش مي رود و قضاوت ما در مورد این تصاویر برخوردار از انتقام جويي و جدايي است.

برای نمونه، وقتي حالم خراب است، بیماری عكس­هایی را نشان مي دهد. اول عكسهايي که به شكست و آسيب هاي من مربوط مي شود و احساس قرباني شدن مي كنم. سپس عكس راهنمايم را نشان مي دهد؛ او را قضاوت مي كنم كه مرا درك نمي كند يا اينكه سر جاي خودش نيست. بعد عكس همسرم را نشان مي دهد كه در انتها مي خواهم او را طلاق بدهم.

متوجه شديد! يك صداي بوق ذهن من را به جايي مي برد كه ربطي به موضوع ندارد. البته همه اينها نشانه و علامتي است كه بعدها به آنها بيشتر مي پردازيم.

به خاطر آشفتگي درون و نياز اساسي ما به آرامش، وقتي از خودت بپرسي چطور
 مي توانم به آرامش برسم، بلافاصله بيماري دام را مي گستراند و نشانی اشتباه
مي دهد.نشانی اشتباه يعني اين كه با اقلام بيروني كامل مي شويم و به آرامش مي رسيم.

پول، شهوت، قمار، مواد مخدر، شهرت، مقام، رفتارهاي غير طبيعي و ورزش افراطي كه ما بارها و بارها اين تجربه را انجام داده­ايم و مقطعي بود و بازيچه دست بيماري بوديم.

گفتیم که نیاز بیماری درد است چطور در ما کار می‌کند؟ درد يك برداشت است. درد ازهم هویت شدن با چیزی یا کسی به دست می‌آید. همين که شما بگویید من کی هستم، بیماری بی­درنگ و سریع دام را می‌گذارد و به تو می‌گوید که شما کی هستید.

متعلقات، مدرک تحصیلی، شغل، سن، اهل کجا هستی، چه دینی داری خانواده ونگهداشتن شما در افکاری که درد دارد. مثل افکار بحران­زا، افکار منفی، رنجش، کینه
ترس­ها.

اگر با هر فکر و احساسی هم هویت شویم، کارمان تمام است. به خاطر همين اگر کسی چیزی می‌گوید من دردم می‌گیرد و رنجش پيدا مي كنم. چون به آن چیزی که با آن هم هویت شده ام، برمی‌ خورد و ناراحت می‌شود. در واقع من چيستم را با من كي هستم، اشتباه مي گيرم.

راهنمايم مي گويد بيدار و هوشيار باش كه بيماري دزد و دشمن ما است. از غفلت (تاريكي) و جهالت ما سوءاستفاده مي كند. اموالمان را مي دزد و مي خواهد ما را به هلاكت برساند. به همين دليل انجمن مي خواهد كه ما با كاركرد دوازده قدم به بيداري روحاني برسيم.

كمي در مورد بيداري توضيح بدهم،وقتي ما خواب هستيم هر اتفاقي كه در اطراف ما بيافتد ما ازآن آگاهي نداريم،اما وقتي بيدار باشيم متوجه مي شويم ، در گذشته ما آنقدر در غفلت بوديم كه متوجه نشديم كي فرزندانمان بزرگ شدند، چه زماني ساختمانهاي اطرافمان ساخته شدند...

پس نگاهي به درون خود بندازيم و به آن قسمت وجودمان بگوييم، اي هوشياري بيدار شو. حواست كجاست كه بيماري تمام روياها، آرزوهای كودكي ،آرامش و شادي ما رادزديد.

پس هوشيار باشيم و آب سردي بزنيم به صورت­مان تا خواب آلودگي از سرمان بپرد. چون در حالت خواب آلودگي و ناآگاهي بيماري تمام سرمايه ها و استعدادهاي ما را مي دزد.

اين سوال پيش مي آيد ما كي هستيم؟ بيماري چيست؟ دزد كيست كه ما تك تك منطبق مي شويم. چرا ما هوشيار نمي شويم و ميل به بي خيالي و خواب آلودگي داريم وآن قسمت بيماري ما بيشتر فعال است.

ما به دو صورت فعال مي شويم؛ يكي به طريق بيماري و نوع ديگری كه انجمن بر فعال شدن ما به آن صورت تاکید دارد، بيداري روحاني است.

همانطور كه همه مي دانيم نيروهاي منفي وجود دارد كه هركس آن را به اسمي
 مي شناسند. اگر بخواهيم نيرو هاي منفي را به روز تعريف كنيم، یعني فضاي درد.

گفتيم درد يك برداشت است كه در موارد زيادي با هم هويت شدگي بروز مي كند و اين هم هويت شدگي در كُل جهان نيز وجود دارد. يعني از چيزهايي كه درد توليد كرده، از بين نرفته، بخشيده نشده و در اين جهان باقي مانده است و هم هويت شدگي با من وجود دارد. اگر همه را جمع كنيم به صورت يك فضا و انرژي مخرب در اين كره زمين زندگي مي كند و زندگيش را از ما مي گيرد.

پس وقتي نيروي منفي ذهن ما را فعال مي كند بايد از جنس او در ما وجود داشته باشد كه بتواند ما را از درون فعال كند. او نماينده اي درون ما دارد كه به اومي گويیم؛ بيماري اعتياد. چون بيماري درون ما هست نيروي منفي خيلي راحت مي تواند ما را تكان بدهد و فعال كند.

يعني فضاي درونی با شرایط بيرونی به هم وصل هستند و هيچ واکنشی دور از انتظار نيست. همين اتفاق هم مي افتد. من مي توانم بيماري ديگران را فعال كنم و ديگران هم همينطور. زیرا همجنس آن درون من وجود دارد. بعضي موقعه ها نمي دانم چطوراز درون فعال مي شود.

برای نمونه، ما شب در اتاق­ها را قفل كرديم، تلفن ها را قطع كرديم، همه چيزدر بيرون ما آماده است كه بخوابيم، اما ناگهان از درون فكري ظاهر مي شود. يادمان مي افتد كسي به ما بدهكار بوده و بدهی­اش را نداده است. مي رويم در جنگ و به فكر انتقام جويي مي افتيم.

كسي به ما بدي كرده است و ما او را نبخشيده­ايم. يامادن مي افتد عجب اشتباه و كار احمقانه اي كرديم. شروع مي كنيم به سرزنش كردن خودمان و دست به خودآزاري می‌­زنیم. پس بيرون از وجود ما خبري نيست يكي ذهن ما را از درون فعال كرده است و به این وسیله آرامش ما را به هم مي زند.

وقتي تنها هستيم استرس، غصه، خشم، كينه، رنجش و نگراني ها شروع مي شود.
 نمي توانيم تشخيص بدهيم كه چه كسي ما را از درون فعال كرده است. ما كه
نمي خواستيم به اين مسایل فكر كنيم و مي خواهيم فراموش كنيم، پس چرا نمي توانيم.

بعضي مواقع مي دانيم از طرف بيماري تحريك شده­ايم، اما دوست داريم با آن همكاري كنيم. چون فكر مي كنيم اين كار بايد انجام شود. زیرا اگر این کار را نکنیم، سرمان كلاه
 مي رود يا آنقدر عصباني شده­ايم كه مي خواهيم همه چيز را فراموش و خراب كنيم.

اصل ما آگاهي ،هوشياري حضور، تولد تازه و بيداري روحاني است كه مفهوم آگاهی و خودآگاهی مسئله اساسی و اصلی انسان است اما برتر از این آگاهی و خود آگاهی مسئله خدا آگاهی است آگاهی از همه خوبیها از همه زیباییها از همه آنچه که به عنوان حقیقت در جهان وجود دارد انسان سالم به جای فرهنگ به دنبال آگاهی و خود آگاهی و خدا آگاهی است خدا به مفهوم همه خوبیها بحث مذهبی و فلسفی نیست در همه جوامع انسانها مجموعه اون خوبیها را آن هم خوبیهای مربوط به صفات برجسته انسانی را به عنوان صفات الهی و خدایی دانسته اند مهربانی رحمت شفقت و تواناییهایی مثل علیم بودن حکیم بودن این مفهوم از خدا و خداآگاهی مسئله اصلی و اساسی زندگی من و شما است .

 اما وقتي ما از اين بيداري به سمت دیگر ابعاد وجودی­مان می‌­رویم، با ذهن و باورهايمان هم هويت مي شويم و اجازه مي دهيم اين بيداري در ذهن­مان محو شود. ذهن تبديل به "من" می‌­شود. "من" تبدیل به بيماري مي شود و اين بيماري ما مي شويم.

ما كه دچار هويت ذهني شده­ايم، همانند دزدی مي شويم كه اموال خود را مي بريم. بعد مي خواهيم دزد را پيدا كنيم. روشن است كه هيچ وقت دزد پيدا نمي شود. زیرا خودمان دزد هستيم!

چه كسي وقت ما را مي دزد، هنگامي كه وقت خود را در صرف مصرف موادمخدر،اينترنت ونقشه كشيدن براي انتقام...مي گذارانيم

ما از نيروهاي دروني برخورداريم كه به علت ناآگاهي نمي دانيم چگونه اين نيروها را پالايش کنیم و در مسير درست قرار دهيم. براي همين مي خواهيم از مفاهيمي استفاده كنيم كه قابل فهم باشد. به همين خاطر اين گونه شروع مي كنيم؛ نيروهايي به نام خشم و شهوت بر ما مسلط و در كارند كه نقطه مقابل شادي و آرامش است و از آنها با عنوان سگ خشم و گاو شهوت نام مي بريم.

گاو شهوت به اين معني است كه سيري ندارد و نماد خواستن شديد و جستجوي ما در آينده است. بهتر است كمي مطلب را توضيح دهيم. شهوت كه مفهوم نزديك آن حرص و طمع است، جايگزين محسوب می‌­شود. جايگزين جستجو براي زندگي در آينده به جاي یافتن شادي و آرامش در لحظه.

پس ما وقتي با ذهن هم هويت مي شويم، به شدت دنبال چيزي هستيم كه در آينده به آن برسيم و حرص مي زنيم و شهوت مي ورزيم تا به آن برسيم. فكر مي كنيم زندگي ما آن زمان شروع مي شود. اين استنباط بر ما چيره می‌­گردد كه اگر نرسيم زندگي نداريم.

درنتيجه جای اینکه وضعيت اين لحظه را همان طوری که هست، بپذیریم و اين حقيقت را قبول کنیم كه فقط همين لحظه وجود دارد، شرایط و موقعیت موجود را نمي پذيريم يا انكارمي كنيم يا مي گویيم اي كاش يك جور ديگري بود.

گاهی هم در آينده زندگي مي كنيم يا دست به ستيزه مي زنيم. زیرا مي گویيم اين لحظه اين طوري كه هست، نباشد، بلکه طوري باشد كه ما مي خواهيم. آن وقت زندگي ما شروع مي شود و ما به شادي و آرامش مي­رسيم.

اين شرایط حاصل توهم ذهن است. جايگزين کردن جستجو در آينده، جستجوي چه، حس به نتيجه رسيدن، حس موفقيت در آينده یا هر چه كه شما اسمش را بگذاريد، به جاي درك هوشياري بي نهايت عميق لحظه و پذیرش شرایط حال كه اصل ما و اساس شادي و آرامش محسوب می‌­شود، ما را به سمتی سوق می‌­دهد که شادي و آرامش را در زندگي آينده جستجو كنيم و اين كار را اصل مي دانيم. براي اينكه دچار این توهم مي شویم که جهان بيرون را اصل بدانيم.

تجارب محيطي ذهن چه هستند؟ افكار، احساسات، هيجانات، رنج ها، لذت­ها، تجارب بيروني­اند كه ذهن پيوسته آنها را تجربه مي كند. وقتي ذهن در مركز و كانون وجود ما قرار مي گيرد، آگاهي و اطلاع از دنياي بيرون تحت توجه ما واقع مي شود و ذهن ما به وسيله آن كنترل مي شود.

اين حالت ذهني بر تمركز و مراقبه اثر منفي مي گذارد. تمرينات واقعي اصول روحاني پذيرش، روشن بيني، تمايل، فروتني و صداقت همان تمرينات تدريجي بر جسم از عالم محسوسات و تمركز بر نيروهاي دروني است. اين بدان معني است كه ذهن در اثر تمرين و مراقبه از دنياي برون به جهان درون مايل مي شود.

يكي از خصوصيات بيماري اين است كه به ما وانمود مي كند اتفاقات و رويدادها بيرون از وجود ما رخ مي دهد و ترتيب و وضعيت آنها شرايط ما را تغيير مي دهد. مانند اينكه مي گويد؛ شادي و آرامش از بيرون مي آيد و اصل آنها درون ما نيست. در حالي كه موضوع كاملا برعكس است. يعني اصل و ريشه همه اين حالات از درون ما مي جوشد و بيرون مي آيد.

اين جستجو و جايگزيني در ما خواب آلودگي ايجاد مي كند. براي اينكه ما مرتب با استفاده از فکر، ذهن­مان را جستجو مي كنيم تاعنصري يا كسي را بیابیم که در زندگي به ما آرامش و شادي بدهد و با آن عنصرهم هويت مي شويم. به این ترتیب آن چيز يا كس براي ما مهم مي شود و انرژي هوشياري حضور ما را جذب مي كند.

بنابراين دام­هاي بيماري كافي است تا ما راگول بزند و هوشياري حضور ما در اطراف آنها به گردش دربیاید و در گرداب بيماري اسير شود. حتي اگر به ذهن خود بگویيم ما خوابيم و در غفلت هستيم، باز هم ذهن ما بيدار نخواهد شد و تفكرات ما تحت سلطه و در اسارت است.

گاهی ممكن است به یک چيزي شهوت بورزيم. منظور از شهوت، شهوت جنسي نيست. براي اينكه شهوت معناي وسیعی دارد. حالت و ویژگی خاصی ندارد. اينكه ما تصور مي كنيم اگر به جنس مخالف برسيم رستگار مي شويم و به زندگي مي رسيم، حالتی از شهوت است ولي شهوت يا حرص دامنه وسيعي دارد و ما مي توانيم به همه چیز شهوت و حرص بورزيم.

برای نمونه مال دنيا، مقام، موقعيت اجتماعي یا تاييد مردم می‌­تواند برای ما شهوت بیاورد. حتي رسیدن به حالتی معنوي می‌­تواند برخوردار از شهوت باشد. افرادی که شهوت رسيدن به خدا دارند و دست به مقايسه ميان افراد مي زنند به گونه­ای كه چه كسي بهتر است و
 مي گويند ما روحاني تر هستيم، از شهوت برخوردارند. هر آنچه ما به آن حریص مي­شویم، اگر به آن دست پیدا نکنیم، در ما ترس ايجاد می‌­کند و وخود را نشان مي دهد.

هميشه ذهن اين سوال را پيش مي آورد كه آيا ممكن است در زندگی به آنچه ميل دارم و براي آن حرص مي ورزم را به دست نیاورم؟! با این پرسش ترس شروع مي شود و ترس به خشم می‌­انجامد.

زير بناي خشم، ترس است. اگر نترسيم خشمگين نمي شويم. خشم قدرت نيست، ضعف است. هركس خشمگين مي شود، ضعيف است. ولي ما فكر مي كنيم با خشمگين شدن به قدرت مي رسيم. در انجمن خواهيم ديد واكنش صحيح به اتفاقات ناگوار زندگي و فعاليت هاي منفي ذهن موجب خويشتن داري ما خواهد شد.

مي دانيد چرا بيماري مي خواهد آرامش ما را به هم بزند؟ چون آرامش قدرت است و وقتي بیماری آرامش ما بر هم بزند، قدرت ما را گرفته است. اينكه آرامش به ما عطا شود، يك مسئله است و اينكه آن را حفظ و از آن استفاده كنيم، مسئله ديگري است.

واكنش منفي نشان ندادن ما دليل قدرت است. اين حالت حاکی از تسليم و پذيرش و نشانه دانايي و بيداري روحاني ما است كه وضعيت هاي لحظه­ای راهمان­طوری كه هست،
 مي پذيريم. به محض اينكه شرایط لحظه­ای را بپذيريم، بُعد ناظر ما ظهور مي كند.

بُعد ناظر از دانايي ما ناشي مي شود. دانایی به ما می‌­گوید اين لحظه تنها چيزي است كه وجود دارد و وضعيت اين لحظه همان­طوری که هست، بايد باشد. اگر بُعد اصلي مان را حفظ كنيم، وضعيت به طور خردمندانه شروع به تغيير می‌­کند.

معني اش اين نيست كه شرایط مورد تاييد ما است. مفهوم آن هوشياري است كه از پذيرش بي قيد و شرط اين لحظه در ما به وجود مي آيد. در حالی که پیشتر شرایط جذب ذهن ما مي شد و ما وارد جنگ ذهنی و درگيری احساساتی مي شديم و تحت هدايت احساسات رفتار مي كرديم.

اجازه دهيد با يك مثال بُعد ناظرمان را توضيح دهيم. وقتي ما خواب مي بينيم، پس از بيداری به بیان و تعريف خواب برای دیگران می‌­پردازیم. یعنی همان کسی که اين خواب را تماشا مي كرد، حالا دارد خواب را تعريف مي كند.

چه كسي خواب را تماشا مي كرد؟ بُعد ناظر ما تماشاگر اصلی خواب بوده است كه ما در انجمن با هوشياري و بيداري روحاني با اين بُعدمان رابطه برقرار مي كنيم.

ما به اين آگاهي مي رسيم كه وقتي كسي را قضاوت و داوري مي كنيم درگير باورهايمان هستيم و مي فهميم كه اين فقط يك باور است. ما بايد بتوانيم خود را از افكار و احساسات جدا كنيم و ناظر افكار و احساسات مان باشيم و اجازه ندهيم آنها ما را هدايت كنند.

هوشياري و بيداري روحاني يعني آگاه بودن به آنچه در ذهن­مان مي گذرد و در پيرامون و جهان اطراف ما اتفاق مي افتد. انسان تنها موجودي است كه مي تواند با خودش رابطه برقرار كند. خود را به قضاوت بنشیند و سپس محاكمه و ارزيابي نماید.

يكي از عوامل هوشياري اين است كه ببينيم در مورد اين شخص كه مي خواهيم نظر بدهيم آيا حالت متعصبانه داریم و اینکه تا چه حد از اوهام و تقليد استفاده مي كنيم.

اوهام: من تصويري در ذهن دارم كه بر اساس آن از فلاني خوشم نمي آيد يا تجربه منفي از او دارم. برای نمونه، من از شخصي آسيب ديده­ام. هر وقت اسم این شخص مي آيد يا كسي را با آن اسم مي بينم، احساس بدي به من دست مي دهد.

در صورتي كه افراد با اسم­های مشابه با همدیگر فرق دارند و ربطي به هم ندارند يا مثلا من از رنگ زرد خوشم نمي آيد. من از هر چيزي كه رنگ زرد داشته باشد، بدم مي آيد.

تعصب: ارتباط دادن دو چيز كه ربطي به هم ندارند. همانند رنگ پوست و انسانيت. ما
مي گوييم فلاني انسانيتش كم است براي اينكه رنگ پوستش سياه، سرخ، زرد یا سفيد است يا به خاطر اينكه از آن نژاد، مذهب یا مليت است. در واقع دو چيز بی ربط را به هم ارتباط مي دهيم.

به همين ترتیب ما به سمت قضاوت کردن مي رويم و ذهن ما بر همين اساس پرورش می‌­یابد و شكل و فرم مي گیرد. مثلا مي گوييم فلاني از فلان شهراست و هوش ندارد. در صورتي كه ممكن است يكي از نوابغ باشد. اين نوع تفکرات روی ارتباط هايمان تاثير مي گذارد.

تقليد: تمام مسایلی كه از قبل به من گفته اند و در ذهنم جا افتاده است و بر اساس همان شنيده ها قضاوت مي كنم. مثلا به من گفتند هر كس خالكوبي دارد حتما در زندان بوده و خلافكار است و من به همه افرادی که خالکوبی دارند به همين چشم نگاه می‌­کنم.

پس متوجه مي شويم كه اين تجربيات ذهني چقدر در ارتباط هاي ما تاثيرگذارند. در واقع من با بارهاي ذهني از پيش آموخته ارتباط برقرار مي كنم. نه با واقعيت آن چيز يا آن كس. به خاطر همين است كه رابطه هاي ما سطحي يا بيمار گونه است و ما هيچ چيز را خام و به صورت واقعي نمي بينيم.

محتوای آن نیز از اينجا مي آيد كه معتادان در ارتباطات­شان با ديگران معمولا سه حال ذهني دارند. يكي اينكه فكر كنند دنيا فريب بزرگ، دروغ یا دزدي بزرگ است. بنابراين بايد کارهایشان را با فريب و حقه بازي انجام داد.

گاهی فردی که عاشق می‌­شود به طرف مقابل راجع به سن، سواد، ميزان دارایی یا موقعیت و شرایط خانواده اش دروغ مي گويد. يعني آدمي است كه فرضش براين است كه جهان يك فريب و دروغ بزرگ است.

گروه دوم، معتادانی هستند كه به موضوع ارتباط ميان آدم­ها به صورت يك معامله نگاه مي كنند. در كار، انجمن یا خانواده به این فکر می‌­کنند چي مي دهند و در برابرش چي
 مي گیرند.

اگر به مادر من احترام بگذاري و اجازه دادی مدتي اينجا بماند، من هم برادرت را اگر خواست بياید اینجا نگه مي دارم. اگر با من خوب بودي من هم با تو خوب هستم. متاسفانه اين كار معامله است. تجارت و معامله خيلي خوب است اما در خدمت کردن يا روابط و مسایل عاشقانه هيچ جايي ندارد.

گروه سوم، من آمده ام توي اين دنيا رنج ببرم تا تو لذت ببري كه ناشي از آسيب شديد كودكي است. احساس حقارت و نظام فرهنگي و تربيتي بيمارگونه كه به من گفته اند كه اگر مواظب خودت باشي و خودت را دوست داشته باشي و به احتياجات و نيازهاي خودت برسي و بخواهي دنبال خوشي و شادي و لذت باشي آدم بدي هستي.

آدم خوب آدمي است كه رنج بكشد، خاك تو سری شود، توي سرش بزنند و آمده باشد، بسوزد تا ديگران گرم شوند. مثل اين پرت و پلاهايي كه در اجتماع براي فريفتن يا به كار احمقانه واداشتن ديگران گفتند و يك عده هم اين را باور كرده اند. براي اينكه از اين طريق توانسته اند به نوعی خودشان را آرام كنند و با همان درد و رنج ها و بدبختي ها سر كنند.

اين سه راه وجود دارد. آدم ها بايد نگاه كنند چه مي كنند. بيشتر معتادان در شیوه دوم ارتباطی قرار دارند. يعني فكر مي كنند زندگی دروغ بزرگ است يا فكر مي كنند ما بايد رنج ببريم، اما بيشتر مردم مي گويند تجارت و معامله است.

خصوصيات بُعد ناظر ما چه هست و چه كار براي ما انجام مي دهد؟ چرا ما بايد با آن رابطه داشته باشيم؟

1- ياري دهنده، هميار بودن

محدود به زمان و مكان نيست. درون ما قرار دارد و ما او را مي شناسيم و او براي ما كار خواهد كرد و پشتيبان ما خواهد بود. او از بيماري ما قوي تر است.

2- معلم ما است

هوشياري در ما به وجود مي آورد كه هر چيزي را در انجمن مي آموزيم، در شرايط و موقعيت خودش به كار ببريم. الهام را در ما شكوفا مي كند.

3- شهادت مي دهد و اطمينان ما را بالا مي برد.

فعاليت هاي نيروي برتر را براي ما مكاشفه مي كند. به خصوص زماني كه شكاك
 مي شويم يا ايمان­مان ضعيف مي شود. بعضي مواقع كه در تشخيص خواست و اراده نيروي برتر مي افتيم در ما كار مي كند و اطمينان ما را به انجمن و نيروي برتر بيشتر مي كند. شهادت مي دهد كه نيروي برتر ما را دوست دارد و شرايط عقلاني و فهم ما را بالا مي برد كه ما بيهوده به انجمن نيامده ايم و وقت تلف نمي كنيم و نيروي برتر براي ما نقشه هاي عالي طرح ريزي كرده است.

4- متقاعد و ملزم كننده است.

ما را تشويق مي كند كه با اصول انجمن وفادارانه پيش برويم و هر زمان اشتباهي كرديم، زود بيایيم اقرار و سپس جبران خسارت كنيم.

5- هدايت كننده و رهبر خواهد بود.

چشم هاي روحاني ما را باز مي كند و ما را به سوي حقيقت راهنمايي خواهد كرد. هنگامي كه بيماري براي ما دام مي گذارد، مكرهاي بيماري را براي ما آشكار مي­سازد. كمك مي كند به حرف­هاي ديگران گوش دهیم. كمك مي كند با نيروي برتر آشتي كنيم و رابطه داشته باشيم.و عظمت نيروي برتر را آشكار مي كندتا تمايل ما بيشتر شود.

اجازه دهيم تا نيروي برتر در شخصيت ما تاثيرگذار باشد و ثمره اين تاثير تغيير و تبديل است كه با اصول روحاني، پذيرش، روشن بيني، ايمان، فروتني، تمايل و صداقت كه در ما رشد مي كند، نمايان مي شود و مي فهميم در زندگي روحاني چگونه بايد عمل كنيم.

پس درواقع ما با يك شخص ديگر در درون خود رابطه برقرار مي كنيم كه قوي­تر از بيماري ما است. آيا اين بي نظير نيست؟ اگر نيست چه چيز ديگري بي نظير است!

چگونه با اين بُعدمان رابطه برقرار كنيم؟ در قدم ها به آن مي پردازيم.

اين هوشياري، بيداري روح است كه شروع مي كند به ناظر بودن.

 پذيرش آب سردي است كه به آدم خواب آلود بزنند و باعث بيداري او شود. با پذيرش اين آب سرد را مي زنيم به روح خواب آلودمان و از خواب آلودگي در مي آیيم. اگر ما وضعيت اين لحظه و قبولی دشوارش را بپذيريم، از خواب بيدار مي شويم و تازه مي فهميم كه بيماري چیست. كي دزد است و مي فهميم ما كي هستيم و نبايد خودمان را در افكارمان گم كنيم.

زیرا دوباره به خواب مي رويم و بيماري اين خواب آلودگي ما را دوست دارد و اين خواب آلودگي ما تمام سود و استعدادهايمان را به زيان تبديل می‌­کند. براي اينكه قرار بوده است ما در اين دنيا شادي و آرامش داشته باشيم و به زندگي خودمان و اطرافيانمان نور بيندازيم، عشق بورزيم و كمك كنيم، ولي الان هم عليه خودمان فعالیت می‌­کنیم و هم بر ضد ديگران.

بيماري مي خواهد مرتب خودش را تامين و نگهداري كند. دایم دنبال معتبر سازي خود است. دنبال اينكه ثابت كند وجود دارد و اعتبارش از ديگران بيشتر است. نمي بينيد چگونه ما را مي برد در مقايسه كردن و شادي ما را مي گيرد؟!

براي اينكه ترس و گاو شهوت نمي گذارد. گاو شهوت سير شدني نيست و سگ خشم يعني وقتي سگي خشمگين مي شود و شروع به پارس مي كند، ديگركسي جلودارش نيست و همين­طور پارس مي كند.

يعني زماني كه ما عصباني شديم و همه چيز را مي خواهيم نابود كنيم و از اين كارمان هم لذت مي بريم، ديگران را سرزنش مي­كنيم و در همان لحظه دل­مان به حال خودمان می‌­سوزد و احساس قرباني شدن و ترحم به خود مي كنيم. اين مطلب را چگونه کشف کردم.

يك شب هنگامي كه مي خواستم بخواببم بيرون از خانه صداي سگي مي­آمد كه پارس مي كرد. در همان زمان صداي توله سگي هم مي آمد كه انگار داشته كتك مي خورد و ناله مي كرد. من كه داشتم به حالات دروني­ام فكر مي كردم، ديدم سگ­هاي درون من همزمان با هم عمل مي كنند.

يعني همين­طور كه از درون در جنگ بودم و با توهین و سرزنش ديگران به انتقام جويي فکر می‌­کردم، از طرف ديگر، احساس قرباني شدن، دلسوزي، حق به جانبي و اينكه سرم كلاه گذاشته­اند داشتم.

انجمن ابزاري بسيار مفيد و كارآمد به ما مي دهد كه به آن ترازنامه روزانه يا لحظه اي
 مي گویيم. خيلي مهم است كه ما مرتب از خود ترازنامه بگيريم كه اين حالات من نشانگرچه چيزهايي در بيرون است كه من با آنها هم هويت شدم. چه چيزهايي است كه من به آنها حرص مي­ورزم. چه چيزهايي براي من مهم است كه جاي شادي، هوشياري و آرامش مرا گرفته است.

 يكي از مهمترين زنجيرهايي كه ما در آن گرفتار هستيم، باورهاي عمومي مشترك است كه ما در آن زنداني مي شويم. اينكه تعداد زيادي از معتادان به يك باور معتقدند بد نيست، بلكه هم هويت شدن اشكال دارد. باورهاي عمومي اين استنباط غلط را به من القا مي كند كه چون بقيه به اين باور و عقيده معتقدند من هم بايد معتقد باشم و اين حقيقت است و من حقيقت را مي دانم.

اين عقيده داشتن دروغي جاي حقيقت را گرفته است. به علاوه به من احساس امنيت
 مي دهد. براي اينكه تعداد زيادي از افراد به همين شکل زندگي مي كنند و اين باور را قبول دارند و به من اجازه مي دهد از حس مسوليت و پذيرش فراركنم. مي گويم اگر اين عقيده غلط بود اين همه افراد قبول نمي كردند. چرا من بروم زحمت بكشم و تحقيق كنم، ببينم درست است يا نه.

در انجمن بعضي ها يك شعارهايي را می‌­شنوند و طوطي وار آن را خرج مي كنند كه بگويند روحانيت من از ديگران بالاتر است. مثلا مي گويند من اگر فرزندم بیمار شود خدا را شكر مي كنم. به این خاطر كه شايد بیماری بدتري اتفاق مي­افتاد.

متوجه شديد چرا خدا را شكر مي كند؟ چون از درد بيشتر مي ترسد و هيچ اعتمادي به خدا ندارد. در واقع آن اتفاق را نپذيرفته است. بلكه تسليم آن تفسيري است كه مي كند. اگر معتادی در حال بهبودي بچه اش مريض شود، به خاطر مريضي خدا را شكر نمي كند بلكه مي گويد من خدا راشكر مي كنم چون مي دانم خدا شفا دهنده است و در اين مشكل با من است.

در قدم يك در قسمت اصول روحاني كاملا واضح از ما مي پرسد چه چيزي در بهبوديم شنيده­ام كه براي باور كردنش مشكل داشته ام؟ آيا از راهنمايم يا كسي كه آن حرف را به من زده است، خواسته­ام اين مسئله را برايم توضيح دهد؟ مثل دعا كردن براي كسي كه از او رنجش و نفرت داريم.

به همين دليل بايد تمام باورهايم را مخصوصا باورهاي فرسوده و قراضه را ببريم زير سئوال و به روزشان كنم، و بخاطر فرار از اين مسئوليت در زندان باورهايم گرفتار مي شوم.

در اين قضيه فقط هم هويت شدن است كه اشكال دارد. اگر فقط يك باور بود ما اين باور را با يك باور ديگر عوض مي كرديم. (به خاطر همين است كه ما نمي توانيم از رنجش­ها و زخم­هاي گذشته نجات پيدا كنيم) علتش اين است كه افراد زيادي اين عقيده را قبول و به آن باور دارند و با هم متحد هستند. پس حس مشترك به آن داريم و نمي توانيم به هم كمك كنيم.

يكي از اشكالات ما اين است كه مرتب دنبال باورهاي مشترك مي رويم. يعني اگر ما بخواهيم بگویيم كه من اين باور را قبول ندارم (چه خوب، چه بد) بايد تحقيق كنم و مسئول باورهاي خودم باشم. چون بيماري دارم و بيماري من دوست دارد كه ملامت و سرزنش كند.از مسئوليت فرار مي كنم چون بيماري دوست دارد بگويد ديگران هستند كه اشكال دارند و اين وضعيت را به وجود مي آورند، من نيستم.

بيماري من تنها چيزي راكه دوست ندارد، مسئوليت است. چيزي كه دوست دارد، ناسازگاري است. اصلا بر ناسازگاري بنا شده و دشمن دوستي و همزيستي است. سازگاري برايش غريبه است. علت وجود بيماري اين است كه دشمن محبت و سازش است. براي اين كه ما وضعيت اين لحظه را قبول نداريم. چون نمي خواهيم نابساماني خود را ببينيم ما انكار مي كنيم آيا اينطور نيست؟

ما نمي خواهيم عيب­هاي خودمان را ببينيم. چون نگران مي شويم. ناراحت مي شويم. به جايي مي رسيم كه بايد مسئول باشيم و اگر مسئوليت را بپذيريم، نمي توانيم ملامت كنيم واگر ملامت نكنيم، بيماري از بين مي رود و بيماري نمي خواهد از بين برود. به خاطر همين بيماري با زيركي كار مي كند به همين دليل است كه عده اي از اعضا مي گويند بيماري اعتياد دزد است.

دزد پنهان كه هر چه ما داريم مي دزدد و مي برد و ما نمي فهميم و از هر ابزاري استفاده مي كند. اين مسایل به هم مربوط هستند؛ ترس ، خشم، حرص، خودخواهی، كينه، شهوت، آزار و اذيت كردن خود و ديگران و چوب لاي چرخ ديگران گذاشتن اينها از هم جدا نيستند. همه با هم هستند.

در انجمن حتما شنيده­ايد كه مي گويند بيماري سوت مي زند و همه جمع مي شوند. حس مسئوليت گريزي، یعنی اينكه ديگران بايد وظايف مرا به دوش بكشند، در صورتيكه همچين اتفاقي نمي افتد. چه كسي مي آيد كارهاي مرا كه حدود چهل و خورده­اي سال از سنم گذشته را درست كند، هنوز هم منتظرم يك نفر بيايد، پدر، مادر، فاميل، دوست و كارهاي مرا درست كند. آنقدر منتظر شدم ديگه خسته شدم.

هي غر مي زنيم در اين وضعيت كه من هستم چكار كنم. كسي مثل من بدبختي نكشيده است. بعد هم ميخواهيم فشار بياوريم به خانواده و ديگران كه شما مرا درك نمي كنيد.

چرا اجازه نمي دهيم بيداري روحاني در ما به كار بيفتد. اين بيداري مي­خواهد در ما و براي ما بهترين را به وجود بياورد. اگر بيماري ما نبود بهترين زندگي در ما شكوفا مي­شد. شادي، سامان، آرامش، سلامتي، خرد، عشق و زيبايي در ما شكوفا مي گرديد.

ما آگاه نيستيم كه بزرگترين دشمن ما درون خودمان است و انجمن آمده اين پيام را به ما بدهد. تو به جاي اينكه سامان بخش باشي به اصطلاح نابساماني ايجاد مي كني و دزد خانه خودت هستي . بيا آب بزن و بيدار شو.

زیرا بيماري در شب، ناآگاهي و تاريكي ذهن ما را به ناكجاآباد خواهد برد. آن تاريكي كه هم هويتي با باورها است. ما راجع به اين صحبت نمي كنيم كه كدام باور خوب است يا بد. با هر باور علمي و سياسي كه هم هويت شويم در زندان مي افتيم و برایمان تاريكي ايجاد مي­کند.

تاريكي هم هويتی با ذهن ايجاد مي کند. اين ابزار دزد است و فرو مي­رويم در خواب آلودگي. ما نبايد با باورهايمان هم هويت شويم. زیرا ما اصل مان از جنس باور نيست. باور از جنس فكر است و ما از جنس روح و ما بايد ناظر باورهايمان باشيم.

ما بايد با اصول انجمن باورهايمان را مورد ارزيابي قرار دهيم. ببينيم كدام باور براي ما كار مي كند. خالق باورهايمان باشيم و بر آنها تسلط داشته باشيم. نه اينكه باورهايمان بر ما كنترل داشته باشند و هر باوري كه ما را از ديگران دور مي كند را بريزم دور و داراي باورهایي باشيم كه با روح­مان هماهنگ باشند.

اين بيداري روحاني، اين ناظر بودن و تولد تازه كه ما از جنس آن هستيم مي خواهد با آفريدگارمان با خلاقيت مان كاري انجام دهد و نگهدارنده ما باشد، اما مانعي وجود دارد. ما مي ترسيم و اجازه نمي دهيم. زیرا ما مي ترسيم براي اينكه در خواب فكر، در غفلت و تاريكي باورهاي ذهني­مان گرفتاريم.

يعني اينكه مي گویيم زندگي اصلش در بيرون از ما است و اگر به آن نرسيم، بدبخت
 مي شويم. به اين دليل مي ترسيم كه به آن چيزي كه هم هويت شده­ايم، نرسيم يا آن را از دست بدهيم. ما دایم در ترس هستيم. ترس از اينكه پول­مان را از دست بدهيم. همسرم جدا شود. خانه را از دست بدهم. كارم را از دست بدهم یا اینکه بیمار شويم.

ما نمي دانيم اگر نترسيم، اجازه مي دهيم اين نيرو، اين تولد تازه بهترين وضعيت را در ما به وجود بياورد و انرژي مان بيهوده به هدر نمي رود، اما چون اکنون بيماري در ما فعال است، مي ترسيم و ترس، خشم به وجود مي آورد.ترس هر چند كه خالق نيست،اما مي تواند ما را فريب دهد و از خلاقيت ما سوء استفاده كند از هيچ چيز ،چيزي بيافريند

ترس، خشم و حرص جسم ما را بیمار مي كند. دایم نگرانيم و اندك اندك اين نگراني­ها و اضطراب­ها، به ضمير پنهان ما راه پيدا مي كنند و آنها از درون كارشان را انجام مي دهند. انجمن مي خواهد ما آگاه شويم. مي توانيم توسط اصول روحاني، روشن بيني و بيداري روحاني به جايي برسيم كه اين نيروها نگهدارنده ما باشند و به ما خدمت كنند و ما را شكوفا كنند.

نيرويي كه ما را نجات داده است، مي خواهد بهترين قدرت خودش را از طريق ما نشان دهد و بيان كند. ما اشتباه فكر مي كنيم كه نجات پيدا كرده­ايم كه بيایيم ماشين، خانه یا وسایل دیگری را جمع كنيم و نشان اين و آن بدهيم و به مقايسه بيفتيم و تائيد بگيريم و هميشه در ترس باشيم كه اينها را از دست بدهيم.

سپس خشمگين شويم و حرص بورزيم كه اينها را افزايش دهيم در صورتي كه ما نجات پيدا كرده­ايم که منعكس كننده او باشيم و افكارمان آسماني باشد. عشق بيافرينيم، محبت كنيم و حس عميق بي نهايت را تجربه كنيم و افكارمان در آسمانها كار كند.

اگر ما به آگاهي برسيم و ناظر برهمه چيزشويم و از جهان محسوسات خودمان را بكشيم بيرون، آنوقت به جهان مادي هم نظر خواهيم كرد. انجمن نمي گويد كه مفلس شويد، كار نداشته باشيد و اصلا كار نكنيد و فقط به بيداري روحاني برسيد.

اگر ما كار نكنيم و به جهان مادي بی­توجه باشيم، وابسته به جهان مادي مي شويم. اگر كسي كار نكند و به ماديات بي توجه باشد، یعني اسير جهان مادي است. ما بايد به اندازه كافي كار كنيم و پول داشته باشيم كه اسير نباشيم. حس مسئوليت داشته باشیم، اما با جهان مادي هم هويت نشويم.

از اين بيداري غافل و جدا نشويم و در عين حال كه به جهان مادي نگاه مي كنيم در حال زنده بودن اين بيداري نگاه كنيم. جهان مادي نمي تواند ما را اسير كند و دنياي ما شكوفا مي شود و هر كاري مي كنيم خردمندانه است. زندگي ماديمان رشد مي كند اگر پول زياد بخواهيم به دست مي آوريم، اما پول زياد نمي تواند ما را جذب خود كند و از مسير بهبودي دور بیفتیم. ما خويش را از وابستگي ها رها مي كنیم.

در اين سفر، نجات دهنده و نيروي برتر همانند يك دوست با ما است. زیرا در اين سفر مشكل رويدادها و اتفاقات ما را اذيت مي كنند. چون بيماري درون ما و همراه ما است و ما فكر مي كنيم به ما بي توجهي و توهين مي كنند و نگراني كه خواسته بيماري است به ما فشار مي آورد و ما خشمگين مي شويم كه نكند از بين برويم يا طرد شويم و ديگران بيماري ما را به چالش مي كشند.

در حالي كه اين سفر ادامه دارد و ما مي توانيم با پذيرش لحظه هوشياري و آگاهي به آن بُعد زنده، بيداري روحاني اجازه دهيم كه خود را نشان دهد. براي اينكه گول بيماري را نخوريم. زيرا بيماري از ناآگاهي ما سود مي برد. ما بايد تنبلي را كنار بگذاريم. تنبلي از كجا آمده است؟ از جذب شدن به ذهن!

ما الگوهاي ذهني، فكري و رفتاري ايجاد كرده­ايم و فكر مي كنيم اين الگوها دایمي هستند و تنبلي در ما ايجاد مي شود. ما مي گوئيم مگر مي شود با اين همه مشكلات رشد كنيم. مگر مي شود از درون تغيير كنيم. ما بايد همه چيزبيروني را تغيير دهيم. زورمان
مي آيد الگوهاي فكري، هيجاني و رفتاري­مان را تغيير دهيم.

برای نمونه، كسي كاري انجام مي دهد که ما عصباني مي شويم. مي دانيم براي
 سلامتي­مان مضر است، ولي نمي خواهيم و نمي توانيم واكنش نشان ندهيم. اين به دليل وابستگي به اين الگوهاي معتادگونه است كه بايد روي اين الگوهاي ذهني كار كنيم.

چرا ما نمي توانيم به بيداري روحاني برسيم؟ براي اينكه گاهي با اعتقادات ديگران مشكل داريم و گاهي مي ترسيم. دليلش همين فرم­ها و الگوهاي ذهني است كه به آنها چسبيده­ايم. نقشه­هاي فكري كه در آن زنداني هستيم و نمي گذارند ما رشد كنيم، اما اگر ما ناظر ذهن و افكارمان باشيم، اجازه نمي دهيم آنها ما را كنترل كنند.

از آنجا كه بيماري مي خواهد بر ما تسلط داشته باشد مرتب از طريق افكار و احساسات آسيب ديده گذشته به ما حمله مي كند و مي گويد اين كار را نكن خطرناك است. تغيير نكن. به تو توهين كرده اند و آسيب رسانده اند اگر كوتاه بيايي مي گويند ترسيدي و ...

ما مي چسبيم به اين الگوهاي فكري و هنگامي كه هويت­مان و ارزش مان را از اين الگوهاي فكري بكشيم بيرون، بيداري روحاني درون ما رشد مي كند. يكي از راه­هايي كه انجمن به ما پيشنهاد مي دهد، بخشيدن است.

بخشيدن كينه ها و غصه ها ي گذشته است. كساني كه در گذشته به ما آسيب رسانده­اند، براي رشد و آزادي خودمان لازم است آنها را ببخشيم. ما مي دانيم اين گونه الگوها چقدر در ما قوي است. ما مي گویيم در اين لحظه وضعيت نبايد اين گونه باشد. مي گویيم در اين لحظه افسوس که اين طوري شد.

افسوس يعني من نمي خواهم اين لحظه به اين شکل باشد و ما با اين الگو هم هويتيم. اگر ما تصميم بگيريم اين لحظه را همين طور كه هست، بپذيريم و نخواهيم آن طور كه ما مي خواهيم باشد، مقدار زيادي انرژي آزاد مي شود.

ما در انجمن، قدم به قدم با بهبودي پيش مي رويم و از گفتن حيف شد دست برمي داريم. حيف شد زودتر نيامدم در انجمن،كاش فلان كس هم بود. افسوس فلان جا نيستيم. حيف، ايكاش و ... اين الگوها به اين صورت در ما خودش را نشان مي دهد. ما بايد از اين رفتارهايمان آگاه باشيم. براي ما گذشته و آينده به هم پيوسته است و اين لحظه بسته مي شود.

به محض اينكه بگویيم ما اين لحظه را قبول نداريم اين لحظه مي ايستد و به محض اينكه بپذيريم، شكافی ميان گذشته و آينده باز مي شود و اين بيداري خودش را نشان مي دهد. ما اين توانايي را داريم كه رويدادها و اتفاقات رابپذيريم و گذشته و آينده را جدا كنيم. بعد
 مي بينيم كه گذشته و آينده اي وجود ندارد.

انجمن به ما مي گويد نگران نباش براي اينكه نيرويي وجود دارد كه درون ما رو به رشد است و مي خواهد بهترين آزادي و نجات را در ما به وجود بياورد. كافي است ما خودمان، يعني محدويت­ها و الگوهاي ذهني اشتباه را بكشيم كنار و اجازه دهيم اين نيرو كار كند. همانطور كه ما اسير بوديم و ما را از شر مواد مخدر نجات داد.

اين نيرو مانند يك همسفر، دوست و ياور ما است و تا زماني كه ما با اصول روحاني قدم­ها پيش مي رويم اين سفر مشكل تبديل به يك سفر روحاني و آرام مي شود. در اين سفر بايد مواظب باشيم. زیرا گاهي از روي غرور مي خواهيم با كارهاي خوب هديه­ای به حضور نيروي برترمان ببريم. بهترين كار اين است كه خودمان باشيم و خودمان را بپذيريم و خود را در جهان مادي و گذشته جستجو نكنيم.

نشانه­ها و َعلامت بيماري

* بها دادن افراطی به میل و اراده شخصی که منجر به لذت جویی، لذت طلبی، خودمحوری، خودپسندی، ناسپاسی و نارضایتی از شرايط موجود می‌­شود و تکرار همان شرایط كه حال ما در ادامه دادن به آن وخیم­تر از قبل می‌گردد.

* همان نیرویی است که کنترل فکر، احساسات، عواطف، ارزش­ها، روابط فردی، اجتماعی، خانوادگی، معنوی و روحانی را دربرمی‌ گیرد و شاخص اصلی آن از دست دادن کنترل در تمام امور زندگی است.

* بیماری روحی که مختل شدن آزادی فردی (وابستگی) مهمترین مشخصه آن است.

* مصرف هر نوع ماده و تکرارمتوالی و هر گونه کردار و رفتاری است که باعث اختلال و بی نظمی‌ در قسمتی از زندگی ما و دیگران می‌شود.

بيماري باعث مي شود كه به هر چيزي وابسته شويم و اين وابستگي مرا از جهت تفكر، احساسات وعواطف تحت تاثير قرار می‌­دهد و مرا از تعادل خارج مي كند و به افراط و تفريط مي كشاند.

* شخص معتاد همه چيز را زير پا مي­گذارد تا آنچه را كه مي خواهد به دست بیاورد و براي اين كار همه چيز و همه كس حتي عزيزانش را از بين مي برد و نابود مي كند تا مواد يا خواسته خود را به دست بیاورد. وقتي به دست آورد و ارضا شد، مدتي آرام مي شود. براي مدتي او را رها مي كند و ديگر به كسي كاري ندارد. دوباره وقت نياز خود را در آن شرايط قبلي قرار مي دهد و دوباره دست به جنون مي زند.

البته حق انتخاب داريم كه تصميم بگيريم با روال زندگي معتادان گمنام و در مسير حقيقت پيش برويم يا به روال زندگي گذشته برگردیم، اما اگر ما به انجمن ايمان داشته باشيم و با اصول پيش برويم، تمام گذشته بد ما تبديل به سرمايه هاي بهبودي و نيكي و زيبايي و كمال مي شود. يعني تمام آسيب­ها و مشكلات گذشته كه هميشه ما را اذيت مي كرد تبديل به سرمايه هاي بهبودي ما مي شود.

  پدرام مقدم

 ايمل

pedram1behboudi@yahoo.com

وبلاگ

Pedram1behboudi.blogfa.com

موبايل

09329164217-09192190282

 


نوشته شده در تاريخ هفتم مرداد 1390 توسط پدرام مقدم
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر